1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کُلبه دَرویش...!

شروع موضوع توسط Mani ‏11/10/15 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    می*دونستی*که *خاک فرش منه رفتی نموندی
    چرا بخت سپیدو به سیاهی نشوندی؟
    ....................
    می*دونستی فقط*تو رو دارم رفتی نموندی
    چرا مرغ امیدو ازاین خونه پروندی؟
    ....................
    درویشم و دنیا واسم یه مشت خاکه
    همه دارو ندارم فقط*یک دل*پاکه

    درویشم و دنیا واسم یه مشت خاکه
    همه دارو ندارم فقط*یک دل*پاکه

    می*دونستی*که *خاک فرش منه رفتی نموندی
    چرا بخت سپیدو به سیاهی نشوندی؟
    ....................
    درویش رو هرگلیم پاره شب رو سر میاره
    قطره با یه*دریا براش فرقی نداره

    درویش رو هرگلیم پاره شب رو سر میاره
    قطره با یه*دریا براش فرقی نداره
    ....................
    می*دونستی*که *خاک فرش منه رفتی نموندی
    چرا بخت سپیدو به سیاهی نشوندی؟
    ....................
    می*دونستی فقط* تو رو دارم رفتی نموندی
    چرا مرغ امیدو ازاین خونه پروندی؟
    چرا مرغ امیدو ازاین خونه پروندی؟
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    سلامت را نمی*خواهند پاسخ گفت*،
    سرها در گریبان است*.
    کسی سر بر نیاردکرد پاسخ*گفتن و دیدار یاران را.
    نگه جز پیش پا را دید نتواند،
    که ره تاریک و لغزان است*.
    و گر دست محبّت سوی کس یازی*،
    به اکراه آورد دست از بغل بیرون*;
    که سرما سخت سوزان است*.

    نفس*، کز گرمگاه سینه می*آید برون*، ابری شود تاریک*.
    چو دیوار ایستد در پیش چشمانت*.
    نفس کاین است*، پس دیگر چه داری چشم*
    ز چشم*ِ دوستان دور یا نزدیک*؟

    مسیحای جوانمرد من*! ای ترسای پیر پیرهن*چرکین*!
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است*... آی*...
    دمت گرم و سرت خوش باد!
    سلامم را تو پاسخ*گوی*، در بگشای*!

    منم من*، میهمان هر شبت*، لولی*وش*ِ مغموم*.
    منم من*، سنگ*ِ تیپاخوردة رنجور.
    منم*، دشنام پست آفرینش*، نغمة ناجور.

    نه از رومم*، نه از زنگم*، همان بیرنگ*ِ بیرنگم*.
    بیا بگشای در، بگشای*، دلتنگم*.
    حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می*لرزد.
    تگرگی نیست*، مرگی نیست*.
    صدایی گر شنیدی*، صحبت سرما و دندان است*.

    من امشب آمدستم وام بگزارم*.
    حسابت را کنار جام بگذارم*.
    چه می*گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
    فریبت می*دهد، بر آسمان این سرخی*ِ بعد از سحرگه نیست*.
    حریفا! گوش*ِ سرمابرده است این*، یادگار سیلی سرد زمستان است*.
    و قندیل سپهر تنگ میدان*، مرده یا زنده*،
    به تابوت*ِ ستبرِ ظلمت نُه*توی مرگ*اندود، پنهان است*.
    حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است*.

    سلامت را نمی*خواهند پاسخ*گفت*.
    هوا دلگیر، درها بسته*، سرها در گریبان*، دستها پنهان*،
    نفسها ابر، دلها خسته و غمگین*،
    درختان اسکلتهای بلورآجین*،
    زمین دلمرده*، سقف*ِ آسمان کوتاه*،
    غبارآلوده مهر و ماه*،
    زمستان است*.
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    هر قفلِ دلِ غمزده را باز، توان کرد


    با شکوه وبد قولی او ساز، توان کرد


    گاهی است که دل با خودمان ، ناز نماید


    با نازِ دلِ خود کمی هم ناز ، توان کرد


    تأکید برآن است که با شیوه ی دیروز


    عاشق شدن آسان بود ، اِبراز ، توان کرد


    عاشق شدن آسان بود وصحبت جدّی


    با پیرِغزل ، خواجه شیراز ، توان کرد


    ای همنفس ِروز وشب دفتر بیدل!


    برطورِ غزل، یکسره اعجاز، توان کرد


    هلمند ، اگرچند هوایش شده ابری


    برسمت یکولنگ تو پرواز، توان کرد


    اقدام به برپاشدن محفل پٌرشور


    دربصره که جنگ است به قفقاز ، توان کرد


    در محفل خود، شکوه ازین عالم وآدم


    باشرح وبیان، خیر ، به ایجاز ، توان کرد


    باشد که دگرآن همه از یأس نگوییم


    چون سر که به تن بود ، سرآغاز، توان کرد.
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    شمشیر ها! بخوابید دعوا سر لحاف است

    آن سو یکی که با گرگ سرگرم گاو بندی ست

    این سو یکی که با خود مشغول ائتلاف است

    شعر سفر مخوانید شاعر اسیر زلف است

    از کربلا مگویید حاجی در اعتکاف است

    مردان همیشه مردند آماده نبردند

    آری ولی نه امشب امشب شب زفاف است

    دیروز عقده ها را گفتیم و وا نکردیم

    حالا ببین که سر نخ پیچیده در کلاف است

    شام است و آسمان در نور ستاره غرق است

    اما ستاره صبح آن*سوی کوه قاف است.
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید،
    بر خشک*چوب نیزه*ها گل کرد خورشید
    شید و شفق را چون صدف در آب دیدم*
    خورشید را بر نیزه*، گویی خواب دیدم*
    خورشید را بر نیزه*؟ آری*، این*چنین است*
    خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است*
    بر صخره از سیب زنخ بر می*توان دید
    خورشید را بر نیزه کمتر می*توان دید

    **
    در جام من می پیش*تر کن ساقی امشب*
    با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب*
    بر آبخورد آخر مقدّم تشنگان*اند
    می ده*، حریفانم صبوری می*توانند
    این تازه*رویان کهنه*رندان زمین*اند
    با ناشکیبایان صبوری را قرین*اند
    من صحبت شب تا سحوری کی توانم*؟
    من زخم دارم*، من صبوری کی توانم*؟
    تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک*
    ساقی*! سلامت این صبوران را مبارک*
    من زخمهای کهنه دارم*، بی*شکیبم*
    من گرچه اینجا آشیان دارم*، غریبم*
    من با صبوری کینة دیرینه دارم*
    من زخم داغ آدم اندر سینه دارم*
    من زخم*دار تیغ قابیلم*، برادر
    میراث*خوار رنج هابیلم*، برادر!
    یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه*
    یحیی*! مرا یحیی برادر بود در چاه*
    از نیل با موسی بیابانگرد بودم*
    بر دار با عیسی شریک درد بودم*
    من با محمد از یتیمی عهد کردم*
    با عاشقی میثاق خون در مهد کردم*
    بر ثور شب با عنکبوتان می*تنیدم*
    در چاه کوفه وای حیدر می*شنیدم*
    بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم*
    عماروَش چون ابر و دریا مویه کردم*
    تاوان مستی همچو اشتر باز راندم*
    با میثم از معراج دار آواز خواندم*
    من تلخی صبر خدا در جام دارم*
    صفرای رنج مجتبی در کام دارم*
    من زخم خوردم*، صبر کردم*، دیر کردم*
    من با حسین از کربلا شبگیر کردم*
    آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید
    بر خشک*چوب نیزه*ها گل کرد خورشید
    فریادهای خسته سر بر اوج می*زد
    وادی به وادی خون پاکان موج می*زد

    **
    بی*درد مردم*، ما خدا، بی*درد مردم*
    نامرد مردم*، ما خدا، نامرد مردم*
    از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم*
    زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم*
    از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
    دست علمدار خدا را قطع کردند
    نوباوگان مصطفا را سر بریدند
    مرغان بستان خدا را سر بریدند
    در برگ*ریز باغ زهرا برگ کردیم*
    زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم*
    چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
    تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

    **
    روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
    بر خشک*چوب نیزه*ها گل کرد خورشید
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
    به سمت غربت شبهای تار خواهم رفت
    دوباره با دل تنگم کنار می آیم
    و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت
    ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
    که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت
    پیاده آمده بودم درست مثل شما
    و بر قطار غریبی سوار خواهم رفت
    تو سرخ آمده بودی و سبز می*رفتی
    منی که زرد شدم بی بهار خواهم رفت
    تو رفته ای که به بالای قله ها برسی
    و من فقط به بلندای دار خواهم رفت
    حصار بغض مرا گریه هم نمی شکند
    و من شکسته*تر از این حصار خواهم رفت
    قسم به حنجره*هایی که لال می*میرند
    به احترام صدا با سه تار خواهم رفت
    تو هم شبیه منی گرچه فرقمان این است
    که من شکسته و بی*افتخار خواهم رفت

    شعور خوب پریدن به عقل من نرسید!
    سقوط کرده و دیوانه وار خواهم رفت
    و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
    که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت
    ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
    شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    به مکه شب همه شب را ستاره باریده است*
    شگفت واقعه*ای تا که یا که نشنیده است*
    خبر ز وادی نجوا دو واحه این طرف است*
    به چار سدره از آن*سو قبیله معترف است*
    قراولان شفق تا سپیده برآنند
    تمام قافله*های رسیده برآنند
    سپیده زید بنی*امر هم*قرابة من*
    نزول کرد به اشفاق در خرابة من*
    نزول کرد چو بر خوان طائیان مهمان*
    نزول شیخ بنی*سهم بر بنوشیبان*
    فرود آمد از آن تیزگام تازنده*
    فرود آمدن امر بر بنوکنده*
    بهار و باغ مرا عطر ارغوان آورد
    مرا ز واقعة دوش ارمغان آورد
    که دوش جای تو خالی که جای یاران بود
    که مکه شب همه شب را ستاره*باران بود

    **
    شگفت واقعه*ای تا که یا که نشنیده است*
    به مکه شب همه شب را ستاره باریده است*
    به سعد و نحس چه تا باژگونه خواهد بود
    شگفت واقعه*ای تا چگونه خواهد بود
    چه فتنه*، رامی افلاک در کمان دارد
    فلک به قدح مقدر چه در گمان دارد
    در آمد آن*که دل از چار گوشه بردارم*
    چهار روز و سه شب راه*توشه بردارم*
    به بدمآل ندارم غم مناقص را
    جهاز برنهم آن بی*سراک راقص را
    سبک*روان صبا را به تک چو سایه شوم*
    به رنگ صبح سبق را به کوهپایه شوم*
    به کوهپایه در، از اهل شیوه کاهنه*ای است*
    که سحر سامریان با دَمَش مداهنه*ای است*
    مسخرات فلک سخرة همیشة اوست*
    طلسم و زیج و عزایم کمینه پیشة اوست*

    **
    هلا سپیده*، هلا صبح سکر نورانی*!
    مگر عشیرة خورشید را بشورانی*
    هزار لوری سیمین*کمان*، کمندافکن*
    هزار نیزه*ور یل*، هزار زوبین*زن*
    هلا سپیده*، هلا صبح سکر نورانی*!
    مگر عشیرة خورشید را بشورانی*
    برآ که خواب ستاره صراحتی دارد
    شکسته می*گذرد شب*، جراحتی دارد
    چنان که فارِس غسّان به تک به لخم زده است*
    پلنگ زنگی شب را ستاره زخم زده است*
    منت به شیوه برادر کنایه می*گویم*
    ز قول کاهنة کوهپایه می*گویم*
    شد آن که جیش ملک روح را فرود آرند
    ز پشت زین*، شب مجروح را فرود آرند

    **
    شگفت واقعه*ای تا که یا که نشنیده است*
    به مکه شب همه شب را ستاره باریده است*
    خبر ز وادی نجوا دو واحه این*طرف است*
    به چار سدره از آن سو، قبیله معترف است*
    طنین نور درافکنده در رگ شب گیج*
    غریو بانگ یهود منجّم از تک زیج*
    که هان*، بشارت موسی*، روایت تبشیر
    هلا تلاوت رؤیا، حلاوت تعبیر
    همان نشاط طلوع از دَم دوبارة صبح*
    هلا ستارة احمد(ص*)، هلا ستاره صبح*
    به تیغ سرخ سحر رخنه در شب داجی*
    طلوع آتش جاوید کوکب ناجی*
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد
    شبی که بستر از آب*، از ستاره شو گیرد
    به شهوت شب محتوم چون فراز آید
    درفش اختر ثاقب در اهتزاز آید
    به شهوت شب محتوم*، چون فتوح آرد
    به شب*نشین ملائک رحیق روح آرد
    به شهوت شب قسمت*، به شهوت شب اجر
    شب سلام خدا تا حلول مطلع فجر
    شبی نشسته سپید و شبی ستاده سیاه*
    شبی به حادثه افزونتر از هزاران ماه*
    شبی که رایت صبح سپید می*بندند
    شبی که نطفة نسل شهید می*بندند

    **
    به ریگزار عدم دل*شکسته می*راندیم*
    شب وجود بر اسبان خسته می*راندیم*
    حضیض جادة هجرت جلال غربت داشت*
    کویر مردة هستی ملال غربت داشت*
    اگر چه دولتمان بوی نیستی می*داد
    سلوکمان به عدم رنگ چیستی می*داد
    اگر گزیر ندیدیم*، اگر خطر کردیم*

    به عین خویشتن از خویشتن سفر کردیم*
    **
    قسم به عصر که پیوسته*پوی آواره است*
    که بر بساط زمین آدمی زیانکاره است*
    چو شعله در جسد موم مات خواهشهاست*
    چو موم در سفر شعله محو کاهشهاست*
    چو موم و شعله سفر به جز به خویشتن نکند
    شگفت دارم اگر فهم این سخن نکند

    **
    به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد
    شبی که بستر از آب*، از ستاره شو گیرد

    **
    به شهوت شب محتوم چون به کار شویم*
    حصان حادثه را بی*خبر سوار شویم*
    به گوش قافله بانگ جلیل برداریم*
    به شهر خفته صلای رحیل برداریم*
    به چرم*ِ خیمه میان را زمخت بربندیم*
    فراز اسب قدر تیغ لخت بربندیم*
    به حشر فتنه به یک صیحه سر برافرازیم*
    ز خون به نطع زمین طرح نو دراندازیم*
    ز هفت پردة شب ناگهان هجوم آریم*
    امیر زنگ ببندیم و باج روم آریم*

    **
    قسم به عصر که پیوسته*پوی آواره است*
    که بر بساط زمین آدمی زیانکاره است*
    جز آن قبیله که پیوستة تولایند
    نخفته*اند و میان بسته*اند و با مایند
    شب از حضیض نهان سوی اوج می*آیند
    چو وقت وقت رسد، فوج*فوج می*آیند
    قسم به صبر و صفاشان*، به رایشان سوگند
    به هیمنه*ی نفس اسبهایشان سوگند
    که گَرد ظلمت شب را ز باره می*شویند
    به خون تازه زمین را دوباره می*شویند

    **
    بیا ستیغ سحر را نشسته بسپاریم*
    بیا تمامی شب را ستاره بشماریم*
    به سبز خفتن افیونیان چه می*لافیم*؟
    بیا به دشنه سرانگشت خویش بشکافیم*
    به قصد روح*، مَی*ای با شکر سرشته زنیم*
    به جرح دل نمکی از لب فرشته زنیم*
    به خنده خنده ملک را مُل از دهان بمزیم*
    سبو کشان به گزک سیب حوریان بگزیم*
    به آرزو دو سه پیمانه بادرنگ زنیم*
    به کام دل به دو زلف فرشته چنگ زنیم*

    **
    بیا گدایی دل را روان به چاره شویم*
    بیا طفیلی خوان خدای*باره شویم*
    کتاب باور خود را چگونه بربندیم*
    بیا تو را به نعیم خدا گرو بندیم*
    خدایگان زمین را دُر است و دریا نه*
    جلال ملک خدا را شنیده*ای یا نه*؟
    چگونه کرم دغل را فروغ می*خوانی*؟
    کدام نعمت حق را دروغ می*خوانی*؟
    اگرچه شهد امل را حلاوت از شکر است*،
    حکایت لب شیرین حکایتی دگر است*
    چو آفتاب*، دلی زنده در کفن داریم*
    قسم به فجر که ذوق برآمدن داریم*
    شب ستاره و مهتاب در کمین بودیم*
    عبث عبث عبث این مایه در زمین بودیم*
    براق حادثه زین کن*، عروج باید کرد
    طلوع صبح دگر را خروج باید کرد

    **
    هلا! ز پشت یلان هرچه هست اینهاییم*
    اگر گسسته اگر جمع*، آخرینهاییم*
    گلی به دست بهاران نمانده غیر از ما
    کسی ز پشت سواران نمانده غیر از ما
    در اضطراب زمین کاملان سفر کردند
    بر آب حادثه دریادلان سفر کردند
    قران شمس و قمر را قرینه*ها رفتند
    به بوی باد موافق سفینه*ها رفتند
    در ازدحام شب فتنه بانگ مردی نیست*
    به دست راه ز گُردان رفته گَردی نیست*
    فرو شدند به جولان چو بر جبل راندیم*
    شکسته ما دو سه تن در شکاف شب ماندیم*
    شدند و رجعتشان را مجال حیله نماند
    به غیر ما دو سه مجروح در قبیله نماند
    شدند و خیره هنوز آن شکوه می*بینم*
    سواد سایةشان را به کوه می*بینم*

    **
    به انتظار زمین پیر شد، چه می*گویی*؟
    رفیق خانة زنجیر من*! چه می*جویی*؟
    بیا به فاصله دل از فراغ برگیریم*
    به دست حوصله پرچین باغ برگیریم*
    به بام قلعه یلان سواره را دیدم*
    فراز برج*، برادر! ستاره را دیدم*
    سوار بود و به گِردَش کسی پیاده نبود
    شگفت ماند که دروازه*ها گشاده نبود
    ملال خاک برآنم گرش هلی با ماست*
    مگو بر اوست بر او نیست*، کاهلی با ماست*
    دریده*ایم*، به شیرازه برنمی*آییم*
    شکسته*ایم*، به دروازه برنمی*آییم*
    بیا به جهد مفرّی به راغ بگشاییم*
    بیا به نقب*، دری سوی باغ بگشاییم*
    به جان دوست که ماییم بی*خبر مانده*
    نشسته اوست به دروازه منتظَر مانده*
    مگو به یأس*، برادر! که رنگ شب تازه است*
    قسم به فجر قسم*، صبح پشت دروازه است*
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    دختر مرو به کوچه ی غیر،زانکه نــیش هست

    همبازیان تنــــگ نظــــرت، طعنه کـیش هست

    بازی مکن به کوچه ی شان ای دوچشم مــن

    ماخود غریبه ایم و در اینجا نه خویش هست

    آنک نـــــــگاه کن به ردای دگــــر تو خـــــود

    دنیــــــای خستــه از فـــلک ما پریـــــش هست

    ده یک صدا به صـــورت همســــــایه ی غنی

    پایت بگیر زخانه ی شان ،چون دریش هست

    شب هســت روزدخترکم در محیـــــط حـال

    همصنف های خوردترکش،گرگ و میش هست

    گاهی تمســــخر و چو گــــهی چــندک بدیــــــل

    ازبس شنیده طعنه که دل ترک و ریــش هست

    آخر خـــدای من به کـــــجا ســـــرکشــــیم ما؟

    کاین آسـمان فتاده زمین ،هردو لـــیش هست

    بالا هــــــــوای غرش جنــگنده است و بـمب

    پایین که خون هموطــــنان ،رنگ دیش هست

    بالا مـــــــــکدر است زبــــــاران مــــــــرگ ما

    در تــه قلــــــندر است و غلامی بــــیش هست

    عـــارف مخوان قصیده ی غربت به ملک درد

    غم سوده ،غم سروده درین برهه پیش هست
     
    سایه و Mah$a از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/15
    ارسال ها:
    4,491
    تشکر شده:
    6,079
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Engineering Management
    اید سکوت کرد و دمی هم درنگ کرد

    یا عاجزانه گفت: چه تفسیر جنگ کرد

    یا خواند نوحه ای به سر هفت و هشت ها

    یا ببر دیده بار دگر خود پلنگ کرد

    باید سکوت گفت و در او با خیال باز

    محدوده ی خیال کسی را نه تنگ کرد

    اینجا من از غنامت دی شکوه می*کنم

    وز آنچه در تطاول او گه، شرنگ کرد

    حالا مگر عمارت مخروبه های جنگ

    با خون دل بسازد اگر هر چه رنگ کرد

    اینک ،زبان کوته عارف بریدنی است

    تاریخ جنگ شنیدن مارا که ننگ کرد!؟

     
    Mah$a از این پست تشکر کرده است.