آسيابان و الاغ در يك روز گرم، آسيابانى با پسرش از روستا به شهر مىرفتند و الاغ ابلق آنان پشت سرشان راه مىرفت. در بين راه، چند بار ايستادند تا عرقشان خشك شود و دوباره به سفر ادامه دادند. اندكى بعد چند پسر دنبال آنان به راه افتادند و آنها را مسخره مىكردند. يكى از آنان گفت: «به اين نادانها نگاهكنيد كه در اين گرماى شديد بر الاغى كه خداوند براى سوارى آفريده است، سوارنمىشوند!» آسيابان به فرزندش نگريست و گفت: «آن پسر درست مىگويد. بدون شك اين حماقت است كه پياده برويم و بر الاغى كه خداوند براى خدمت به ما آفريده است، سوار نشويم». او اين را گفت و به فرزندش كمك كرد كه سوار الاغ شود، ولى خودش پياده به سفر ادامه داد. پس از طى مسافت كمى، به سه كشاورز برخوردند. يكى از آنان گفت: «به اين پسر خودخواه نگاه كنيد كه احترام پدر را نگاه نداشته و با آرامش سوار الاغ شده و پدرش را مجبور كرده است كه در اين گرماى سوزان پياده برود!» وقتى كشاورزان دور شدند، آسيابان به فرزندش گفت: «پسرم، پياده شو كه تا رسيدن به شهر من سوار شوم». ايشان از تپهاى كه در راهشان بود، عبور كردند. در يكى از پيچها زن و شوهرى آنان را ديدند. زن گفت: «اين پسر بيچاره چه پدر خودخواه و سنگدلى دارد! نگاه كن كه وى با خيال آرام سوار الاغ شده و پسرش را مجبور كرده است پياده راه برود و گرما بدنش را بسوزاند!» هنگامى كه آسيابان سخن آن زن را شنيد، پسرش را پشت سر خود سوار كرد و سفر ادامه يافت. در ميان راه، پيرمردى را ديدند. پيرمرد درحالى كه سرش را مىجنباند، گفت: «هر كسى مىتواند بفهمد كه اين الاغ مال شما نيست، اگر صاحب آن بوديد، در اين گرماى شديد با سوار شدن دوپشته، آن را به ستوه نمىآورديد! آيا از اين كار شرم نداريد؟» آسيابان بيچاره از سخن پيرمرد شرمنده شد. از الاغ پايين آمد؛ فرزندش را نيز فرود آورد. اكنون چه كار بايد بكنند؟ تا اين زمان كسى كار آنان را قبول نداشته است. آسيابان مدت كوتاهى انديشيد و ناگهان فكرى به خاطرش آمد. وى شاخهاى كلفت از يك درخت كند و شاخ و برگهاى آن را زد. سپس پاهاى الاغ را به آن بست و او و فرزندش آن را بر دوش كشيدند. مردم كوچه و بازار با خنده، كف، فرياد و مسخره از آنها استقبال كردند! هنگامى كه از روى يك پل مىگذشتند، ناگهان طنابها از هم گسست و الاغ در رودخانه افتاد. سپس شناكنان به كناره ديگر رودخانه رسيد و در مزارع به چرا مشغول شد. آسيابان و پسرش ايستادند و به الاغ نگريستند. آنگاه آسيابان آهى كشيد وگفت: «كوشيدم كه همه را راضى كنم و سرانجام هيچ كس راضى نشد، حتىالاغ!»