1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

آندروكلُس و شير

شروع موضوع توسط minaaa ‏16/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113



    آندروكلُس و شير

    يكى از توانگران رُم برده‏هاى فراوانى داشت. او مرد تندخو و سنگدلى بود و پيوسته به برده‏هاى بيچاره اهانت مى‏كرد و با كوچك‏ترين لغزش، آنان را به‏باد كتك مى‏گرفت. يكى از اين برده‏ها آندروكلس بود. او با روح لطيف خود مانند ديگران به فرار از خانه اربابش مى‏انديشيد، ولى قانون آن زمان دستور مى‏داد كه برده فرارى را پس از دستگيرى در زندان بيفكنند و پس از مدتى اورا جلو شيرهاى گرسنه بيندازند تا بدرند.
    شبى مرد ثروتمند مقدار زيادى شراب خورد و در حال مستى به خانه‏اش بازگشت. وى آندروكلس را صدا زد، اما جوابى نشنيد، زيرا او بر اثر خستگى فراوان، به خواب رفته بود. ارباب بردگان ديگرش را بيدار كرد و دستور داد آندروكلس را برهنه كنند و بيست تازيانه بر او بزنند. دستور ارباب ستمگر بى‏درنگ اجرا شد و آندروكلس برهنه و نيمه‏جان روى زمين رها شد، درحالى‏كه خون از زخم‏هايش روان بود.
    آندروكلس صبح روز بعد خانه اربابش را ترك كرد و سرگردان از رُم بيرون‏رفت تا به كوهى بلند و پوشيده از درخت رسيد. آن روز از ميوه‏هاى صحرايى استفاده كرد و پيش از فرارسيدن شب، به غارى پناه برد تا شب را آن‏جا سپرى كند و از جانوران وحشى در امان بماند. در غار متوجه شد كه شيرى عظيم‏الجثه بر زمين دراز كشيده است. هنگامى كه آندروكلس ديد كه آن شير حمله نمى‏كند و مانند سگى وفادار به او مى‏نگرد، بسيار شگفت‏زده شد. جلو رفت و مقدارى علف خشك جمع كرد و آتشى برافروخت، ولى با اين‏كه جانوران از آتش فرار مى‏كنند، شير از جايش تكان نخورد. آندروكلس بااستفاده از روشنايى آتش مشاهده كرد كه چوب كوچكى به پاى شير فرو رفته است. به آرامى چوب را بيرون آورد و پاى شير را با دستمال بست. شير از درد آسوده شد و به ليسيدن پاهاى آندروكلس آغاز كرد.
    آنها مانند دو دوست يك سال را با هم سپرى كردند، تا اين كه روزى چند سرباز آمدند و آندروكلس را دور از چشم شير دستگير كردند و به رم بردند و به‏زندان افكندند.
    پس از گذشت شش ماه از ورود آندروكلس به زندان، بنا شد او را در يكى از ورزشگاه‏هاى رم جلو شيرهاى گرسنه بيندازند. مردم نيز مانند هميشه براى ديدن آن صحنه گرد آمدند و روى پله‏هاى ورزشگاه نشستند تا از تماشاى آن منظره وحشتناك لذت ببرند! ارباب آندروكلس نيز جلو جمعيت نشسته بود.
    برده بيچاره را به ورزشگاه آوردند. آن‏گاه درى از زيرزمين گشوده شد و شيرى عظيم‏الجثه و ترسناك از آن بيرون آمد. شير نعره بلندى كشيد كه ورزشگاه از آن به لرزه درآمد. آندروكلس دست بر چشمان خود گذاشت و منتظر مرگى وحشتناك شد. شير به او حمله كرد و هلهله حضار بلند شد، ولى شير گرسنه به جاى اين كه آندروكلس را با چنگال‏هاى تيز و نيرومندش بدرد و بخورد، كنار پاهاى او خوابيد و به ليسيدن آنها پرداخت. آندروكلس چشمان خود را گشود، شير را در آغوش گرفت، او را بوسيد و اشك شوق از چشمانش جارى شد. فرمانرواى رم و مردم از اين منظره بى‏سابقه به شگفتى افتادند و دليل آن را از آندروكلس پرسيدند. وى پاسخ داد: «من از روزى كه از خانه ارباب ستمگرم گريختم، با اين شير دوست شده‏ام. علت دوست شدن او با من اين بود كه با بيرون آوردن چوبى از پايش به وى خدمتى ناچيز كردم. من‏خدمات بسيارى براى ارباب سنگدلم انجام داده‏ام، ولى او اكنون ميان حاضران قهقهه مى‏زند و منتظر دريده شدن من است. بخت يارم بود كه جلو اين دوست وفادار افكنده شدم. شايد اين جانور وحشى و درنده به شما درس وفادارى بياموزد».
    فرمانروا دستور داد آندروكلس را ببخشند و آزاد كنند و آن شير را به او هديه كنند. براى آن دو مقررى ويژه‏اى نيز تعيين كرد كه ماه به ماه به آنها پرداخت شود و آن دو دوست با يكديگر شادمانه به زندگى ادامه دادند.