آندروكلُس و شير يكى از توانگران رُم بردههاى فراوانى داشت. او مرد تندخو و سنگدلى بود و پيوسته به بردههاى بيچاره اهانت مىكرد و با كوچكترين لغزش، آنان را بهباد كتك مىگرفت. يكى از اين بردهها آندروكلس بود. او با روح لطيف خود مانند ديگران به فرار از خانه اربابش مىانديشيد، ولى قانون آن زمان دستور مىداد كه برده فرارى را پس از دستگيرى در زندان بيفكنند و پس از مدتى اورا جلو شيرهاى گرسنه بيندازند تا بدرند. شبى مرد ثروتمند مقدار زيادى شراب خورد و در حال مستى به خانهاش بازگشت. وى آندروكلس را صدا زد، اما جوابى نشنيد، زيرا او بر اثر خستگى فراوان، به خواب رفته بود. ارباب بردگان ديگرش را بيدار كرد و دستور داد آندروكلس را برهنه كنند و بيست تازيانه بر او بزنند. دستور ارباب ستمگر بىدرنگ اجرا شد و آندروكلس برهنه و نيمهجان روى زمين رها شد، درحالىكه خون از زخمهايش روان بود. آندروكلس صبح روز بعد خانه اربابش را ترك كرد و سرگردان از رُم بيرونرفت تا به كوهى بلند و پوشيده از درخت رسيد. آن روز از ميوههاى صحرايى استفاده كرد و پيش از فرارسيدن شب، به غارى پناه برد تا شب را آنجا سپرى كند و از جانوران وحشى در امان بماند. در غار متوجه شد كه شيرى عظيمالجثه بر زمين دراز كشيده است. هنگامى كه آندروكلس ديد كه آن شير حمله نمىكند و مانند سگى وفادار به او مىنگرد، بسيار شگفتزده شد. جلو رفت و مقدارى علف خشك جمع كرد و آتشى برافروخت، ولى با اينكه جانوران از آتش فرار مىكنند، شير از جايش تكان نخورد. آندروكلس بااستفاده از روشنايى آتش مشاهده كرد كه چوب كوچكى به پاى شير فرو رفته است. به آرامى چوب را بيرون آورد و پاى شير را با دستمال بست. شير از درد آسوده شد و به ليسيدن پاهاى آندروكلس آغاز كرد. آنها مانند دو دوست يك سال را با هم سپرى كردند، تا اين كه روزى چند سرباز آمدند و آندروكلس را دور از چشم شير دستگير كردند و به رم بردند و بهزندان افكندند. پس از گذشت شش ماه از ورود آندروكلس به زندان، بنا شد او را در يكى از ورزشگاههاى رم جلو شيرهاى گرسنه بيندازند. مردم نيز مانند هميشه براى ديدن آن صحنه گرد آمدند و روى پلههاى ورزشگاه نشستند تا از تماشاى آن منظره وحشتناك لذت ببرند! ارباب آندروكلس نيز جلو جمعيت نشسته بود. برده بيچاره را به ورزشگاه آوردند. آنگاه درى از زيرزمين گشوده شد و شيرى عظيمالجثه و ترسناك از آن بيرون آمد. شير نعره بلندى كشيد كه ورزشگاه از آن به لرزه درآمد. آندروكلس دست بر چشمان خود گذاشت و منتظر مرگى وحشتناك شد. شير به او حمله كرد و هلهله حضار بلند شد، ولى شير گرسنه به جاى اين كه آندروكلس را با چنگالهاى تيز و نيرومندش بدرد و بخورد، كنار پاهاى او خوابيد و به ليسيدن آنها پرداخت. آندروكلس چشمان خود را گشود، شير را در آغوش گرفت، او را بوسيد و اشك شوق از چشمانش جارى شد. فرمانرواى رم و مردم از اين منظره بىسابقه به شگفتى افتادند و دليل آن را از آندروكلس پرسيدند. وى پاسخ داد: «من از روزى كه از خانه ارباب ستمگرم گريختم، با اين شير دوست شدهام. علت دوست شدن او با من اين بود كه با بيرون آوردن چوبى از پايش به وى خدمتى ناچيز كردم. منخدمات بسيارى براى ارباب سنگدلم انجام دادهام، ولى او اكنون ميان حاضران قهقهه مىزند و منتظر دريده شدن من است. بخت يارم بود كه جلو اين دوست وفادار افكنده شدم. شايد اين جانور وحشى و درنده به شما درس وفادارى بياموزد». فرمانروا دستور داد آندروكلس را ببخشند و آزاد كنند و آن شير را به او هديه كنند. براى آن دو مقررى ويژهاى نيز تعيين كرد كه ماه به ماه به آنها پرداخت شود و آن دو دوست با يكديگر شادمانه به زندگى ادامه دادند.