1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بَرَهمايى و زرگر

شروع موضوع توسط minaaa ‏16/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    بَرَهمايى و زرگر

    در شهر بنگالور هندوستان يك برهمايى زاهد زندگى مى‏كرد. او بيشتر وقت خود را در نيايش مى‏گذراند و همسر و فرزندانش را گرسنه مى‏گذاشت. همسرش هر روز او را سرزنش مى‏كرد و مى‏گفت: «برخلاف تصور مردم، تو نه يك زاهد، بلكه يك تنبل هستى و دلت از سنگ ساخته شده است. آيا بهتر نيست به جاى اين كه همه وقتت را صرف نيايش كنى، دنبال كارى بروى تا بادرآمد آن زندگى‏مان را بگذرانيم؟»
    برهمايى از شنيدن سرزنش‏هاى همسرش ذلّه شد و از اين كه ديد فرزندانش گرسنه هستند، اندوهگين شد و سرانجام براى جستجوى كار از خانه بيرون رفت. او درحالى كه دعاهايش را زير لب زمزمه مى‏كرد، روانه شد و اندكى بعد خود را در جنگلى پردرخت و با شاخه‏هايى به‏هم‏پيوسته يافت. وى‏گرسنه و تشنه شد و دنبال چاهى مى‏گشت تا با آب آن تشنگى خود را فرونشاند. سرانجام به چاهى رسيد كه زير انبوه علف‏ها پنهان شده بود.
    برهمايى علف‏ها و ريشه‏هاى درختان را كند و سرش را درون چاه برد كه ببيند آيا آب در آن وجود دارد يا نه. در پايين چاه، ببرى، ميمونى، مارى و مردى را مشاهده كرد كه بر اثر پنهان ماندن دهانه چاه، در آن افتاده‏اند.
    همين‏كه ببر برهمايى را ديد، او را صدا زد و گفت: «اى مرد، نيكى كن و مرا از اين چاه بيرون بياور، زيرا هيچ كس بهتر از تو ثواب نجات دادن ديگران را نمى‏داند. مرا از اين جا بيرون بياور تا به سوى خانواده‏ام بازگردم».
    برهمايى گفت: «نام تو لرزه بر اندامم مى‏افكند؛ پس چگونه تو را بيرون بياورم؟»
    ببر ملتمسانه پاسخ داد: «از تو مى‏خواهم مرا نجات دهى و سوگند يادمى‏كنم به تو كوچك‏ترين آزارى نرسانم».
    برهمايى با خود گفت: «بهتر است جان خود را براى نجات دادن اين موجودات زنده به خطر بيفكنم تا در آينده، گرفتار سرزنش وجدان نشوم».
    اودلوى را پايين انداخت و ببر را بيرون آورد. ببر از وى سپاسگزارى كرد وگفت: «من در غارى در آن كوه زندگى مى‏كنم. اگر روزى از نزديكى خانه‏ام گذشتى، پاداش احسان تو را خواهم داد».
    سپس ميمون را از چاه بيرون آورد. ميمون دست او را بوسيد و گفت: «من‏نزديك آبشارى در حوالى غار ببر زندگى مى‏كنم و روزى كار نيكت را جبران خواهم كرد».
    آن‏گاه صداى مار را شنيد كه مى‏گفت: «اى برهمايى، اميدوارم مرا از اين چاه تاريك كه همچون زندان است، نجات دهى».
    برهمايى گفت: «رنگ سياه و سر پهن تو را مى‏بينم. بدون شك زهر تو كشنده است؛ پس چگونه تو را بدون لمس كردن و به خطر افكندن جان خويش، از چاه نجات دهم؟»
    مار گفت: «من به گونه‏اى هستم كه خداوند مرا آفريده است. مرا حقير نشمار و به من يارى كن. من سوگند مى‏خورم كه هرگز به تو آزارى نرسانم و هر وقت به كمك نياز داشتى و مرا صدا زدى، به يارى‏ات بشتابم».
    برهمايى او را نيز بيرون آورد.
    در اين هنگام آن مرد كه تنها در چاه مانده بود، فرياد كشيد و گفت: «اى برهمايى، آيا مرا از ياد برده‏اى؟ همه آن حيوانات بى‏قابليت را بيرون آوردى و مرا كه انسان و برادرت هستم، در قعر اين چاه خفه‏كننده رها كردى».
    دل برهمايى به حال مرد سوخت و او را از چاه بيرون آورد. مرد هنگام خداحافظى از برهمايى براى كار نيكش سپاسگزارى كرد و گفت: «من در شهر بنگالور زرگر هستم و نامم "سمنات" است. اگر خواستى طلا يا جواهرات خريد و فروش كنى، به مغازه من بيا و من در خدمت شما هستم».
    برهمايى به راه خود ادامه داد، ولى چيز مناسبى براى خانواده خود نيافت. وعده ميمون را به ياد آورد و از كوه بالا رفت. ميمون هنگامى كه او را ديد، به‏سويش شتافت و پس از سلام، مقدار زيادى ميوه به او داد. همچنين وى را به غار ببر راهنمايى كرد تا او نيز كار نيكويش را جبران كند.
    به محض اين كه ببر برهمايى را ديد، از روى احترام جلوى او خم شد و طلا و جواهرات بسيارى را به او داد. مرد گفت: «مى‏ترسم آنها از مال دزدى باشد و رنج‏هاى بسيارى را براى من پديد آورد».
    ببر گفت: «آنها را در مبارزه‏اى عادلانه و شرافتمندانه بين خود و شاهزاده‏اى كه از اين جنگل مى‏گذشت، به دست آورده‏ام. وى تيرى به سوى من پرتاب كرد كه به خطا رفت. من هم به او حمله كردم، وى را دريدم و اين جواهرات قيمتى را كه همراه داشت، برداشتم. آنها را بگير كه هيچ به درد من نمى‏خورد».
    برهمايى هديه ببر را پذيرفت. به شهر بنگالور برگشت و سراغ مغازه سمنات را گرفت و به آن جا رفت. زرگر به محض اين كه جواهرات را ديد، دانست كه آنها از آنِ شاهزاده‏اى است كه در گردش شكار گم شده است. كسى را فرستاد تا به پادشاه خبر دهد كه قاتل پسرش در مغازه اوست. يكى از سربازان سلطنتى آمد، برهمايى را دستگير كرد و نزد پادشاه برد. پادشاه دستور داد او را در سياهچالى بيندازند و روز بعد وى را اعدام كنند.
    در اين هنگام برهمايى به مار انديشيد و آن را احضار كرد تا شايد او را از بلايى كه زرگر ناسپاس بر سرش آورده بود، نجات دهد. در آن لحظه مار از سوراخى در زندان حاضر شد و گفت: «اگر بندت را بگشايم، براى تو سودى‏ندارد، زيرا هنگامى كه از زندان بيرون بروى، بار ديگر تو را دستگير خواهند كرد، ولى به نقشه من گوش بده: اينك مى‏روم و ملكه را گاز مى‏گيرم به‏گونه‏اى كه فقط تو اگر به او دست بكشى، زهر از بين مى‏رود».
    در آن روز همه چيز طبق گفتار مار اتفاق افتاد. هر تلاشى براى نجات جان ملكه بيهوده بود. هنگامى كه پيشخدمت زندان براى برهمايى غذا آورد، اوگفت به پادشاه بگوييد من مى‏توانم ملكه را درمان كنم. هنگامى كه در كاخ حضور يافت و بر محل گازگرفتگى دست كشيد، ملكه بى‏درنگ بهبود يافت. پادشاه از برهمايى به دليل اين كه او را بدون محاكمه به زندان افكنده بود، معذرت خواست و خواهش كرد كه داستان پيدا كردن جواهرات را بگويد. برهمايى داستان نجات دادن حيوانات و زرگر را گفت و پاداش حيوانات و ناسپاسى زرگر را شرح داد.
    پادشاه دستور داد زرگر را دستگير كنند و در زندان بيفكنند. به برهمايى نيز پاداش مناسبى داد تا با آن مخارج زندگى خود و افراد خانواده‏اش را براى مدتى طولانى تأمين كند. برهمايى به سوى همسر و فرزندانش بازگشت و آنان با خوشبختى به زندگى ادامه دادند.