بَرَهمايى و زرگر در شهر بنگالور هندوستان يك برهمايى زاهد زندگى مىكرد. او بيشتر وقت خود را در نيايش مىگذراند و همسر و فرزندانش را گرسنه مىگذاشت. همسرش هر روز او را سرزنش مىكرد و مىگفت: «برخلاف تصور مردم، تو نه يك زاهد، بلكه يك تنبل هستى و دلت از سنگ ساخته شده است. آيا بهتر نيست به جاى اين كه همه وقتت را صرف نيايش كنى، دنبال كارى بروى تا بادرآمد آن زندگىمان را بگذرانيم؟» برهمايى از شنيدن سرزنشهاى همسرش ذلّه شد و از اين كه ديد فرزندانش گرسنه هستند، اندوهگين شد و سرانجام براى جستجوى كار از خانه بيرون رفت. او درحالى كه دعاهايش را زير لب زمزمه مىكرد، روانه شد و اندكى بعد خود را در جنگلى پردرخت و با شاخههايى بههمپيوسته يافت. وىگرسنه و تشنه شد و دنبال چاهى مىگشت تا با آب آن تشنگى خود را فرونشاند. سرانجام به چاهى رسيد كه زير انبوه علفها پنهان شده بود. برهمايى علفها و ريشههاى درختان را كند و سرش را درون چاه برد كه ببيند آيا آب در آن وجود دارد يا نه. در پايين چاه، ببرى، ميمونى، مارى و مردى را مشاهده كرد كه بر اثر پنهان ماندن دهانه چاه، در آن افتادهاند. همينكه ببر برهمايى را ديد، او را صدا زد و گفت: «اى مرد، نيكى كن و مرا از اين چاه بيرون بياور، زيرا هيچ كس بهتر از تو ثواب نجات دادن ديگران را نمىداند. مرا از اين جا بيرون بياور تا به سوى خانوادهام بازگردم». برهمايى گفت: «نام تو لرزه بر اندامم مىافكند؛ پس چگونه تو را بيرون بياورم؟» ببر ملتمسانه پاسخ داد: «از تو مىخواهم مرا نجات دهى و سوگند يادمىكنم به تو كوچكترين آزارى نرسانم». برهمايى با خود گفت: «بهتر است جان خود را براى نجات دادن اين موجودات زنده به خطر بيفكنم تا در آينده، گرفتار سرزنش وجدان نشوم». اودلوى را پايين انداخت و ببر را بيرون آورد. ببر از وى سپاسگزارى كرد وگفت: «من در غارى در آن كوه زندگى مىكنم. اگر روزى از نزديكى خانهام گذشتى، پاداش احسان تو را خواهم داد». سپس ميمون را از چاه بيرون آورد. ميمون دست او را بوسيد و گفت: «مننزديك آبشارى در حوالى غار ببر زندگى مىكنم و روزى كار نيكت را جبران خواهم كرد». آنگاه صداى مار را شنيد كه مىگفت: «اى برهمايى، اميدوارم مرا از اين چاه تاريك كه همچون زندان است، نجات دهى». برهمايى گفت: «رنگ سياه و سر پهن تو را مىبينم. بدون شك زهر تو كشنده است؛ پس چگونه تو را بدون لمس كردن و به خطر افكندن جان خويش، از چاه نجات دهم؟» مار گفت: «من به گونهاى هستم كه خداوند مرا آفريده است. مرا حقير نشمار و به من يارى كن. من سوگند مىخورم كه هرگز به تو آزارى نرسانم و هر وقت به كمك نياز داشتى و مرا صدا زدى، به يارىات بشتابم». برهمايى او را نيز بيرون آورد. در اين هنگام آن مرد كه تنها در چاه مانده بود، فرياد كشيد و گفت: «اى برهمايى، آيا مرا از ياد بردهاى؟ همه آن حيوانات بىقابليت را بيرون آوردى و مرا كه انسان و برادرت هستم، در قعر اين چاه خفهكننده رها كردى». دل برهمايى به حال مرد سوخت و او را از چاه بيرون آورد. مرد هنگام خداحافظى از برهمايى براى كار نيكش سپاسگزارى كرد و گفت: «من در شهر بنگالور زرگر هستم و نامم "سمنات" است. اگر خواستى طلا يا جواهرات خريد و فروش كنى، به مغازه من بيا و من در خدمت شما هستم». برهمايى به راه خود ادامه داد، ولى چيز مناسبى براى خانواده خود نيافت. وعده ميمون را به ياد آورد و از كوه بالا رفت. ميمون هنگامى كه او را ديد، بهسويش شتافت و پس از سلام، مقدار زيادى ميوه به او داد. همچنين وى را به غار ببر راهنمايى كرد تا او نيز كار نيكويش را جبران كند. به محض اين كه ببر برهمايى را ديد، از روى احترام جلوى او خم شد و طلا و جواهرات بسيارى را به او داد. مرد گفت: «مىترسم آنها از مال دزدى باشد و رنجهاى بسيارى را براى من پديد آورد». ببر گفت: «آنها را در مبارزهاى عادلانه و شرافتمندانه بين خود و شاهزادهاى كه از اين جنگل مىگذشت، به دست آوردهام. وى تيرى به سوى من پرتاب كرد كه به خطا رفت. من هم به او حمله كردم، وى را دريدم و اين جواهرات قيمتى را كه همراه داشت، برداشتم. آنها را بگير كه هيچ به درد من نمىخورد». برهمايى هديه ببر را پذيرفت. به شهر بنگالور برگشت و سراغ مغازه سمنات را گرفت و به آن جا رفت. زرگر به محض اين كه جواهرات را ديد، دانست كه آنها از آنِ شاهزادهاى است كه در گردش شكار گم شده است. كسى را فرستاد تا به پادشاه خبر دهد كه قاتل پسرش در مغازه اوست. يكى از سربازان سلطنتى آمد، برهمايى را دستگير كرد و نزد پادشاه برد. پادشاه دستور داد او را در سياهچالى بيندازند و روز بعد وى را اعدام كنند. در اين هنگام برهمايى به مار انديشيد و آن را احضار كرد تا شايد او را از بلايى كه زرگر ناسپاس بر سرش آورده بود، نجات دهد. در آن لحظه مار از سوراخى در زندان حاضر شد و گفت: «اگر بندت را بگشايم، براى تو سودىندارد، زيرا هنگامى كه از زندان بيرون بروى، بار ديگر تو را دستگير خواهند كرد، ولى به نقشه من گوش بده: اينك مىروم و ملكه را گاز مىگيرم بهگونهاى كه فقط تو اگر به او دست بكشى، زهر از بين مىرود». در آن روز همه چيز طبق گفتار مار اتفاق افتاد. هر تلاشى براى نجات جان ملكه بيهوده بود. هنگامى كه پيشخدمت زندان براى برهمايى غذا آورد، اوگفت به پادشاه بگوييد من مىتوانم ملكه را درمان كنم. هنگامى كه در كاخ حضور يافت و بر محل گازگرفتگى دست كشيد، ملكه بىدرنگ بهبود يافت. پادشاه از برهمايى به دليل اين كه او را بدون محاكمه به زندان افكنده بود، معذرت خواست و خواهش كرد كه داستان پيدا كردن جواهرات را بگويد. برهمايى داستان نجات دادن حيوانات و زرگر را گفت و پاداش حيوانات و ناسپاسى زرگر را شرح داد. پادشاه دستور داد زرگر را دستگير كنند و در زندان بيفكنند. به برهمايى نيز پاداش مناسبى داد تا با آن مخارج زندگى خود و افراد خانوادهاش را براى مدتى طولانى تأمين كند. برهمايى به سوى همسر و فرزندانش بازگشت و آنان با خوشبختى به زندگى ادامه دادند.