1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نوازنده زبردست

شروع موضوع توسط minaaa ‏16/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    در روزگاران قديم اهالى يكى از شهرهاى آلمان از فراوانى موش‏ها در تنگنا قرارگرفتند. موش‏ها خواربار و اثاث و لباس مردم را در منازلشان از بين مى‏بردند و زندگى را به كام آنان تلخ كرده بودند. گربه‏ها نيز نمى‏توانستند بر آنها پيروز شوند، زيرا موش‏ها بر نيرومندترين گربه‏ها چيره مى‏شدند و آنها را مى‏كشتند. پس از چندى، اهالى با شور و شوق فراوان در ميدان شهر جلو كاخ استاندارى گرد آمدند و فرياد مى‏زدند: «ما را از شر موش‏ها نجات دهيد! ما را از شر موش‏ها نجات دهيد!»
    در اين ميان، استاندار در جلسه‏اى درباره اين بلاى سنگين با مشاوران خود به رايزنى پرداخت، ولى مشاوران نتوانستند راه حلى بيابند. استاندار و بزرگان شهر به بالكن كاخ استاندارى آمدند. استاندار به اهالى شهر كه شور و شوق وجودشان را فراگرفته بود، گفت: «مى‏دانم شما از اين بلاى بزرگ به زحمت افتاده‏ايد. ما نيز در خانه‏هايمان از دست موش‏ها به ستوه آمده‏ايم. امروز من و بزرگان شهر مشورت كرديم تا براى رهايى از اين بلاى بزرگ راهى بيابيم، ولى راهى پيدا نشد. به همين جهت تصميم گرفتيم به هر كس كه براى رهايى از اين دشمن موذى راهى بيابد، صد ليره طلا بدهيم!»
    صدايى از ميدان بلند شد كه مى‏گفت: «من مى‏توانم شما را از شر موش‏ها رهايى بخشم؛ آيا شما به وعده خود وفا خواهيد كرد؟»
    مردم همه به طرف گوينده رو برگرداندند و مردى را ديدند كه از شهر آنان نبود و لباسى خنده‏دار بر تن داشت. او شلوارى به رنگ آبى سير و بلوزى قرمزرنگ و زركشى شده پوشيده و كلاهى با سه شاخ بر سر نهاده بود. توبره چرمى بزرگى بر شانه گرفته و نى و ابزارهايش را در آن نهاده بود.
    استاندار به وى پاسخ داد: «اگر در مورد وفاى ما به پيمانمان شك دارى، جلو بيا و نيمى از پاداش را از پيش بگير. اگر كار را خوب به انجام رساندى و مارا از موش‏ها نجات دادى، نيمه باقى‏مانده را هم به تو خواهيم پرداخت».
    مرد از توبره‏اش يك نى بيرون آورد و در آن دميد. آهنگى شگفت‏آور پديدآمد، به طورى كه همه حاضران در ميدان از مرد و زن و كودك با شور و هيجان رقصيدند. استاندار و بزرگان شهر و حتى كسانى كه در خانه‏هايشان بودند، نيز به رقص درآمدند. سپس هزاران هزار موش كوچك و بزرگ به ميدان آمدند و با صداى نى رقصيدن آغاز كردند. نوازنده دور مى‏شد و موش‏ها نيز دنبال او حركت مى‏كردند. هنگامى كه به رودخانه بزرگى كه از ميدان شهر مى‏گذشت رسيد، در جاى كم‏عمق آن پاگذاشت و از آب گذشت، موش‏ها نيز او را دنبال كردند و در آب فرو رفتند و خفه شدند.
    پس از آن، نوازنده به كاخ استاندار آمد و باقى‏مانده جايزه را مطالبه كرد. استاندار از او روى گرداند و گفت: «دور شو، اى مرد نادان! براى آواز زشتى كه نواختى، بيش از پنجاه ليره طلا به تو بدهم؟»
    نوازنده سرش را تكان داد و خنده ترسناكى كرد و دور شد. سپس كنار يكى از ستون‏هاى ميدان بر زمين نشست و از توبره‏اش ابزارهايى را بيرون آورد و از آنها وسيله تازه‏اى ساخت. سپس برخاست و در آن دميد و بر اثر آن، پسران و دختران شهر به سوى ميدان دويدند. آنان مانند ديوانگان مى‏رقصيدند و لبخند شادى بر لبانشان نقش بسته بود و دنبال نوازنده از شهر بيرون رفتند. اهالى شهر ترسيدند كه به فرزندانشان آزارى برسد و به سوى استاندار شتافتند. از او خواستند به پيمانش وفا كند و پيش از آن كه دير شود، باقى‏مانده پاداش نوازنده را بپردازد.
    نوازنده پنجاه ليره باقى‏مانده را دريافت كرد و گفت: «اگر استاندار به پيمانش وفا نمى‏كرد، هيچ يك از اين كودكان به خانه خود بازنمى‏گشتند، زيرا هر كس پيمانى مى‏بندد، بايد به آن وفا كند».
    سپس از توبره‏اش نى تازه و بزرگى بيرون آورد و در آن دميد. كودكان رقص را متوقف كردند و به شهر بازگشتند. مردم از اين كه فرزندانشان بازگشته‏اند و خودشان از شر موش‏ها خلاصى يافته‏اند، بسيار شادمان بودند.