در روزگاران قديم اهالى يكى از شهرهاى آلمان از فراوانى موشها در تنگنا قرارگرفتند. موشها خواربار و اثاث و لباس مردم را در منازلشان از بين مىبردند و زندگى را به كام آنان تلخ كرده بودند. گربهها نيز نمىتوانستند بر آنها پيروز شوند، زيرا موشها بر نيرومندترين گربهها چيره مىشدند و آنها را مىكشتند. پس از چندى، اهالى با شور و شوق فراوان در ميدان شهر جلو كاخ استاندارى گرد آمدند و فرياد مىزدند: «ما را از شر موشها نجات دهيد! ما را از شر موشها نجات دهيد!» در اين ميان، استاندار در جلسهاى درباره اين بلاى سنگين با مشاوران خود به رايزنى پرداخت، ولى مشاوران نتوانستند راه حلى بيابند. استاندار و بزرگان شهر به بالكن كاخ استاندارى آمدند. استاندار به اهالى شهر كه شور و شوق وجودشان را فراگرفته بود، گفت: «مىدانم شما از اين بلاى بزرگ به زحمت افتادهايد. ما نيز در خانههايمان از دست موشها به ستوه آمدهايم. امروز من و بزرگان شهر مشورت كرديم تا براى رهايى از اين بلاى بزرگ راهى بيابيم، ولى راهى پيدا نشد. به همين جهت تصميم گرفتيم به هر كس كه براى رهايى از اين دشمن موذى راهى بيابد، صد ليره طلا بدهيم!» صدايى از ميدان بلند شد كه مىگفت: «من مىتوانم شما را از شر موشها رهايى بخشم؛ آيا شما به وعده خود وفا خواهيد كرد؟» مردم همه به طرف گوينده رو برگرداندند و مردى را ديدند كه از شهر آنان نبود و لباسى خندهدار بر تن داشت. او شلوارى به رنگ آبى سير و بلوزى قرمزرنگ و زركشى شده پوشيده و كلاهى با سه شاخ بر سر نهاده بود. توبره چرمى بزرگى بر شانه گرفته و نى و ابزارهايش را در آن نهاده بود. استاندار به وى پاسخ داد: «اگر در مورد وفاى ما به پيمانمان شك دارى، جلو بيا و نيمى از پاداش را از پيش بگير. اگر كار را خوب به انجام رساندى و مارا از موشها نجات دادى، نيمه باقىمانده را هم به تو خواهيم پرداخت». مرد از توبرهاش يك نى بيرون آورد و در آن دميد. آهنگى شگفتآور پديدآمد، به طورى كه همه حاضران در ميدان از مرد و زن و كودك با شور و هيجان رقصيدند. استاندار و بزرگان شهر و حتى كسانى كه در خانههايشان بودند، نيز به رقص درآمدند. سپس هزاران هزار موش كوچك و بزرگ به ميدان آمدند و با صداى نى رقصيدن آغاز كردند. نوازنده دور مىشد و موشها نيز دنبال او حركت مىكردند. هنگامى كه به رودخانه بزرگى كه از ميدان شهر مىگذشت رسيد، در جاى كمعمق آن پاگذاشت و از آب گذشت، موشها نيز او را دنبال كردند و در آب فرو رفتند و خفه شدند. پس از آن، نوازنده به كاخ استاندار آمد و باقىمانده جايزه را مطالبه كرد. استاندار از او روى گرداند و گفت: «دور شو، اى مرد نادان! براى آواز زشتى كه نواختى، بيش از پنجاه ليره طلا به تو بدهم؟» نوازنده سرش را تكان داد و خنده ترسناكى كرد و دور شد. سپس كنار يكى از ستونهاى ميدان بر زمين نشست و از توبرهاش ابزارهايى را بيرون آورد و از آنها وسيله تازهاى ساخت. سپس برخاست و در آن دميد و بر اثر آن، پسران و دختران شهر به سوى ميدان دويدند. آنان مانند ديوانگان مىرقصيدند و لبخند شادى بر لبانشان نقش بسته بود و دنبال نوازنده از شهر بيرون رفتند. اهالى شهر ترسيدند كه به فرزندانشان آزارى برسد و به سوى استاندار شتافتند. از او خواستند به پيمانش وفا كند و پيش از آن كه دير شود، باقىمانده پاداش نوازنده را بپردازد. نوازنده پنجاه ليره باقىمانده را دريافت كرد و گفت: «اگر استاندار به پيمانش وفا نمىكرد، هيچ يك از اين كودكان به خانه خود بازنمىگشتند، زيرا هر كس پيمانى مىبندد، بايد به آن وفا كند». سپس از توبرهاش نى تازه و بزرگى بيرون آورد و در آن دميد. كودكان رقص را متوقف كردند و به شهر بازگشتند. مردم از اين كه فرزندانشان بازگشتهاند و خودشان از شر موشها خلاصى يافتهاند، بسيار شادمان بودند.