گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.
وقتی حصار غربت من تنگ میشود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ میشود از بس فرار کرده ام از خویش و خویشتن گاهی دلم برای خودم تنگ میشود