11. سگى به نام هُژَبر سگى به نام هُژَبر دزدى و تبهكارى در يكى از شهرهاى بزرگ آسيا زياد شد و پليس شهر از پيدا كردن تبهكاران ناتوان ماند. نخستوزير و وزير كشور فرمانهاى مؤكد و مكررى در مورد ريشهكنى اشرار و اخلالگران امنيت عمومى صادر كردند. فرماندهان عالىرتبه پليس تصميم گرفتند براى اين كار چند سگ پليس تربيت شده از كشورهاى اروپايى بخرند. سه سگ پليس همراه افسرى كه آنها را براى تعقيب تبهكاران تربيت كرده بود، با هواپيما از رم به آن شهر رسيد. يكى از آنها را به كارآگاه يوسف كه در هوش، نيرو و دلاورى مشهور بود، دادند و او سگ را «هژبر» ناميد و توجه زيادى به او مىكرد، به گونهاى كه ميان آن دو رابطه دوستانه محكمى پديدآمد. در شبى تيره و تار، سه دزد حرفهاى به يك فروشگاه بزرگ لباس وارد شدند و مقدارى پول و چند سند را كه در گاوصندوق بود، برداشتند و بردند. همچنين لباسهايى به ارزش بيش از صدهزار ليره به سرقت رفت. سربازان شبگرد صداهايى از فروشگاه شنيدند و به دزدان حمله كردند و درگيرى شروعشد. دزدان كه مسلح بودند، دو تن از سربازان را زخمى كردند و پس از اينكه گلولههاى هر دو طرف تمام شد، درگيرى را با دست ادامه دادند و بايكديگر زد و خورد كردند. سرانجام، درگيرى با فرار دزدان و بردن اموال پايانيافت. صبح روز بعد كارآگاه يوسف و هژبر به فروشگاهى كه از آن دزدى شده بود آمدند. سربازان را آوردند و هژبر آنها را بو كرد. سپس يوسف او را به سوى گاو صندوق بازشده برد و اثر انگشت دزدان را به او نشان داد. سگ آنها را نيز به خوبى بوييد. دو دوست در خيابانها و كوچههاى شهر به گشت و گذار پرداختند تا اين كه به جايى در حومه شهر رسيدند كه فقيران بىچيز در كلبههاى آلوده و محقر آن مىزيستند. هژبر و يوسف از كوچههاى تنگ و پيچ در پيچ كه از آنها بوهاى ناخوشايند مىآمد، گذشتند و به قهوهخانهاى رسيدند كه گروهى در آن چاى و قهوه مىنوشيدند و قليان مىكشيدند. آن دو سر ميزهايى كوتاه، كوچك و آلوده نشسته بودند. هژبر از ميزى به ميز ديگر و از گوشهاى به گوشه ديگر رفت و سرانجام جلو جوانى كه ظاهراً دهه سوم عمر را مىگذراند ايستاد. اوموهايى ژوليده و ريشى بلند و نامرتب داشت. هژبر دست هايش را بالا برد و بر زانوان مرد گذاشت و پارسهاى كوتاه و خشمآلودى سرداد. يوسف فهميد هژبر يكى از دزدان را يافته است، ولى جوان خشمگين فريادمىزد: «آقا، سگ تندخوى خود را از من دور كن، وگرنه با هفتتيرم اورامىكشم». يوسف درحالى كه كارت شناسايى خويش را در يك دست و هفتتيرش را در دست ديگر داشت، جوان را خلع سلاح كرد و او را به پاسگاه برد. جوان خود را بىتقصير مىدانست، ولى اندكى بعد اعتراف كرد. مخفيگاه اموال مسروقه را نشان داد و همدستان و ساير اعضاى آن گروه خطرناك را معرفى كرد. دو سال پيش نيز دو تبهكار به دزدى و قتل دست زدند و پنهان شدند. تلاشهاى پليس در يافتن و تعقيب آنها به نتيجهاى نرسيد. روزى يوسف و هژبر دزدى را تعقيب مىكردند كه در روز روشن به يكى از بانكها حمله كرده و به زور اسلحه مبلغ زيادى پول دزديده بود. اين دزد به كاخى ويران و متروكه در حومه شهر پناه برده بود و كارآگاه و سگش هژبر در تعقيب او بودند. ناگهان سگ چند بار پارس كرد. يوسف به محل توجه سگ نگاه كرد و ديد دو مرد درحال فرارند. يوسف دنبال يكى از آنان دويد و او را دستگير كرد. تبهكار نيز تسليم شد. تبهكار ديگر كه مىخواست به يوسف حمله كند، مورد حمله هژبر قرار گرفت. سگ وى را بر زمين افكند و با چنگ و دندان به جان او افتاد. اين تبهكار نيز تسليم شد و درحالى كه يوسف مشغول دستبند زدن به تبهكاران بود، هژبر براى يافتن دزد خطرناك در گوشه و كنار آن كاخ ويران به گشت و گذار پرداخت و سرانجام او را يافت و يوسف وى را دستگير كرد. يوسف هرسال براى سگ قهرمان خويش هژبر جشن تولد مىگيرد و چند نفر از مقامات امنيتى را به آن دعوت مىكند. آنان شيرينى و ميوه صرفمىكنند و سگ دلاور روى يك صندلى و سر ميز مىنشيند و از بشقاب غذايى كه جلو اوست، غذا مىخورد. هژبر به سبب كمك به دستگيرى عده زيادى از دزدان حرفهاى و تبهكاران زبردست چند بار ترفيع درجه گرفته و حقوقش افزايش يافته است. دوستش يوسف نيز به دليل هوشمندى و قهرمانى و استفاده درست از سگ ترقى كرده است. چند سال ديگر هژبر بازنشسته خواهد شد، ولى براى او چه فرقى مىكند؟ دوستش يوسف باقىمانده درآمد او را در يكى از بانكها پسانداز كرده و سود آن را به مخارج و پرستارى او در طول زندگىاش اختصاص داده است. هژبر سگ دلاورى است. افراد پليس او را دوست دارند و كوچك و بزرگ از قهرمانىهايش به شگفتى مىافتند. آنان هنگامى كه مشاهده مىكنند او دركنار كارآگاه يوسف در خيابانهاى شهر راه مىرود يا بر صفحه تلويزيون ظاهر مىشود و ماجراهاى پليسى زيباى خويش را اجرا مىكند، برايش كف مىزنند و فرياد شادى سرمىدهند.