1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

سگى به نام هُژَبر

شروع موضوع توسط minaaa ‏16/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113



    11. سگى به نام هُژَبر سگى به نام هُژَبر
    دزدى و تبهكارى در يكى از شهرهاى بزرگ آسيا زياد شد و پليس شهر از پيدا كردن تبهكاران ناتوان ماند. نخست‏وزير و وزير كشور فرمان‏هاى مؤكد و مكررى در مورد ريشه‏كنى اشرار و اخلال‏گران امنيت عمومى صادر كردند. فرماندهان عالى‏رتبه پليس تصميم گرفتند براى اين كار چند سگ پليس تربيت شده از كشورهاى اروپايى بخرند.
    سه سگ پليس همراه افسرى كه آنها را براى تعقيب تبهكاران تربيت كرده بود، با هواپيما از رم به آن شهر رسيد. يكى از آنها را به كارآگاه يوسف كه در هوش، نيرو و دلاورى مشهور بود، دادند و او سگ را «هژبر» ناميد و توجه زيادى به او مى‏كرد، به گونه‏اى كه ميان آن دو رابطه دوستانه محكمى پديدآمد.
    در شبى تيره و تار، سه دزد حرفه‏اى به يك فروشگاه بزرگ لباس وارد شدند و مقدارى پول و چند سند را كه در گاوصندوق بود، برداشتند و بردند. همچنين لباس‏هايى به ارزش بيش از صدهزار ليره به سرقت رفت. سربازان شبگرد صداهايى از فروشگاه شنيدند و به دزدان حمله كردند و درگيرى شروع‏شد. دزدان كه مسلح بودند، دو تن از سربازان را زخمى كردند و پس از اين‏كه گلوله‏هاى هر دو طرف تمام شد، درگيرى را با دست ادامه دادند و بايكديگر زد و خورد كردند. سرانجام، درگيرى با فرار دزدان و بردن اموال پايان‏يافت.
    صبح روز بعد كارآگاه يوسف و هژبر به فروشگاهى كه از آن دزدى شده بود آمدند. سربازان را آوردند و هژبر آنها را بو كرد. سپس يوسف او را به سوى گاو صندوق بازشده برد و اثر انگشت دزدان را به او نشان داد. سگ آنها را نيز به خوبى بوييد. دو دوست در خيابان‏ها و كوچه‏هاى شهر به گشت و گذار پرداختند تا اين كه به جايى در حومه شهر رسيدند كه فقيران بى‏چيز در كلبه‏هاى آلوده و محقر آن مى‏زيستند. هژبر و يوسف از كوچه‏هاى تنگ و پيچ در پيچ كه از آنها بوهاى ناخوشايند مى‏آمد، گذشتند و به قهوه‏خانه‏اى رسيدند كه گروهى در آن چاى و قهوه مى‏نوشيدند و قليان مى‏كشيدند. آن دو سر ميزهايى كوتاه، كوچك و آلوده نشسته بودند. هژبر از ميزى به ميز ديگر و از گوشه‏اى به گوشه ديگر رفت و سرانجام جلو جوانى كه ظاهراً دهه سوم عمر را مى‏گذراند ايستاد. اوموهايى ژوليده و ريشى بلند و نامرتب داشت. هژبر دست هايش را بالا برد و بر زانوان مرد گذاشت و پارس‏هاى كوتاه و خشم‏آلودى سرداد.
    يوسف فهميد هژبر يكى از دزدان را يافته است، ولى جوان خشمگين فريادمى‏زد: «آقا، سگ تندخوى خود را از من دور كن، وگرنه با هفت‏تيرم اورامى‏كشم».
    يوسف درحالى كه كارت شناسايى خويش را در يك دست و هفت‏تيرش را در دست ديگر داشت، جوان را خلع سلاح كرد و او را به پاسگاه برد. جوان خود را بى‏تقصير مى‏دانست، ولى اندكى بعد اعتراف كرد. مخفيگاه اموال مسروقه را نشان داد و همدستان و ساير اعضاى آن گروه خطرناك را معرفى كرد.
    دو سال پيش نيز دو تبهكار به دزدى و قتل دست زدند و پنهان شدند. تلاش‏هاى پليس در يافتن و تعقيب آنها به نتيجه‏اى نرسيد. روزى يوسف و هژبر دزدى را تعقيب مى‏كردند كه در روز روشن به يكى از بانك‏ها حمله كرده و به زور اسلحه مبلغ زيادى پول دزديده بود. اين دزد به كاخى ويران و متروكه در حومه شهر پناه برده بود و كارآگاه و سگش هژبر در تعقيب او بودند. ناگهان سگ چند بار پارس كرد. يوسف به محل توجه سگ نگاه كرد و ديد دو مرد درحال فرارند. يوسف دنبال يكى از آنان دويد و او را دستگير كرد. تبهكار نيز تسليم شد. تبهكار ديگر كه مى‏خواست به يوسف حمله كند، مورد حمله هژبر قرار گرفت. سگ وى را بر زمين افكند و با چنگ و دندان به جان او افتاد. اين تبهكار نيز تسليم شد و درحالى كه يوسف مشغول دستبند زدن به تبهكاران بود، هژبر براى يافتن دزد خطرناك در گوشه و كنار آن كاخ ويران به گشت و گذار پرداخت و سرانجام او را يافت و يوسف وى را دستگير كرد.
    يوسف هرسال براى سگ قهرمان خويش هژبر جشن تولد مى‏گيرد و چند نفر از مقامات امنيتى را به آن دعوت مى‏كند. آنان شيرينى و ميوه صرف‏مى‏كنند و سگ دلاور روى يك صندلى و سر ميز مى‏نشيند و از بشقاب غذايى كه جلو اوست، غذا مى‏خورد. هژبر به سبب كمك به دستگيرى عده زيادى از دزدان حرفه‏اى و تبهكاران زبردست چند بار ترفيع درجه گرفته و حقوقش افزايش يافته است. دوستش يوسف نيز به دليل هوشمندى و قهرمانى و استفاده درست از سگ ترقى كرده است.
    چند سال ديگر هژبر بازنشسته خواهد شد، ولى براى او چه فرقى مى‏كند؟ دوستش يوسف باقى‏مانده درآمد او را در يكى از بانك‏ها پس‏انداز كرده و سود آن را به مخارج و پرستارى او در طول زندگى‏اش اختصاص داده است.
    هژبر سگ دلاورى است. افراد پليس او را دوست دارند و كوچك و بزرگ از قهرمانى‏هايش به شگفتى مى‏افتند. آنان هنگامى كه مشاهده مى‏كنند او دركنار كارآگاه يوسف در خيابان‏هاى شهر راه مى‏رود يا بر صفحه تلويزيون ظاهر مى‏شود و ماجراهاى پليسى زيباى خويش را اجرا مى‏كند، برايش كف مى‏زنند و فرياد شادى سرمى‏دهند.