1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ميمون پير و آقا لاك‏پشت

شروع موضوع توسط minaaa ‏16/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    ميمون پير و آقا لاك‏پشت

    در افسانه‏ها آمده است كه ميمون‏ها پادشاهى به نام «ماهر» داشتند. او پير و سالخورده شده بود. ميمون جوانى از خاندان سلطنت بر ضد او كودتا كرد و به‏پيروزى رسيد و پادشاه شد. ميمون پير فرار كرد. سرانجام به ساحل دريايى رسيد. در آن جا يك درخت انجير يافت. از آن بالا رفت و تصميم گرفت آن‏جابماند.
    يك روز هنگامى كه مشغول خوردن انجير بود، انجيرى از دستش در آب افتاد و صدا و آهنگى از آن بلند شد. او از اين كار خوشش آمد و از آن پس، هميشه برخى انجيرها را مى‏خورد و برخى را در آب مى‏انداخت و از اين كار لذت مى‏برد.
    زير درخت لاك‏پشتى بود كه آن انجيرها را مى‏خورد. وقتى كه انجيرها زيادشد، او فكر كرد ميمون آنها را براى او مى‏اندازد. از اين رو، تصميم گرفت باميمون دوست شود. با او سخن گفت و انس گرفت و آن دو به يكديگر علاقه‏مند شدند.
    لاك‏پشت مدت زيادى به خانه نيامد. همسرش، لاك‏پشت خانم، دلواپس او شد. موضوع را به خانم همسايه گفت و افزود: «مى‏ترسم براى شوهرم حادثه بدى رخ داده باشد يا اين كه او را كشته باشند».
    خانم همسايه گفت: «شوهر تو در ساحل با ميمونى دوست شده است و آنها با يكديگر الفت گرفته‏اند و كنار هم مى‏خورند و مى‏نوشند. آن ميمون كسى است كه آقا لاك‏پشت را از تو دور كرده است و تا براى نابودى او نقشه‏اى نكشى، شوهرت نزد تو باز نخواهد گشت».
    خانم لاك‏پشت گفت: «چه كار كنم؟»
    همسايه‏اش پاسخ داد: «هنگامى كه شوهرت به خانه آمد، وانمود كن بيمار هستى. اگر حالت را پرسيد، بگو پزشكان براى من قلب ميمون را تجويز كرده‏اند».
    آقا لاك‏پشت پس از مدتى به خانه‏اش بازگشت و ديد همسرش بدحال و اندوهگين است. به او گفت: «چرا اين طور هستى؟»
    همسايه پاسخ داد: «همسر تو بيمار و ناتوان است. پزشكان قلب ميمون را براى او تجويز كرده‏اند و درمان او تنها با اين دارو ميسر مى‏شود».
    آقا لاك‏پشت گفت: «اين دشوار است. ما در آب هستيم. من از كجا قلب ميمون بياورم؟» او در شگفتى فرو رفت و با خود گفت: «تنها كارى كه مى‏توانم بكنم، اين است كه همنشين و دوست خود را براى اين كار فريب دهم».
    سپس لاك‏پشت اندوهگين و افسرده به ساحل بازگشت و در راه به اين مى‏انديشيد كه چه كار كند. ميمون گفت: «برادرم، چرا از من دور شده‏اى؟»
    لاك‏پشت پاسخ داد: «تنها شرمندگى باعث شد از شما دور باشم. نمى‏دانم چگونه نيكى‏هايت را جبران كنم. دوست دارم يك كار نيك ديگر انجام دهى و به خانه‏ام بيايى. در جزيره‏اى كه من زندگى مى‏كنم، ميوه‏هاى خوشمزه‏اى وجود دارد. بر پشت من سوار شو تا شنا كنم و تو را به آن جا ببرم».
    ميمون علاقه‏مند شد با او برود و گفت: «بسيار سپاسگزارم». سپس از درخت پايين آمد و برپشت آقا لاك‏پشت سوار شد. هنگامى كه مقدارى راه‏رفتند، ناگهان آقا لاك‏پشت احساس كرد فريب كار زشتى است. برگشت و باخود گفت: «چگونه براى سخن يك زن ناآگاه به ميمون ستم كنم و او را فريب دهم؟ شايد خانم همسايه مرا فريب داده و در مورد تجويز پزشكان به من دروغ گفته باشد».
    ميمون گفت: «چرا اندوهگين هستى؟»
    لاك‏پشت گفت: «اندوه من از اين است كه به ياد آوردم همسرم بسيار بيمار است. اين موضوع مرا مانع مى‏شود كه به شما لطف و محبت نشان دهم».
    ميمون گفت: «همين‏كه مى‏بينم دوست دارى به من لطف و محبت كنى، برايم كافى است و راضى به زحمت بيشترى براى شما نيستم».
    لاك‏پشت گفت: «همين طور است».
    سپس مقدارى ديگر ميمون را برد و ناگهان براى بار دوم ايستاد. ميمون بدگمان شد و با خود گفت: «توقف و تأخير لاك‏پشت حتماً دليلى دارد. من نيز مطمئن نيستم كه دلش در مورد من دگرگون نشده باشد و شايد هم در ذهنش منظور بدى را مى‏پرورد». سپس به لاك‏پشت گفت: «بگو چرا اندوهگين هستى و با خودت سخن مى‏گويى؟»
    لاك‏پشت گفت: «براى اين اندوهگين هستم كه مى‏ترسم به خانه‏ام بيايى و آن طور كه دوست دارم از تو پذيرايى نشود، زيرا همسرم بيمار است».
    ميمون گفت: «اندوهگين نباش، اندوه چيزى را درست نمى‏كند. هر دارو و خوراكى كه همسرت نياز دارد، از من بخواه».
    لاك‏پشت گفت: «بسيار خوب، پزشكان گفته‏اند تنها داروى او قلب ميمون است».
    ميمون با خود گفت: «از بس پير شده‏ام، حرص و آز بر من چيره شد و در بلا افتادم. اكنون بايد به عقلم مراجعه كنم و براى بيرون آمدن از اين گرفتارى راهى بيابم». سپس به لاك‏پشت گفت: «چرا اين موضوع را در خانه به من نگفتى تا قلبم را با خود بياورم، زيرا ما ميمون‏ها عادت داريم هنگامى كه يكى از ما به سفر مى‏رود، قلبش را نزد خانواده‏اش باقى مى‏گذارد».
    لاك‏پشت گفت: «اكنون قلب تو كجاست؟»
    او گفت: «آن را روى درخت گذاشتم. اگر مى‏خواهى مرا به درخت بازگردان تا آن را به تو بدهم».
    لاك‏پشت با شنيدن سخنان ميمون شادمان شد و او را به جاى خود بازگرداند. هنگامى كه به ساحل رسيدند، ميمون از پشتش به پايين پريد و از درختى بالا رفت. لاك‏پشت ديد دوستش نمى‏آيد. او را صدا كرد و گفت: «دوست من، قلبت را بردار و پايين بيا. مرا خيلى معطل كردى».
    ميمون گفت: «هرگز! تو مرا فريب دادى و به من حيله زدى. من نيز فريبت را به خودت بازگرداندم!»