ميمون پير و آقا لاكپشت در افسانهها آمده است كه ميمونها پادشاهى به نام «ماهر» داشتند. او پير و سالخورده شده بود. ميمون جوانى از خاندان سلطنت بر ضد او كودتا كرد و بهپيروزى رسيد و پادشاه شد. ميمون پير فرار كرد. سرانجام به ساحل دريايى رسيد. در آن جا يك درخت انجير يافت. از آن بالا رفت و تصميم گرفت آنجابماند. يك روز هنگامى كه مشغول خوردن انجير بود، انجيرى از دستش در آب افتاد و صدا و آهنگى از آن بلند شد. او از اين كار خوشش آمد و از آن پس، هميشه برخى انجيرها را مىخورد و برخى را در آب مىانداخت و از اين كار لذت مىبرد. زير درخت لاكپشتى بود كه آن انجيرها را مىخورد. وقتى كه انجيرها زيادشد، او فكر كرد ميمون آنها را براى او مىاندازد. از اين رو، تصميم گرفت باميمون دوست شود. با او سخن گفت و انس گرفت و آن دو به يكديگر علاقهمند شدند. لاكپشت مدت زيادى به خانه نيامد. همسرش، لاكپشت خانم، دلواپس او شد. موضوع را به خانم همسايه گفت و افزود: «مىترسم براى شوهرم حادثه بدى رخ داده باشد يا اين كه او را كشته باشند». خانم همسايه گفت: «شوهر تو در ساحل با ميمونى دوست شده است و آنها با يكديگر الفت گرفتهاند و كنار هم مىخورند و مىنوشند. آن ميمون كسى است كه آقا لاكپشت را از تو دور كرده است و تا براى نابودى او نقشهاى نكشى، شوهرت نزد تو باز نخواهد گشت». خانم لاكپشت گفت: «چه كار كنم؟» همسايهاش پاسخ داد: «هنگامى كه شوهرت به خانه آمد، وانمود كن بيمار هستى. اگر حالت را پرسيد، بگو پزشكان براى من قلب ميمون را تجويز كردهاند». آقا لاكپشت پس از مدتى به خانهاش بازگشت و ديد همسرش بدحال و اندوهگين است. به او گفت: «چرا اين طور هستى؟» همسايه پاسخ داد: «همسر تو بيمار و ناتوان است. پزشكان قلب ميمون را براى او تجويز كردهاند و درمان او تنها با اين دارو ميسر مىشود». آقا لاكپشت گفت: «اين دشوار است. ما در آب هستيم. من از كجا قلب ميمون بياورم؟» او در شگفتى فرو رفت و با خود گفت: «تنها كارى كه مىتوانم بكنم، اين است كه همنشين و دوست خود را براى اين كار فريب دهم». سپس لاكپشت اندوهگين و افسرده به ساحل بازگشت و در راه به اين مىانديشيد كه چه كار كند. ميمون گفت: «برادرم، چرا از من دور شدهاى؟» لاكپشت پاسخ داد: «تنها شرمندگى باعث شد از شما دور باشم. نمىدانم چگونه نيكىهايت را جبران كنم. دوست دارم يك كار نيك ديگر انجام دهى و به خانهام بيايى. در جزيرهاى كه من زندگى مىكنم، ميوههاى خوشمزهاى وجود دارد. بر پشت من سوار شو تا شنا كنم و تو را به آن جا ببرم». ميمون علاقهمند شد با او برود و گفت: «بسيار سپاسگزارم». سپس از درخت پايين آمد و برپشت آقا لاكپشت سوار شد. هنگامى كه مقدارى راهرفتند، ناگهان آقا لاكپشت احساس كرد فريب كار زشتى است. برگشت و باخود گفت: «چگونه براى سخن يك زن ناآگاه به ميمون ستم كنم و او را فريب دهم؟ شايد خانم همسايه مرا فريب داده و در مورد تجويز پزشكان به من دروغ گفته باشد». ميمون گفت: «چرا اندوهگين هستى؟» لاكپشت گفت: «اندوه من از اين است كه به ياد آوردم همسرم بسيار بيمار است. اين موضوع مرا مانع مىشود كه به شما لطف و محبت نشان دهم». ميمون گفت: «همينكه مىبينم دوست دارى به من لطف و محبت كنى، برايم كافى است و راضى به زحمت بيشترى براى شما نيستم». لاكپشت گفت: «همين طور است». سپس مقدارى ديگر ميمون را برد و ناگهان براى بار دوم ايستاد. ميمون بدگمان شد و با خود گفت: «توقف و تأخير لاكپشت حتماً دليلى دارد. من نيز مطمئن نيستم كه دلش در مورد من دگرگون نشده باشد و شايد هم در ذهنش منظور بدى را مىپرورد». سپس به لاكپشت گفت: «بگو چرا اندوهگين هستى و با خودت سخن مىگويى؟» لاكپشت گفت: «براى اين اندوهگين هستم كه مىترسم به خانهام بيايى و آن طور كه دوست دارم از تو پذيرايى نشود، زيرا همسرم بيمار است». ميمون گفت: «اندوهگين نباش، اندوه چيزى را درست نمىكند. هر دارو و خوراكى كه همسرت نياز دارد، از من بخواه». لاكپشت گفت: «بسيار خوب، پزشكان گفتهاند تنها داروى او قلب ميمون است». ميمون با خود گفت: «از بس پير شدهام، حرص و آز بر من چيره شد و در بلا افتادم. اكنون بايد به عقلم مراجعه كنم و براى بيرون آمدن از اين گرفتارى راهى بيابم». سپس به لاكپشت گفت: «چرا اين موضوع را در خانه به من نگفتى تا قلبم را با خود بياورم، زيرا ما ميمونها عادت داريم هنگامى كه يكى از ما به سفر مىرود، قلبش را نزد خانوادهاش باقى مىگذارد». لاكپشت گفت: «اكنون قلب تو كجاست؟» او گفت: «آن را روى درخت گذاشتم. اگر مىخواهى مرا به درخت بازگردان تا آن را به تو بدهم». لاكپشت با شنيدن سخنان ميمون شادمان شد و او را به جاى خود بازگرداند. هنگامى كه به ساحل رسيدند، ميمون از پشتش به پايين پريد و از درختى بالا رفت. لاكپشت ديد دوستش نمىآيد. او را صدا كرد و گفت: «دوست من، قلبت را بردار و پايين بيا. مرا خيلى معطل كردى». ميمون گفت: «هرگز! تو مرا فريب دادى و به من حيله زدى. من نيز فريبت را به خودت بازگرداندم!»