ديك وِدينگتن و گربهاش ديك ودينگتن پسرى ده ساله بود و به تنهايى در كلبهاى در يكى از روستاهاى اطراف لندن زندگى مىكرد. هنگامى كه شش ساله بود، پدرش را ازدست داد و پيش از هشت سالگى مادرش نيز درگذشت. او به ناچار نزد كسىكه حمام عمومى روستا را گرم مىكرد، مشغول به كار شد تا زندگى خود را بگذراند. ديك سخنان بسيارى از اهالى روستا را مىشنيد كه از زيبايىهاى لندن، خيابانهاى بزرگ، پاركهاى پهناور و ثروت اهالى آن تعريف مىكردند. يكبار ديد مردى مىگويد: «در كف خيابانهاى لندن سكههاى طلاى فراوانى يافت مىشود، فقط بايد خم شد و آنها را برداشت». مردى كه ديك نزد او كار مىكرد، انسان مهربان و خوشاخلاقى نبود. پسرك تصميم گرفت روستايش را ترك كند و به لندن برود تا از كف خيابانها طلا جمع كند و ثروتمند شود. صبح روز بعد كه يكى از روزهاى زيباى بهارى بود، ديك در كنار جادهاى كه به لندن منتهى مىشد، ايستاد. درشكهاى نزديكشد و ديك با اشاره آن را متوقف كرد. بقچهاش را در دست گرفت و بااميدوارى سوار شد. ديك با مسافران در لندن پياده شد و بدون مقصدى معين به راه خود ادامه داد. مناظر لندن براى پسرك روستايى شگفتانگيز بودند. اوبه كف خيابانها به دقت نگاه مىكرد تا شايد چشمش به سكهاى بيفتد، ولى دانست برخى از داستانهايى كه درباره لندن شنيده است، واقعيت نداشتهاند. سرانجام خسته شد و در گوشه پيادهرو نشست. بقچهاى را كه همراه داشت گشود. يك قرص نان و دو عدد تخم مرغ آبپز بيرون آورد و آنها را خورد. اندكى نيرو گرفت و دوباره در خيابانهاى شهر به راه افتاد. هنگام غروب خورشيد ناخودآگاه به سوى خانهاى بزرگ كه باغى زيبا گرداگرد آن بود، روانه شد و درحالى كه بسيار خسته و گرسنه بود، روى زمين جلو در باغ نشست. اندكى بعد يك درشكه بزرگ جلو در ايستاد. مردى آراسته كه كلاهى گرانبها و سياهرنگ به سر داشت، از آن پياده شد. مرد با مشاهده ديك به او نزديك شد و پرسيد: «چرا اين جا نشستهاى؟ خورشيد غروب كرده است. آيا تو غريب هستى؟» ديك برخاست و مؤدبانه پاسخ داد: «آقا، من يك پسر يتيم و بىكس هستم. امروز از روستايم به لندن آمدهام و كسى را نمىشناسم كه به خانهاش بروم». مرد بر شانه او دست زد. لبخندى بر لبانش نقش بست و او را به خانه بزرگ و مجلل خود آورد. به آشپز سفارش كرد به او غذا بدهد و بسترى برايش آماده كند. آشپز مانند اربابش مهربان نبود. پس از اين كه شام پسر را آورد، بالاخانهاى را به او نشان داد و گفت: «به اين بالاخانه برو و در بسترى كه آنجا خواهى يافت، استراحت كن». ديك آن شب به علت فراوانى موش در آشپزخانه و بالاخانه نتوانست بخوابد. صبح روز بعد ديك ديد دخترى همسن و سال او وارد آشپزخانه شد. اوتنها دختر صاحبخانه بود. دخترك لبخندى زد و پرسيد: «شب را چگونه گذراندى؟» ديك داستان ترس از موشها و بيدارى خود را براى دخترك تعريف كرد و ازاو خواست برايش گربهاى تهيه كند تا شر موشها و آزار آنها را كم كند. دختر نيز گربهاى سياه و زيبايى براى او آورد و گفت: « اين را به عنوان هديه برايت خريدهام. اميدوارم آن را از من بپذيرى». دختر كه مارى نام داشت، به امور ديك رسيدگى مىكرد. او را به اتاقى زيبا مىبرد و خواندن و نوشتن به وى مىآموخت. پدر دختر از بزرگترين بازرگانان لندن بود. او با كشورهاى بسيارى به ويژه كشورهاى آفريقايى ارتباط بازرگانى داشت. يك روز كشتى بزرگى را اجاره كرد تا مقدار فراوانى كالا به اين قاره بفرستد. وى مىخواست خدمتكاران، آشپزها و ديك را نيز در سود اين بازرگانى شريك كند. به آنان اجازه داد هر چيز را كه مىخواهند، همراه كالاهاى او بفرستند تا آنها نيز به عنوان مالالتجاره فروخته شوند. ديك هم گربه سياهش را كه همه دارايى وى بود، فرستاد. كشتى تجارى به كشورى در ساحل جنوبى آفريقا رسيد. پادشاه، ناخدا را بهصرف غذا فراخواند تا درباره كالاهاى او نيز مذاكره كند. هنگام صرف غذا، همينكه پادشاه و همراهانش سر ميز غذا نشستند، هزاران موش به غذاى روى ميز حمله كردند، با اين كه خدمتكارانى با چوب آنها را مىراندند! ناخدا به پادشاه گفت: «فردا كه براى غذا خوردن به اينجا بيايم، شما را از اين رنج رهاخواهم كرد». ناخدا ظهر روز بعد به كاخ پادشاه رفت و گربه ديك را نيز همراه خود برد. هنگامى كه آشپزها و خدمتكاران خواستند ميز را آماده كنند، ناخدا نيز با آنان وارد شد و گربه سياه را نيز آورد. همينكه گروه نخست موشها آمدند، گربه حمله كرد و آنها را با چنگ و دندان دريد. موشها گريختند و پادشاه و ميهمانانش توانستند با آسودگى غذا بخورند. پادشاه در برابر گربه سياه مقدار فراوانى پول به ناخدا داد و همه بار كشتى را از او خريد. ناخدا هنگامى كه به لندن بازگشت، پول گربه را به ديك داد و او يكى از بزرگترين ثروتمندان شهر شد. ديك تحصيلات خود را ادامه داد. سپس با مارى ازدواج كرد و آنان با خوشى زندگى را ادامه دادند. ديك پس از مدتى شهردار لندن شد و از عهده اين شغل خطير به خوبى برآمد.