1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ديك وِدينگتن و گربه‏اش

شروع موضوع توسط minaaa ‏16/2/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    ديك وِدينگتن و گربه‏اش

    ديك ودينگتن پسرى ده ساله بود و به تنهايى در كلبه‏اى در يكى از روستاهاى اطراف لندن زندگى مى‏كرد. هنگامى كه شش ساله بود، پدرش را ازدست داد و پيش از هشت سالگى مادرش نيز درگذشت. او به ناچار نزد كسى‏كه حمام عمومى روستا را گرم مى‏كرد، مشغول به كار شد تا زندگى خود را بگذراند.
    ديك سخنان بسيارى از اهالى روستا را مى‏شنيد كه از زيبايى‏هاى لندن، خيابان‏هاى بزرگ، پارك‏هاى پهناور و ثروت اهالى آن تعريف مى‏كردند. يك‏بار ديد مردى مى‏گويد: «در كف خيابان‏هاى لندن سكه‏هاى طلاى فراوانى يافت مى‏شود، فقط بايد خم شد و آنها را برداشت».
    مردى كه ديك نزد او كار مى‏كرد، انسان مهربان و خوش‏اخلاقى نبود. پسرك تصميم گرفت روستايش را ترك كند و به لندن برود تا از كف خيابان‏ها طلا جمع كند و ثروتمند شود. صبح روز بعد كه يكى از روزهاى زيباى بهارى بود، ديك در كنار جاده‏اى كه به لندن منتهى مى‏شد، ايستاد. درشكه‏اى نزديك‏شد و ديك با اشاره آن را متوقف كرد. بقچه‏اش را در دست گرفت و بااميدوارى سوار شد. ديك با مسافران در لندن پياده شد و بدون مقصدى معين به راه خود ادامه داد. مناظر لندن براى پسرك روستايى شگفت‏انگيز بودند. اوبه كف خيابان‏ها به دقت نگاه مى‏كرد تا شايد چشمش به سكه‏اى بيفتد، ولى دانست برخى از داستان‏هايى كه درباره لندن شنيده است، واقعيت نداشته‏اند. سرانجام خسته شد و در گوشه پياده‏رو نشست. بقچه‏اى را كه همراه داشت گشود. يك قرص نان و دو عدد تخم مرغ آب‏پز بيرون آورد و آنها را خورد. اندكى نيرو گرفت و دوباره در خيابان‏هاى شهر به راه افتاد. هنگام غروب خورشيد ناخودآگاه به سوى خانه‏اى بزرگ كه باغى زيبا گرداگرد آن بود، روانه شد و درحالى كه بسيار خسته و گرسنه بود، روى زمين جلو در باغ نشست.
    اندكى بعد يك درشكه بزرگ جلو در ايستاد. مردى آراسته كه كلاهى گرانبها و سياه‏رنگ به سر داشت، از آن پياده شد. مرد با مشاهده ديك به او نزديك شد و پرسيد: «چرا اين جا نشسته‏اى؟ خورشيد غروب كرده است. آيا تو غريب هستى؟»
    ديك برخاست و مؤدبانه پاسخ داد: «آقا، من يك پسر يتيم و بى‏كس هستم. امروز از روستايم به لندن آمده‏ام و كسى را نمى‏شناسم كه به خانه‏اش بروم».
    مرد بر شانه او دست زد. لبخندى بر لبانش نقش بست و او را به خانه بزرگ و مجلل خود آورد. به آشپز سفارش كرد به او غذا بدهد و بسترى برايش آماده كند.
    آشپز مانند اربابش مهربان نبود. پس از اين كه شام پسر را آورد، بالاخانه‏اى را به او نشان داد و گفت: «به اين بالاخانه برو و در بسترى كه آن‏جا خواهى يافت، استراحت كن».
    ديك آن شب به علت فراوانى موش در آشپزخانه و بالاخانه نتوانست بخوابد.
    صبح روز بعد ديك ديد دخترى همسن و سال او وارد آشپزخانه شد. اوتنها دختر صاحبخانه بود. دخترك لبخندى زد و پرسيد: «شب را چگونه گذراندى؟» ديك داستان ترس از موش‏ها و بيدارى خود را براى دخترك تعريف كرد و ازاو خواست برايش گربه‏اى تهيه كند تا شر موش‏ها و آزار آنها را كم كند. دختر نيز گربه‏اى سياه و زيبايى براى او آورد و گفت: « اين را به عنوان هديه برايت خريده‏ام. اميدوارم آن را از من بپذيرى».
    دختر كه مارى نام داشت، به امور ديك رسيدگى مى‏كرد. او را به اتاقى زيبا مى‏برد و خواندن و نوشتن به وى مى‏آموخت.
    پدر دختر از بزرگ‏ترين بازرگانان لندن بود. او با كشورهاى بسيارى به ويژه كشورهاى آفريقايى ارتباط بازرگانى داشت. يك روز كشتى بزرگى را اجاره كرد تا مقدار فراوانى كالا به اين قاره بفرستد. وى مى‏خواست خدمتكاران، آشپزها و ديك را نيز در سود اين بازرگانى شريك كند. به آنان اجازه داد هر چيز را كه مى‏خواهند، همراه كالاهاى او بفرستند تا آنها نيز به عنوان مال‏التجاره فروخته شوند. ديك هم گربه سياهش را كه همه دارايى وى بود، فرستاد.
    كشتى تجارى به كشورى در ساحل جنوبى آفريقا رسيد. پادشاه، ناخدا را به‏صرف غذا فراخواند تا درباره كالاهاى او نيز مذاكره كند. هنگام صرف غذا، همين‏كه پادشاه و همراهانش سر ميز غذا نشستند، هزاران موش به غذاى روى ميز حمله كردند، با اين كه خدمتكارانى با چوب آنها را مى‏راندند! ناخدا به پادشاه گفت: «فردا كه براى غذا خوردن به اين‏جا بيايم، شما را از اين رنج رهاخواهم كرد».
    ناخدا ظهر روز بعد به كاخ پادشاه رفت و گربه ديك را نيز همراه خود برد. هنگامى كه آشپزها و خدمتكاران خواستند ميز را آماده كنند، ناخدا نيز با آنان وارد شد و گربه سياه را نيز آورد. همين‏كه گروه نخست موش‏ها آمدند، گربه حمله كرد و آنها را با چنگ و دندان دريد. موش‏ها گريختند و پادشاه و ميهمانانش توانستند با آسودگى غذا بخورند.
    پادشاه در برابر گربه سياه مقدار فراوانى پول به ناخدا داد و همه بار كشتى را از او خريد. ناخدا هنگامى كه به لندن بازگشت، پول گربه را به ديك داد و او يكى از بزرگ‏ترين ثروتمندان شهر شد.
    ديك تحصيلات خود را ادامه داد. سپس با مارى ازدواج كرد و آنان با خوشى زندگى را ادامه دادند. ديك پس از مدتى شهردار لندن شد و از عهده اين شغل خطير به خوبى برآمد.