بوی سیگار میدهم یعنی درد من را کسی نفهمیده مثل شهری شدم که بمباران بر تنش خاک مرگ پاشیده بوی سیگار میدهم ...پدرم از همین اتفاق می ترسید خود زنی بهترین علاج من است درد من را کسی نمیفهمید عشق یعنی همان خزانی که به درختان باغ می افتاد همه ی ترس ناخودآگاهم یک به یک اتفاق می افتاد عشق یعنی شروع سرگیجه عشق یعنی ادامه ی یک درد سرطانی که در تمام تنم با همین شعر ها سرایت کرد ((محمد مهدی درویش زاده))
خميـازههای کشدار ، سيـگار پشت سیگار شب گوشهای به ناچار، سيگار پشت سیگار این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست لعنت بـــه اين خودآزار ، سيگار پشت سیگار پای چپ جهــــــان را ، با ارهای بريدند چپ پاچههای شلوار، سيگار پشت سیگار در انجمـاد يک تخت، این لاشه منفجر شد پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام این مرده ی کفن خــوار، سيگار پشت سیگار صد صندلی در این ختم، بیسرنشین کبودند مردی تکيده ، بیـــزار ، سيگار پشت سیگار تصعید ِ لاله ی گوش ، با جيغهای رنگی شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار مُردم از اين رهایی، در کوچههای بنبست انگارها نـــه انگار ، سيگار پشت سیگار این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد در يک تنور نمدار ، سيگار پشت سیگار صد لنزِ بیترحم، در چشم شهر جوشید وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست مردی بــه حال اقرار، سيگار پشت سیگار اسطــورههای خاین ، در لابلای تاریـــخ خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار عکس تو بود و قصّه ، قاب تو بـود و انکار کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار مبهوت رد دودم، این شکوهها قديميست تسليم ِ اصل تکـرار ، سيگار پشت سیگار کانسرو شعر سیگار ، تاریــــخ انقضاء خورد سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار ته ماندههای سیگار، در استکانی از چای هاجند و واج انگـار ، سيگار پشت سیگار خودکارِ من قدیمیست، گاهی نمینويسد یک مارک ِ بــیخریدار، سيگار پشت سیگار
غرور گــوگــردي ام را بگيــران! بگــذار روي سيگــاري کــه نمــي دانــي بــراي بخــاطــر آوردنــم اســت يــا از خــاطــر بــردنــم ... بســرانم در ريــه ات بــه يــاد روزهــايــي کــه نفســت بــودم!
كاش از پشت اين دريچه ى بسته دستِكم، صداى كسى مى آمد مى آمد و مى پرسيد چرا دلت پُر و دستت خالى و سيگار آخرت خاموش است؟ سيد على صالحى
دستهایم را سر به زیرِ جیبهای خالیام میکنم که از پسِ توجیهِ عشقِ نشسته در دلم برنمیآیند.. و در سیگارِ بهمنم آتش خواهم زد، احساسم را تا میخکوبِ نگاههای معنادارِ این حوالی نشوم بگذار جای خالیام در آغوشت از دهان بیافتد، که وقتی دلی از فکرِ عطرِ نانِ گندم پُر باشد، دست نشاندۀ عرفانِ شرقیِ چشمهای تو نخواهد شد.. خندههایم را نبین.. که این خندهها برای مبادای دردهاست.. این خندهها تنها دردهایم را بیدرمانتر میکند.. مادامیکه حسابِ بانکیام از غرورِ مردانهام، انتقام میگیرد.. میدانی فقر همیشه یک غربتِ غریبانه در خودش ضمیمه میکند تا مبادا عشقی به درونِ غمگینش راهی بیابد
آدم ها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند همدیگر را میکشند میسوزانند دود میکنند لذت میبرند و بعد از اندک زمانی که به پایانت رساندند و تمامت کردند، سیگاری دیگر!
هــرگــز سيگــار نكشيـــده ام امــا هميشه احســاس مي كنم، كسی در وجـــودم سيــگار می كشد آتــش به آتــش بــی وقــفه !