1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حالا كه آمده اي خدا هم خوشحال است..

شروع موضوع توسط سایه ‏13/9/15 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    حالا که آمده‌ای
    توان ایستادن ندارم
    بنشین
    سر بر زانوانم بگذار
    حالا که آمده‌ای
    دیگر نه شاعرم نه عاشق
    فقط این پنجره را ببند تا دلم نگیرد
    حالا که آمده ای
    همین جا بنشین و فقط از خدا بپرس
    چقدر با هم بودن خوب است ..
    حالا که آمده‌ای
    گریه نمی‌کنم
    این باران از آسمان دیگری است ..
    حالا که آمده‎ای
    چه لباس‎های مهربانی پوشیده‎اند
    همه‎ی این کلماتی که از تو می‎گویند

    حالا که آمده‌ای
    می گویم چه ماجرای قشنگی است
    کبوترها دانه‌هایشان را در زمین می خورند و
    امتحانشان را در آسمان پس می دهند

    حالا که آمده ای
    نمی خوابم
    وقتی منتظر کسی نیستی چه قدر بیداری بهتر است ..

    حالا که آمده ای
    دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد
    امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند
    با این همه بیداری!
    حالا که آمده‌ای ..

    از این چمدان می‌ترسم
    این چمدان را برمی‌دارم
    این چمدان را به دریاهای دور می‌اندازم
    حالا که آمده‌ای
    قبول کن جاده‌ها به جایی نمی‌رسند
    این بار از مسیر رودخانه می‌رویم
    حالا که آمده‌ای
    گوشَت بدهکار حرف آدم بزرگ‌ها نباشد
    با تقویم چه کار داری
    سیب که داریم
    سفره هفت سینی مهیا کن
    حالا که آمده‌ای
    لباس‌هایت را بپوش
    عجله کن
    دست آن گیاه و این گربه را بگیر
    ما برای پیر شدن به دنیا نیامده‌ایم
    حالا که آمده‎ای
    همه‎ی کلیدها و همه‎ی کلمات را جا می‎گذاریم و
    به کوهستان‎های بی‎کلید و بی‎کلمه برمی‎گردیم
    حالا که آمده‌ای
    چترت را ببند
    در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد
    حالا که آمده‌ای
    این همه کبوتر و این همه گنجشک
    چرا به لانه‌هایشان بر نمی گردند
    تو که جایی نرفته بودی!
    حالا که آمده ای
    هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن
    گنجشک های آن شهر دور دست هم
    برای خود فکری می کنند
    حالا که آمده ای
    هی دست و دلم را نلرزان
    هی دلواپسم نکن
    اگر نمی مانی
    بیابان های بی باران
    منتظرم هستند
    حالا که آمده‌ای
    تازه می فهمم احساس آن دهقان پیر و مزه دعای باران را
    حالا که آمده‌ای
    من هم پیر شده‌ام
    هفت سال یا هفتاد سال
    فرقی نمی کند
    من از همه‌ی هفت‌های جمعه بیزارم
    حالا که آمده ای
    خدا هم خوشحال است
    دیگر وقتش را نمی گیرم
    حالا که آمده‌ای
    به همان سال‌ها بر می گردم
    و نمی دانم امروز جشن تولد کیست
    کهریز؟ من؟ یا تو؟
    حالا که آمده‌ای
    به همان زنبوی می اندیشم که نیشت زد و تو خندیدی
    چه درد قشنگی دارد این مهربانی
    حالا که آمده‌ای
    من هم همین را می گویم
    میان من و تو فاصله‌ای نیست
    میان من و تو تنها پرنده ای است
    که دو آشیانه دارد

    حالا که آمده‌ای
    هم می چرخم و هی می پرسم
    من چند ساله‌ام؟
    من چند ساله‌ام؟
    من چند ساله‌ام؟
    حالا که آمده‌ای
    کنارم بنشین
    بخند
    دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست
    حالا که آمده‎ای
    همین یک کلمه کافی است ..
    آمده‎ای ..


    { محمد رضا عبدالملکیان }
     
    وضعیت سفید و koohestane-sard از این پست تشکر کرده اند.