حالا که آمدهای توان ایستادن ندارم بنشین سر بر زانوانم بگذار حالا که آمدهای دیگر نه شاعرم نه عاشق فقط این پنجره را ببند تا دلم نگیرد حالا که آمده ای همین جا بنشین و فقط از خدا بپرس چقدر با هم بودن خوب است .. حالا که آمدهای گریه نمیکنم این باران از آسمان دیگری است .. حالا که آمدهای چه لباسهای مهربانی پوشیدهاند همهی این کلماتی که از تو میگویند حالا که آمدهای می گویم چه ماجرای قشنگی است کبوترها دانههایشان را در زمین می خورند و امتحانشان را در آسمان پس می دهند حالا که آمده ای نمی خوابم وقتی منتظر کسی نیستی چه قدر بیداری بهتر است .. حالا که آمده ای دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند با این همه بیداری! حالا که آمدهای .. از این چمدان میترسم این چمدان را برمیدارم این چمدان را به دریاهای دور میاندازم حالا که آمدهای قبول کن جادهها به جایی نمیرسند این بار از مسیر رودخانه میرویم حالا که آمدهای گوشَت بدهکار حرف آدم بزرگها نباشد با تقویم چه کار داری سیب که داریم سفره هفت سینی مهیا کن حالا که آمدهای لباسهایت را بپوش عجله کن دست آن گیاه و این گربه را بگیر ما برای پیر شدن به دنیا نیامدهایم حالا که آمدهای همهی کلیدها و همهی کلمات را جا میگذاریم و به کوهستانهای بیکلید و بیکلمه برمیگردیم حالا که آمدهای چترت را ببند در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد حالا که آمدهای این همه کبوتر و این همه گنجشک چرا به لانههایشان بر نمی گردند تو که جایی نرفته بودی! حالا که آمده ای هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن گنجشک های آن شهر دور دست هم برای خود فکری می کنند حالا که آمده ای هی دست و دلم را نلرزان هی دلواپسم نکن اگر نمی مانی بیابان های بی باران منتظرم هستند حالا که آمدهای تازه می فهمم احساس آن دهقان پیر و مزه دعای باران را حالا که آمدهای من هم پیر شدهام هفت سال یا هفتاد سال فرقی نمی کند من از همهی هفتهای جمعه بیزارم حالا که آمده ای خدا هم خوشحال است دیگر وقتش را نمی گیرم حالا که آمدهای به همان سالها بر می گردم و نمی دانم امروز جشن تولد کیست کهریز؟ من؟ یا تو؟ حالا که آمدهای به همان زنبوی می اندیشم که نیشت زد و تو خندیدی چه درد قشنگی دارد این مهربانی حالا که آمدهای من هم همین را می گویم میان من و تو فاصلهای نیست میان من و تو تنها پرنده ای است که دو آشیانه دارد حالا که آمدهای هم می چرخم و هی می پرسم من چند سالهام؟ من چند سالهام؟ من چند سالهام؟ حالا که آمدهای کنارم بنشین بخند دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست حالا که آمدهای همین یک کلمه کافی است .. آمدهای .. { محمد رضا عبدالملکیان }