1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشک..

شروع موضوع توسط اشک قلم ‏6/9/15 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    خواب دیدم به زور مرا می بردند
    دست
    بسته،
    به ملاقات کسی گمانم..

    رفت و رفتیم..

    بازوهایم را فشار داد؛
    یعنی که بنشین!

    دو زانو نشستم

    پشت سرم مه سیاهی از آدم
    و روبه رویم یک کدوحلوایی بزرگ بود!

    از پشت سر کسی هولم داد..

    روی زانوهایم به سمت جلو پرتاب شدم

    کدو کمی تکان خورد
    و شروع به جیر جیر کرد !

    به دور و بر نگاه کردم؛ تمامش کنید! مسخره بازی هایتان را!
    سکوت بود
    و سیاهی..و لشگر..
    کدو شروع به بزرگ شدن کرد..

    بزرگ و بزرگ و بزرگ و ..
    بزرگ و بزرگ و بزرگ و ..


    فریاد زدم بنشین!!
    به آنی رو به رویم نشست!
    دست هایم رها شد!
    صدای جیر جیر می آمد!

    حس کردم پادشاهم!

    اما
    پادشاهِ هیچ.


    پادشاه دنیای هیچ ها.

    مالک تمام هیچ ها بودم.ِ

    شوکت و قدرت داشتم
    اما
    رعیت نداشتم..
     
    آخرین ویرایش: ‏27/6/19
    سایه های بیداری، M @ H @ K، .!mahya!. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    منتظرم که بیاید.
    دستم را بگیرد.
    و مرا ببرد با خودش پی تمام نرفته ها.
    نشده ها.
    ندیده ها.

    مرا لمس کند
    میان تمام نشدن ها
    تمام نبودن ها
    تمام خنده های خفه ای
    که زندگیم را پر کرده اند





    5تیر98
     
    سایه های بیداری، DaniyaL، M @ H @ K و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    "بر سر آنم که گر ز دست برآید"
    دل به کویی برم که از حلقه در آید

    طوطی شکّرشکن به شاخه ی طوبی
    بغض کند ساکت و با چشم تر آید

    عالم بالا خبری نیست چو برزخ
    صحبت من با تو از زمان ذَر آید

    صورت ما زرد..، و نحیفیم ز دوران
    از غم عشقیم که رخ مثل زر آید !

    از همه سو جور کشیدیم و مکافات
    موج قضا و قدر ست که بر ضرر آید

    روز و شبم خیره شده چشم به دیوار
    کی شود آیا که او از سفر آید ؟؟

    شعر بسی گفته ام، و دیده؛ ندیده ست
    گوش بسی یافته ام بس که کر آید..

    عهد ببستم که چون سال برآید
    خود نکُشم، صبر کنم چون اگر آید

    میوه ی دل را که به خرداد نهادم
    نیک نشستم که دگر کی ثمر آید ؟

    مشت بکوبم به سر و سینه از این غم
    خوب کنم زیر و رو که نیک ور آید!

    فرصت اندوه نشاید، که زمان رفت..
    "دست به کاری زنم که غصه سر آید"

    98/05/01
    01:03
     
    سایه های بیداری، DaniyaL، M @ H @ K و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    *عرفات*

    چهل سال رد شد
    که روی زمینم
    به پای پیاده

    هبوط من و تو
    منم آدمم ها ... !!!
    تو حوّای ساده

    قسم خورد ابلیس
    به جون خدا و
    -(هه خدا جون نداره)-!

    قسم خورد والله
    که خیرت رو میخوام
    به این قلب پاره

    زمینش چه گرمه
    بیابونِ محشر
    زمین خوردم انگار

    چهل سال گشتم
    سر یک دروغ و
    چهل سااااااال انکار !!!

    تو هر روز مُردم
    سر تو شلوغ و
    منِ بی پدر رو

    فراموش کردی
    و صدسال رد شد
    نبود راه در رو

    یه شاعر لب مرگ
    نشسته لب جوی و
    بغضش گرفته

    برنجش رو دم کرد
    همه بی کسی هاش
    دوباره ست شفته

    تمومش همینه
    همش غرغر و نق
    یقه ش رو دودستی

    که چسبیده لعنت
    به عکسی که بازم
    کنارش نشستی !

    به حوّا رسیدش
    شقیقه ش پر از درد و
    دستش رو ماشه

    تو گفتی بیا و
    از این میوه بردار
    تو با عشوه: " ... باشهههه ؟؟

    "یک قلب مریض و
    دو چشمای هیز و
    یه چاقوی تیز و
    برام جاگذاشتی"

    ۹۸.۰۶.۰۳
    ۰۰:۲۰
     
    سایه های بیداری، M @ H @ K، DaniyaL و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    "کثافت"


    زنگ انشا و باز ، موضوعش
    "اثر شغل هر پدر در شهر"
    سختی کار و بار باباها
    نان چگونه در آید اندر دهر؟

    شب شد و دفترم که پهن و سفید
    خیره بر در... "چگونه شرح دهم ؟
    از زبان خودش نگارم آیا این ؟
    اصلا این دفترم جلوش نهم؟؟"

    باز امشب مثال هر شب ها
    خسته با بوی بد، کلید انداخت
    مستقیما به سوی حمام و
    شستن خود شد و سیاهی باخت

    روی دفتر سفید بود هنوز
    لای آن بیک ِِ آبی ِ تنها
    بس که ذهنم شلوغ و زخمی بود؛
    سنگ پا در خزینه ی زن ها !

    پدرم بعد شام دفتر را
    زیر چشمی ز دور می پائید
    خوانده بودش که چیست موضوعش
    ذهن خود را چو ارّه می سائید....

    رفت سمت قلم که بردارد
    بار این جمله ها ز دوش پسر
    وصف خود، از زبان خود می کرد
    جای فرزند، می نوشت پدر... :

    "فاضلابی" ست شغل و حرفه ی من
    یک مقنّی که تا کمر غرقم
    در میان همه ی کثافت هام
    گوش تا گوش و غرب تا شرقم..

    بوی گُه گشته در دماغ ، مرا
    مغزم از پارگیش خشکیده
    وقت شامم تصور روزم
    اشتهایم چو بغض ، ترکیده !

    ته چاه عمیق می روم و
    توی اخلاط و ادرار غوطه ورم
    موج مدفوع و رنگ در وارنگ
    لچ و خیس و نجسّ و گند و تَرم !

    لقمه های حلال می آرم
    از همین فوج خلط خونین ها
    سوسک و عنکبوتی که چسبیده
    بر مچ دستم و به پوتین ها !

    بوی تند قی ای ز مشروبی
    قاتیِ حجم این کثافت ها
    من و جنگی میان استفراغ
    خسته از این همه رذالت ها !

    سطل آخر شد و به شن که رسید
    ته و دیوار چاه پاک شده
    نان من هم حلال و طاهر شد !
    خستگی های من به خاک شده !

    ۹۸.۰۶.۱۵
    ۲۲:۴۳
     
    سایه های بیداری، M @ H @ K، حــنا و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Be weird : ) مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏10/9/19
    ارسال ها:
    1,811
    تشکر شده:
    14,007
    امتیاز دستاورد:
    123
    جنسیت:
    زن
    جایگزین کردن آدم ها راهی برای فراموش کردن عشق نخواهد بود.هر آدمی در زندگی عطر مخصوص به خود را دارد با لبخندها نگاه ها و خاطرات منحصر به فرد.همانطور که بعضی چیزها را نمیشود بزور بدست آورد خیلی از خاطرات و آدم هایش را نمیشود با چنگ و دندان و با پناه بردن به عشقی دیگر از یاد برد.سعی کردن آدم ها در فراموشی عشق،با عشقی دیگر،آدمی دیگر،چیزی جز بی هویتی و پوچی باقی نمیگذارد.عشق چیزی نیست که بتوان در حوالی هر چشمی،کوچه و خیابانی بدنبالش گشت،باید خودش به سراغ آدم بیاید پس از درک کردن و کنار آمدن با گذشته ی خود.هیچ آدمی مسئول شکست ها و اندوه ناشی از جدایی ما نیست که بخواهیم با وجودش دردی را التیام بخشیم.جایگزین کردن آدم ها در زمانی که نباید، بجای فراموشی آسیب های بزرگ تری را به دنبال می آورد...

    حاتمه ابراهيم زاده
     
    سایه های بیداری، M @ H @ K، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    گاهی چو انقلاب ونعش به میدان ژاله ام
    گاهی با ریتم والس، به رقصی چو باله ام

    بر چهره ات کرشمه و نازی عجیب بود
    آن شب که می گذشتی از آه و ناله ام

    دلبستگی من به تو بیش از تصور است
    از سی گذشت ولی کنار تو طفلی سه ساله ام

    یادت چو من نمی شود از خودم جدا
    او ساقه ی سبزست و من سرخی لاله ام

    دستم نمی رود به هیچ جمله ای دگر
    من لب به لب پرم ز تو، بشکن پیاله ام

    تیپاخور خیابان و کوچه ی تو شد
    این دل؛ که مثل قوطی رانی! مچاله ام!

    13.11.98
    23:45
     
    سایه های بیداری، M @ H @ K، DaniyaL و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    شعر گفتن برایم آسان تر
    چون تو خواهی برای تو می گویم
    هر گلی را که چیدم و دیدم
    من به یاد تو می بویم

    هر چه را بد گذشت پاکش کن
    مثل اشتیاق من برای شعر
    ماه و خورشید را کنار بگذارم
    آسمانم شدی، تویی چون مهر

    کارها را که شُستم و رُفتم
    هیچکس دیگرم نیازش نیست
    من و بودن و توان ِ کمم
    سیم ِ پاره ای که سازش نیست

    سال دیگر به راه شیرازم
    بی تو اما به یاد تو، تنها
    دورتر می شوم ز شهرت آن روز و
    از طلسم و جادوی آدم ها

    سال هاست چشم به راه تو ام
    در سکوت ِ خالی ِ جنوب ِ غرب
    منتظر به وصل ، هر روزم
    باز باشد برای تو آن درب..



    حسرت تو ربود عمر مرا
    چشم هایم ز اشک خشکیده
    دل من در مسیر خانه ی تو
    همچو بغضی بزرگ ترکیده

    خسته ام؛ بی رمق، کلافه و شوم
    باز اما که شکر که شاد هستی تو
    من اسیر و تویی چو زندان بان
    بس که از چشم و دیده، مستی تو

    تک و تنها شدم در این شطرنج
    مات و مبهوت قلعه و رخ تو
    با سکوت و شعر های غمگینم
    میزنم حرف ها، بلکه، پاسخ تو

    دل من تنگ تنگ خواهد شد
    کنج خالی و سردِ واحدِ هشت
    چشم انداز من ز پنجره ام
    تا افق سرزمین و پهنه ی دشت

    تکّه ای موکت و پتو و لباس
    گاز تک شعله ای که کهنه شده
    قلبم آن خلیج سبز و نیلگونی که
    در نبودت، کویر ِ پهنه شده

    کاش که آن روز میهمان من باشی
    شوق استکان و لرزش دست، مرا
    کاش پیچد صدای خسته و بم تو
    در پذیرائی و اتاق و سَرا..

    در خیالم تو مرد من باشی
    قبل خواب، هر شبت بغل گیرم

    تن تو تیکه گاه دردهایم بود
    زیر چِل مانده ام، ولی پیرم..

    98.11.18
    16:27
     
    سایه های بیداری، m naizar، M @ H @ K و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    مثل امضا به روی آینه ای
    قرمز و گلبهی و کالباسی
    لاک تریاکی و ست استیل
    انتخابی شدید وسواسی!

    چون قلم نی به "کاف" بی سرکش
    مثل "ب"، زورقی که نقطه نداشت
    در تنالیته های گوناگون
    هر مدل خواستی که قطعا داشت!

    نیشخندی بخود زد و خم شد
    سمت کنسول پر کشوی شلوغ
    شیطنت در سرش که پیچیده
    از سی و یک میرسد به بلوغ!

    این ترانه که : " با لبات قهرم "
    شیش و هشتی قشنگ از مارتیک
    طعم بویی ز پنکک و ریمل
    اصل کاری رسید، به ماتیک!

    رژ جیغش پلمب مانده کنار :
    " - در عوض بس ملیح و کمرنگم
    فرصتش هم نشد کمی رقصم
    با همان شیش و هشت آهنگم "

    رد بوسه به روی خود مانده
    این لب مست که عادت داشت
    مانتوی آبی و دو چشم خمار
    عشق را دل پسر میکاشت...


    98.11.18
    23:04
     
    سایه های بیداری، حــنا، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    .
     
    سایه های بیداری از این پست تشکر کرده است.