شازده کوچولو – قسمت اول روزگارم تو تنهایی میگذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تا اینکه زد و شش سال پیش وسط کویر آفریقا حادثهای برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مسالهی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد. شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی شکستهای که وسط اقیانوس به تخته پارهای چسبیده باشد. پس لابد میتوانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!» از خواب پریدم. – ها؟ – یک برّه برام بکش.. چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیکترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچهای نمیبرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد. وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم: – آخه.. تو این جا چه میکنی؟ و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که: – بی زحمت واسهی من یک برّه بکش. آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفتهام بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم. بم جواب داد: – عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش. – خب، کشیدم. با دقت نگاهش کرد و گفت: – نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش. – کشیدم. لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت: – خودت که میبینی.. این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه.. باز نقاشی را عوض کردم. آن را هم مثل قبلی ها رد کرد: – این یکی خیلی پیر است.. من یک بره میخواهم که مدت ها عمر کند.. عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشیدم که دیوارهاش سه تا سوراخ داشت و از دهنم پرید که: – این یک جعبه است. برهای که میخواهی این تو است. و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافهاش از هم باز شد و گفت: – آها.. این درست همان چیزی است که میخواستم! فکر میکنی این بره خیلی علف بخواهد؟ – چطور مگر؟ – آخر جای من خیلی تنگ است.. – هر چه باشد حتماً بسش است. برهای که بت دادهام خیلی کوچولوست. – آن قدرهاهم کوچولو نیست.. اِه! گرفته خوابیده.. و این جوری بود که من با امیر کوچولو آشنا شدم.
شازده کوچولو – قسمت دوم خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. امیر کوچولو که مدام مرا سوال پیچ میکرد خودش انگار هیچ وقت سوالهای مرا نمیشنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش میپرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید ازم پرسید: – این چیز چیه؟ – این «چیز» نیست: این پرواز میکند. هواپیماست. هواپیمای من است. و از این که بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز میکنم به خود میبالیدم. حیرت زده گفت: – چی؟ تو از آسمان افتادهای؟ با فروتنی گفتم: – آره. گفت: – اوه، این دیگر خیلی عجیب است! و چنان قهقههی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم میخواهد دیگران گرفتاریهایم را جدی بگیرند. خندههایش را که کرد گفت: – خب، پس تو هم از آسمان میآیی! اهل کدام سیارهای؟.. بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم: – پس تو از یک سیارهی دیگر آمدهای؟ آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد. اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد. گفت: – هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی.. مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد برهاش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد. فکر میکنید از این نیمچه اعتراف «سیارهی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم: – تو از کجا میآیی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟ مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت: – حسن جعبهای که بم دادهای این است که شبها میتواند خانهاش بشود. – معلوم است.. اما اگر بچهی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت میدهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله.. انگار از پیشنهادم جا خورد، چون که گفت: – ببندمش؟ چه فکر ها! – آخر اگر نبندیش راه میافتد میرود گم میشود. دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد: – مگر کجا میتواند برود؟ – خدا میداند. راستِ شکمش را میگیرد و میرود.. – بگذار برود.. اوه، خانهی من آنقدر کوچک است! و شاید با یک خرده اندوه در آمد که: – یکراست هم که بگیرد برود جای دوری نمیرود..
شازده کوچولو – قسمت سوم به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیارهی او کمی از یک خانهی معمولی بزرگتر بود. این نکته آنقدرها به حیرتم نینداخت. میدانستم گذشته از سیارههای بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیارهی دیگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده میشوند و هرگاه اخترشناسی یکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱». دلایل قاطعی دارم که ثابت میکند امیر کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود. این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند که در یک کنگرهی بینالمللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما برای خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگها این جوریاند! بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپاییها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائهی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند. به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنهاعاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» – میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند. اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: – وای چه قشنگ! یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ امیر کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند. این جوریاند دیگر. نباید ازشاندلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
شازده کوچولو – قسمت چهارم هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرفها چیزهای تازهای دستگیرم میشد که همهاش معلولِ بازتابهایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم. این بار هم بَرّه باعثش شد، چون امیر کوچولو که انگار سخت دودل ماندهبود ناگهان ازم پرسید: -بَرّهها بتهها را هم میخورند دیگر، مگر نه؟ -آره. همین جور است. -آخ! چه خوشحال شدم! نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّهها بوتهها را هم میخورند اهمیتش کجاست اما امیر کوچولو درآمد که: -پس لابد بائوبابها را هم میخورند دیگر؟ من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گندهتر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمیتوانند بخورند. از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم. اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع میکند به بزرگ شدن. -درست است. اما نگفتی چرا دلت میخواهد برههایت نهالهای بائوباب را بخورند؟ گفت: -دِ! معلوم است! و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشنتر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم. راستش این که تو اخترکِ امیر کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم میرسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاههای خوب به هم میرسید، هم تخمِ بدِ گیاههایِ بد. اما تخم گیاهها نامرییاند. آنها تو حرمِ تاریک خاک به خواب میروند تا یکیشان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی میآید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بیآزاری به طرف خورشید میدواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چیزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشهکنش کند. باری، تو سیارهی امیر کوچولو گیاه تخمههای وحشتناکی به هم میرسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر بهاش برسند دیگر هیچ جور نمیشود حریفش شد: تمام سیاره را میگیرد و با ریشههایش سوراخ سوراخش میکند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوبابها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش میکنند.
شازده کوچولو – قسمت پنجم آخ، امیر کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی: – غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم… – هوم، حالاها باید صبر کنی… – واسه چی صبر کنم؟ – صبر کنی که آفتاب غروب کند. اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی: – همهاش خیال میکنم تو اخترکِ خودمم! – راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اینجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی. – یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم! و کمی بعد گفت: – خودت که میدانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد. – پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده. اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
شازده کوچولو – قسمت ششم روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی امیر کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدتها تو دلش بهاش فکر کرده باشد یکهو بی مقدمه از من پرسید: – گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟ – گوسفند هرچه گیرش بیاید میخورد. – حتا گلهایی را هم که خار دارند؟ – آره، حتا گلهایی را هم که خار دارند. – پس خارها فایدهشان چیست؟ من چه میدانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهرهی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خیال میکردم نیست برج زهرمار شدهبودم و ذخیرهی آبم هم که داشت ته میکشید بیشتر به وحشتم میانداخت. – پس خارها فایدهشان چسیت؟ امیر کوچولو وقتی سوالی را میکشید وسط دیگر به این مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که: – خارها به درد هیچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند. – دِ! و پس از لحظهیی سکوت با یک جور کینه درآمد که: – حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعیفند. بی شیلهپیلهاند. سعی میکنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند.. لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر این مهرهی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما امیر کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت: – تو فکر میکنی گلها.. من باز همان جور بیتوجه گفتم: – ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم! هاج و واج نگاهم کرد و گفت: – مسالهی مهم! مرا میدید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام. – مثل آدم بزرگها حرف میزنی! از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بیرحمانه میگفت: – تو همه چیز را به هم میریزی.. همه چیز را قاتی میکنی! حسابی از کوره در رفتهبود. موهای طلایی طلائیش تو باد میجنبید. – اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است! – یک چی؟ – یک قارچ! حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شدهبود: – کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود این کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمیخورند این قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ میان برّهها و گلها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چهکار دارد میکند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه. حالا دیگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سیارهای، رو سیارهی من، زمین، مسافر کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزهبند میکشم.. خودم واسه گلت یک تجیر میکشم.. » بیش از این نمیدانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور باید خودم را بهاش برسانم یا بهاش بپیوندم.. چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
شازده کوچولو – قسمت هفتم اه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم: تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گلهای خیلی ساده در میآمده. گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته، دست و پاگیرِ کسی نمیشده. صبحی سر و کلهشان میان علفها پیدا میشده شب از میان میرفتهاند. اما این یکی یک روز از دانهای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده رود و امیر کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کردهبود. بعید نبود که این هم نوعِ تازهای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دستبهکارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچهی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزهآسایی از آن بیرون بیاید. اما گل در پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوهکند. رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر لباس میپوشید و گلبرگها را یکی یکی به خودش میبست. دلش نمیخواست مثل شقایقها با جامهی مچاله و پر چروک بیرون بیاید. نمیخواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!.. هوه، بله عشوهگری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازهکشان گفت: – اوه، تازه همین حالا از خواب پا شدهام.. عذر میخواهم که موهام این جور آشفتهاست.. شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند: – وای چهقدر زیبائید! گل به نرمی گفت: – چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم.. شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نیست اما راستی که چهقدر هیجان انگیز بود! -به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید. و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود. با این حساب، هنوز هیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد یکهو در آمده بود که: – نکند ببرها با آن چنگالهای تیزشان بیایند سراغم! شهریار کوچولو ازش ایراد گرفتهبود که: – تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نیستند. گل به گلایه جواب داده بود: – من که علف نیستم. و شهریار کوچولو گفته بود: – عذر میخواهم.. – من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجیر به هم نمیرسد؟ شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا.. این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد.. چه مرموز است این گل!» – شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم.. اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را بهاش یادآور شود: -تجیر کو پس؟ – داشتم میرفتم اما شما داشتید صحبت میکردید! و با وجود این زورکی بنا کردهبود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند. به این ترتیب شهریار کوچولو با همهی حسن نیّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد. یک روز دردِدل کنان به من گفت: – حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گیرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضیهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبایست دلم را نرم کرده باشد..» یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش.. عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
شازده کوچولو – قسمت هشتم گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد. صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگیری کرد؛ دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی مناسب بود. یک آتشفشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد. آتشفشان که پاک باشد مرتب و یک هوا میسوزد و یکهو گُر نمیزند. آتشفشان هم عینهو بخاری یکهو اَلُو میزند. البته ما رو سیارهمان زمین کوچکتر از آن هستیم که آتشفشانهامان را پاک و دودهگیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمتمان میشوند. شهریار کوچولو با دلِگرفته آخرین نهالهای بائوباب را هم ریشهکن کرد. فکر میکرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نماندهبود که اشکش سرازیر شود. به گل گفت: – خدا نگهدار! اما او جوابش را نداد. دوباره گفت: – خدا نگهدار! گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت: – من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی. از این که به سرکوفت و سرزنشهای همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمیآورد. گل بهاش گفت: – خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی.. سعی کن خوشبخت بشوی.. این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد. – آخر، باد.. – آن قدرهاهم سَرمائو نیستم.. هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر. – آخر حیوانات.. – اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هیچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم». و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت: – دستدست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای بروی برو! و این را گفت، چون که نمیخواست شهریار کوچولو گریهاش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند..
شازده کوچولو – قسمت نهم خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکییکیشان را سیاحت کردن. اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد: – خب، این هم رعیت! شهریار کوچولو از خودش پرسید: – او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری میتواند بشناسدم؟ دیگر اینش را نخواندهبود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب میآیند. پادشاه که میدید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس میخواند گفت: – بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفتهبود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهندره افتاد. شاه بهاش گفت: – خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن میکنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شدهبود در آمد که: – نمیتوانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طیکردهام و هیچ هم نخوابیدهام.. پادشاه گفت: – خب خب، پس بِت امر میکنم خمیازه بکشی. سالهاست خمیازهکشیدن کسی را ندیدهام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است. شهریار کوچولو گفت: – آخر این جوری من دست و پایم را گم میکنم.. دیگر نمیتوانم. شاه گفت: – هوم! هوم! خب، پس من بهات امر میکنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه. تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود. شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: – اجازه میفرمایید بنشینم؟ پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع میکرد گفت: – بهات امر میکنیم بنشینی. منتها شهریار کوچولو حیران ماندهبود که آخر آن اخترک کوچکتر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت: – قربان عفو میفرمایید که ازتان سوال میکنم.. پادشاه با عجله گفت: – بهات امر میکنیم از ما سوال کنی. – شما قربان به چی سلطنت میفرمایید؟ پادشاه خیلی ساده گفت: – به همه چی. – به همهچی؟ پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای دیگر و باقی ستارهها اشاره کرد. شهریار کوچولو پرسید: – یعنی به همهی این ها؟ شاه جواب داد: – به همهی این ها. – آن وقت ستارهها هم سربهفرمانتانند؟ پادشاه گفت: – البته که هستند. همهشان بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقاً تحمل نمیکنیم. یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی میداشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویستبار غروب آفتاب را تماشا میکرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ولکردهبود غصهاش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند: – دلم میخواست یک غروب آفتاب تماشا کنم.. در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند. – اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شبپره از این گل به آن گل بپرد یا قصهی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکیمان مقصریم، ما یا او؟ شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: – شما. پادشاه گفت: – حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب میکنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است. شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمیکرد گفت: – غروب آفتاب من چی؟ – تو هم به غروب آفتابت میرسی. امریهاش را صادر میکنیم. منتها با شَمِّ حکمرانیمان منتظریم زمینهاش فراهم بشود. شهریار کوچولو پرسید: – کِی فراهم میشود؟ پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد: – هوم! هوم! حدودِ.. حدودِ.. غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه.. و آن وقت تو با چشمهای خودت میبینی که چهطور فرمان ما اجرا میشود! شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسهاش رفتهبود تاسف میخورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفتهبود. این بود که به پادشاه گفت: – من دیگر اینجا کاری ندارم. میخواهم بروم. شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج میزد گفت: – نرو! نرو! وزیرت میکنیم. – وزیرِ چی؟ – وزیرِ دادگستری! – آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود. پادشاه بهاش جواب داد: – خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمهکردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک فرزانهی تمام عیاری. شهریار کوچولو گفت: – من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: – هوم! هوم! فکر میکنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها میشنویم. میتوانی او را به محاکمه بکشی و گاهگاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا میکند. گیرم تو هر دفعه عفوش میکنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیشتر نیست که. شهریار کوچولو جواب داد: – من از حکم اعدام خوشم نمیآید. فکر میکنم دیگر باید بروم. پادشاه گفت: – نه! اما شهریار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت: – اگر اعلیحضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلاً میتوانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور میکنم زمینهاش هم آماده باشد.. چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد. آنوقت پادشاه با شتاب فریاد زد: – تو را سفیر فرمودیم! شهریار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: – این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!