اگر بتوانم در گوشه قلب تو جاي دنجي را براي خود پيدا کنم , زندگي ام - اين 17 بهاري که به پلک بر هم زدني به خزان رسيد - به بيهودگي نگذشته است. اگر بتوانم در آخرين نامه ام صادقانه بگويم هر يک از وازه ها مي توانند آفريننده ي روح هاي بزرگ باشند , روح هاي تشنه اي که مي خواهند به ديدار خداوند نائل شوند , نفسي به آسودگي خواهم کشيد. اگر بتوانم شوق هاي خفته در درونم را بيدار کنم تا ببيني در سطر سطر دست هايم چه حکمت هاي از عشق بي پايان تو نهفته است , آرام چشم بر هم مي گذارم. اگر بتوانم به تو بگويم تنهايي من شبيه پيامبري است که به غير از دوستي تو حرفي بر زبان نياورد , تحمل ادامه ي شب چقدر آسان مي شود. اگر بتوانم آنقدر به تو نزديک شوم که در ميان نفس هايت بوي خداوند را بشنوم , بي دغدغه سختي هاي جهان را پشت سر مي گذارم. دلم مي خواهد تا صبحي که مردگان از خواب سنگين خود بر مي خيزند با تو حرف بزنم تمام وازه هايي که به ياد تو جمع کرده ام , نشانت بدهم اما حيف ... ناگهان باران از راه مي رسد و صاعقه ها و رعدها صدايم را با خود مي برند. دلم مي خواهد هر لحظه از روزهاي باقيمانده عمرم يک شعر باشد , يک شعله, يک سکوت , يک آرزو و آنقدر بکر و بديع جلوه کنم که هيچ گاه چشم از من برنداري. دلم مي خواهد زمين همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گل هاي دنيا را به ياد مهرباني تو ببويم.