نه او با من نه من با او نه او با من نهاد عهدي ، نه من با او نه ماه از روزن ابري بروي بركهاي تابيد نه مار بازويي بر پيكري پيچيد شبي غمگين دلي تنها لبي خاموش نه شعري بر لبانم بود نه نامي بر زبانم بود در چشم خيره بر ره سينه پر اندوه باميدي كه نوميدياش پايان بود سياهي اي ره را بر نگاه خويش ميبستم و از بيراهه ها راه نجات خويش ميجستم نه كس با من نه من با كس سر ياري نه مهتابي نه دلداري و من تنهاي تنها دور از هر آشنا بودم سرودي تلخ را بر سنگ لبها سخت ميسرودم نواي ناشناسي نام من را زير دندانهاي خود بشكست و شعر ناتمامي خواند بيا با من از آن شب در تمام شهر ميگويند او با تو ؟ ولي من خوب ميدانم نه او با من نه من با او { نصرت رحمانی }