1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

♥ دل من ♥

شروع موضوع توسط نیلوفر بانو ‏19/7/15 در انجمن اشعار

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    [​IMG]

    قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
    از كجا وز كه خبر آوردي ؟
    خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بي ثمر مي گردي


    انتظار خبري نيست مرا
    نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
    برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
    برو آنجا كه تو را منتظرند



    قاصدك
    در دل من همه كورند و كرند
    دست بردار ازين در وطن خويش غريب
    قاصد تجربه هاي همه تلخ
    با دلم مي گويد
    كه دروغي تو ، دروغ
    كه فريبي تو. ، فريب



    قاصدك
    هان،
    ولي ... آخر ... اي واي
    راستي آيا رفتي با باد ؟
    با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي



    راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
    مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
    در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟



    قاصدك
    ابرهاي همه عالم شب و روز
    در دلم مي گريند
     
    وضعیت سفید و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    [​IMG]
     
    وضعیت سفید از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    امروز یکی از دوستان شعر نغز و لطیفی از علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) را به یادم آورد که این شعر را در زمان بازگشت از تبریز به قم سروده‌اند. پایان این شعر مناظره‌ای است میان بلبل و پروانه در اینکه کدام یک عاشق بهتری است…

    از دلِ آنروز كه‌ من‌ زاده‌ام ‌*
    داغ‌ بدل‌ بوده‌ و دل‌ داده‌ام‌

    تا به‌ ره‌ افتاده‌ام‌ از كودكي‌
    هيچ‌ نياسوده‌ دلم‌ اندكي‌

    شهر و ده‌ و سينۀ دريا و كوه
    گشتم‌ و بگذشتم‌ ودل‌ در ستوه‌

    رحل‌ بهر جاي‌ كه‌ مي‌افكنم‌
    روز دگر خيمۀ خود مي‌كَنم‌

    شاهد مقصود نديدم‌ دمي
    هيچ‌ نديدم‌ خوشي‌ و خرّمي‌

    چرخ‌ نگرديد بكامم‌ دمي
    قرعه‌ نيفتاد بنامم‌ دَمي‌

    از كف‌ و از كاسۀ گردون‌ دون
    برده‌ام‌ و ريخته‌ام‌ اشك‌ و خون‌

    من‌ كه‌ نبودم‌ به‌ رهش‌ خار راه‌
    كوشش‌ وي‌ را ننمودم‌ تباه‌

    جرم‌ من‌ اينست‌ كه‌ آزاده‌ام
    وز رقمِ تيره‌ دلي‌، ساده‌ام‌

    دوش‌ بياد دل‌ ويران‌ شدم‌
    چون‌ خط‌ ايّام‌ پريشان‌ شدم‌

    عاقبتم‌ سينۀ غم‌ تنگ‌ شد
    پاي‌ شكيبائي‌ من‌ لنگ‌ شد

    شمع‌ بدستي‌ و بدست‌ دگر
    ساغر و مينا، شدم‌ از در بدر

    نيم‌ شب‌ از خانه‌ گريزان‌ شدم‌
    گاهِ سحر سوي‌ گلستان‌ شدم‌

    گاهِ بهار و شب‌ مهتاب‌ بود
    خرگه‌ گُل‌ بود و لب‌ آب‌ بود

    جشن‌ بُد و شيوۀ سرو و سمن‌
    كرده‌ پر از غلغله‌ صحن‌ چمن‌

    بر سر هر بوته‌ گلي‌، گل‌ زدند
    پاي‌ سمن‌ زيور سنبل‌ زدند

    نغزْ نسيمي‌ كه‌ ز خاور وزد
    خود لب‌ گل‌، گل‌ لب‌ نسرين‌ گزد

    رقص‌ كنان‌ نسترن‌ و ياسمن
    چنگ‌ زنان‌، چنگ‌ زنان‌ چمن‌

    تازه‌ عروسان‌ چمن‌ گرم‌ ناز
    پرده‌ در افتاده‌ برون‌ جسته‌ راز

    مرغ‌ سحر هر چه‌ به‌ دل‌ راز داشت‌
    چون‌ نيِ بی‌خويش‌ در آواز داشت‌

    ما بغُنوديم‌ بيك‌ كُنج‌ باغ‌
    من‌ خودم‌ و شيشه‌ و جام‌ و چراغ‌

    ليك‌ دلم‌ چون‌ خم‌ مي‌ جوش‌ داشت
    شاهد اندوه‌ در آغوش‌ داشت‌

    بسته‌ لب‌ و ديده‌ و گوش‌ از جهان
    گرمْ سر از تابش‌ سوز نهان‌

    چشم‌ و لبي‌ را كه‌ ز غم‌ بسته‌ بود
    گريه‌ گهي‌ خنده‌ گهي‌ مي‌گشود

    ديدم‌ و پروانه‌ به‌ گرد چراغ‌
    گردد و بزمي‌ است‌ دگر سوي‌ باغ‌

    ليك‌ سراسر همه‌ خاموشي‌ است‌
    جلوه‌ گه‌ راز، فراموشي‌ است‌

    در دو سر باغ‌ دو تا جان‌ فروش
    اين‌ بطواف‌ آمده‌ آن‌ در خروش‌

    عالم‌ پروانه‌ همه‌ راز بود
    عالم‌ بلبل‌ همه‌ آواز بود

    گفت‌ به‌ پروانۀ خامش‌، هَزار
    هان‌ تو هم‌ از سينه‌ نوائي‌ بيار

    با دل‌ پر سوز ترا تب‌ سزاست‌
    در جلوي‌ ناز نيازت‌ رواست‌

    گفت‌ به‌ مرغ‌ سحر آرام‌ شو
    بستۀ دامي‌، برو و رام‌ شو

    راستي‌ ار عاشق‌ دل‌ رفته‌اي
    اين‌ همه‌ از بهر چه‌ آشفته‌اي‌

    گفت‌ مرا يار بدينسان‌ كند
    بی‌خود و بي‌تاب‌ و پريشان‌ كند

    گفت‌ بگو زنده‌ چرا مانده‌اي
    تخم‌ وفا گر به‌ دل‌ افشانده‌اي‌

    صاعقۀ عشق‌ به‌ هر جا فتاد
    نام‌ و نشان‌ سوخته‌ بر باد داد

    يا به‌ دل‌ انديشۀ جانان‌ ميار
    يا به‌ زبان‌ نام‌ دل‌ و جان‌ ميار

    پيش‌ نياور سخن‌ گنج‌ را
    ور نه‌ فراموش‌ نما رنج‌ را

    فارغ‌ ازين‌ پند چو پروانه‌ گشت
    از دل‌ و جان‌ بيخود و بيگانه‌ گشت‌

    خويش‌ بر آتش‌ زد و خاموش‌ شد
    رخت‌ برون‌ بُرد و فراموش‌ شد
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

    مردی نشست و ساعتها تلاش پروانه را برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله تماشا کرد. آنگاه تلاش پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد. آن مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

    پروانه به راحتی از پیله خارج شد, اما جثهاش ظریف و بالهایش چروکیده بودند. مرد به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت بالهای پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت نماید.

    اما چنین نشد!

    در واقع ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند. آن مرد مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

    گاهی اوقات در زندگی فقط به تلاش و تقلا نیاز داریم.

    اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم, فلج میشدیم, به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

    من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

    من دانش خواستم و خداوند مسایلی برای حل کردن به من داد.

    من سعادت و ترقی خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بردارم.

    پس نترس, با مشکلات مبارزه کن و بدان که تو میتوانی بر آنها غلبه کنی زیرا هر آنچه بخواهی خداوند به تو خواهد داد.
     
    سایه و !!Aria!! از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    من نمی‌دانم
    که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
    گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
    چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
    واژه‌ها را باید شست.
    واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
    چترها را باید بست.
    زیر باران باید رفت.
    فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
    با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
    دوست را زیر باران باید دید.
    عشق را، زیر باران باید جست.
    زیر باران باید بازی کرد.
    زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
    زندگی تر شدن پی در پی،
    زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
    رخت‌ها را بکنیم:
    آب در یک قدمی است.
    روشنی را بچشیم.
    شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
    گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
    روی قانون چمن پا نگذاریم.
    در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
    و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
    و نگوییم که شب چیز بدی است.
    و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
    و بیاریم سبد
    ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
    صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
    و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
    و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
    و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
    و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
    و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
    و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
    و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
    و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
    و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
    و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
    و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
    و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
    و نپرسیم کجائیم،
    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
    و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
    و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
    و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
    پشت سر نیست فضایی زنده،
    پشت سر مرغ نمی‌خواند.
    پشت سر باد نمی‌آید.
    پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
    پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
    پشت سر خستگی تاریخ است.
    پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

    لب دریا برویم.
    تور در آب بیندازیم
    و بگیریم طراوات را از آب.
    ریگی از روی زمین برداریم
    وزن بودن را احساس کنیم.

    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
    می رسد دست به سقف ملكوت.
    دیده ام، سهره بهتر می خواند.
    گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
    گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،
    قطر نارنج ، شعاع فانوس

    و نترسیم از مرگ
    مرگ پایان كبوتر نیست.
    مرگ وارونه یك زنجره نیست.
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
    مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
    مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
    مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.
    مرگ گاهی ریحان می چیند.
    مرگ گاهی ودكا می نوشد.
    گاه در سایه است به ما می نگرد.
    و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است
    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.

    پرده را برداریم :
    بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
    بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
    بگذاریم غریزه پی بازی برود
    كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
    بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.چیز بنویسد.به خیابان برود.

    ساده باشیم.
    ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
    كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
    كار ما شاید این است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
    پشت دانایی اردو بزنیم.
    دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
    صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
    هیجان ها را پرواز دهیم.
    روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
    ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
    بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
    نام را باز ستانیم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
    در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
    كار ما شاید این است
    كه میان گل نیلوفر و
    قرن پی آواز حقیقت بدویم
    ---شعر های سهراب سپهری - راز گل سرخ - اشعار سهراب - شعر های سهراب سپهر�پارسی - به یاد گلسرخی (وقتی دلگیری و تنها)

    من نمی‌دانم
    که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
    گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
    چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
    واژه‌ها را باید شست.
    واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
    چترها را باید بست.
    زیر باران باید رفت.
    فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
    با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
    دوست را زیر باران باید دید.
    عشق را، زیر باران باید جست.
    زیر باران باید بازی کرد.
    زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
    زندگی تر شدن پی در پی،
    زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
    رخت‌ها را بکنیم:
    آب در یک قدمی است.
    روشنی را بچشیم.
    شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
    گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
    روی قانون چمن پا نگذاریم.
    در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
    و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
    و نگوییم که شب چیز بدی است.
    و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
    و بیاریم سبد
    ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
    صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
    و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
    و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
    و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
    و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
    و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
    و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
    و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
    و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
    و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
    و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
    و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
    و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
    و نپرسیم کجائیم،
    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
    و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
    و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
    و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
    پشت سر نیست فضایی زنده،
    پشت سر مرغ نمی‌خواند.
    پشت سر باد نمی‌آید.
    پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
    پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
    پشت سر خستگی تاریخ است.
    پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

    لب دریا برویم.
    تور در آب بیندازیم
    و بگیریم طراوات را از آب.
    ریگی از روی زمین برداریم
    وزن بودن را احساس کنیم.

    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
    دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
    می رسد دست به سقف ملكوت.
    دیده ام، سهره بهتر می خواند.
    گاه زخمی كه به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
    گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،
    قطر نارنج ، شعاع فانوس

    و نترسیم از مرگ
    مرگ پایان كبوتر نیست.
    مرگ وارونه یك زنجره نیست.
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
    مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
    مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
    مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.
    مرگ گاهی ریحان می چیند.
    مرگ گاهی ودكا می نوشد.
    گاه در سایه است به ما می نگرد.
    و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است
    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.

    پرده را برداریم :
    بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
    بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
    بگذاریم غریزه پی بازی برود
    كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
    بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.چیز بنویسد.به خیابان برود.

    ساده باشیم.
    ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
    كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
    كار ما شاید این است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
    پشت دانایی اردو بزنیم.
    دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
    صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
    هیجان ها را پرواز دهیم.
    روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
    ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
    بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
    نام را باز ستانیم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
    در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
    كار ما شاید این است
    كه میان گل نیلوفر و
    قرن پی آواز حقیقت بدویم
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    كار ما نيست شناسائي راز گل سرخ
    [ هوشنگ حسامي ]

    كار ما نيست شناسائي "راز" گل سرخ
    كار ما شايد اين است
    كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم .
    در سال هاي پس از مرگ سهراب كم نبوده اند كساني كه – به حق يا ناحق – درباره ي شعر يا نقاشي او داوري كرده اند و مي كنند . تا بحال برخي نوشته اند كه سهراب نقاش خوبي بوده است و بعضي گفته اند كه شاعر خوبي بوده است .
    آناني كه با شعر سهراب به مخالفت پرداخته اند ، بي آنكه سهم او را در شعر معاصر نفي كنند ، او را شاعر تصويرهاي مجرد و خالي از مفهوم معرفي كرده اند و جدا از اين ، گسليده از مردم و دردهاي مردمي و پناه برده به عزلتي عرفاني و يا نيمه عرفاني . به گمان درست يا نادرست آنها ، سهراب در شعرهايش از واقع گرايي به دور افتاده و اغلب به "خود" پرداخته و چندان كه بايد با دردهاي هستي به چالش نرفته است .
    آناني كه نقاشي سهراب را نفي كرده اند ، اين جا و آن جا ، نوشته اند كه او در مقطعي از كارش در زمينه نقاشي متوقف شده و سيري تحولي را دنبال نكرده است اما با اينهمه ناگزير شده اند كه لمس شاعرانه تابلوهايش را تائيد كنند .
    اگر اشتباه نكرده باشم "آندره ژيد" مي گويد : هر اثر هنري با طبيعت شاعرانه شامل چيزيست كه م آنرا "سهم الهي" مينامم . اين سهم كه شاعر خود نيز بر وجودش واقف نيست ، براي شاعر هداياي غافلگيركننده و غيرمنتظري دارد . هر جمله يا حركتي كه براي شاعر ، درست مثل رنگ براي نقاش ، ارزش دارد ، دربرگيرنده معنايي پنهاني است كه هر كس مي تواند بطريقي دلخواه آنرا ترجمه و تفسير كند .
    "سهم الهي" شعر يا نقاشي سهراب ، بگمان من ، در اين نهفته است كه مي توان آنها را به شكلي دلخواه تعبير كرد . اگر هر اثر هنري را يك اثر افسانه ي پريان تلقي كنيم ، آناني كه ساده و بي ريا بدنبال پريان مي گردند و معجزه را باور دارند ، پريان را مي بينند . مرادم از معجزه همان چيزيست كه آنرا "جوهر هنر" مي دانيم و معجزه آثار سهراب ، چه در شعر و چه در نقاشي ، اينست كه در آنها "سهم الهي" به شكلي انكارناپذير به نمايش در مي آيد .
    سفر دانه به گل .
    سفر پيچك اين خانه به آن خانه .
    سفر ماه به حوض .
    فوران گل حسرت از خاك .
    ريزش تاك جوان از ديوار .
    بارش شبنم رو پل خواب .
    پرش شادي از خندق مرگ .
    گذر حادثه از پشت كلام .
    سفر دانه به گل / بارش شبنم رو پل خواب / و تصاويري از اين دست را مي توان "مجرد" خواند و خالي از مفاهيم اجتماعي موردنظر خرده گيران اما مهم اينست كه در كليتي شاعرانه بررسي شوند . در نقاشي هاي سهراب سپهري هم بايد در پي همين سادگي و صفاي شاعرانه بود .
    من ، اما ، در پي اين نيستم كه ارزش هاي هنري آثار سهراب را بررسي كنم چون برخورد من با آثار او هميشه برخورد يك "مخاطب ساده" بوده است و بهمين دليل در شهر افسانه اي او ، پريان را ديده ام و سخت لذات برده ام . آنچه كه مايلم درباره اش حرف بزنم يك "سهم الهي" ديگر است كه در سهراب بود : انسان بودنش .
    من جمعا" شايد شش يا هفت بار برخورد نزديك با زنده ياد سهراب داشته ام اما در همان شش يا هفت بار او را انسان والايي ديده ام كه در عصر آشوبزده ما وجودشان اگر نگوئيم كيميا است ، سخن نادر است .
    سهراب ، به معناي دقيق كلمه ساده بود ؛ به اندازه شعرهايش ، به اندازه تركيب هاي رنگ و خط در تابلوهايش . گاه خيال مي كردم كودك چهل و چند ساله ايست كه مي خواهد هستي را تجربه كند . نمي دانم ، شايد در پي آن نبود كه "راز" گل سرخ را شناسايي كند بلكه مي خواست در افسون گل سرخ شناور باشد . با دل آسودگي و صفاي كودكانه اي مي خواست "حقيقت" را دريابد آنهم نه آن حقيقتي را كه همه ي ما به نوعي ميكوشيم تا آنرا دريابيم ؛ ساده ترين حقايق را .
    ساعت ها ، مي توانست در يك جمع بزرگ ساكت بنشيند . اصلا" "سكوت" با او بود ، بخشي از وجودش بود . انگار در رود درون خود غرق بود . آرامش يك كاهن بودايي را داشت و در عين حال ميديدي كه بوداوش رنج هاي زندگي را تحمل مي كند . نمي دانم يك بار كه با چند تايي از دوستان در "ريويرا"ي بالا – پنج شش سال پيش از مرگش – نشسته بوديم ، بنظرم آمد كه در سكون و سكوت رازآميزش سر در پي مكاشفه يي دارد كه براي من غريب است .
    آنهايي كه با محافل مثلا" هنري يا روشنفكري در اين ملك آشنايي دارند ، مي دانند كه تا چه حد غيبت و حرف و نقل فراوان است . من در معدود برخوردهاي نزديكم با سهراب هرگز نديدم و نشنيدم كه از كسي بد بگويد ، اثر هنرمند ديگري را به باد مسخره و انتقاد بگيرد . اگر در گرماگرم بحث درباره فلان نقاشي كه تازه كارهايش را ديده بوديم از او مي خواستند تا نظرش را بگويد ، رندانه ، شايد ، طفره مي رفت و مي كوشيد تا به سكوت خود ادامه دهد . اغلب خيال مي كردم كه او در ميان جمع هم با خودش خلوت كرده و دلش نمي خواهد كه آن خلوت دروني را بيآشوبند .!
    عشق به سفرش را ، اغلب ، اينطور بيان مي كرد "آدم مسافر است پس بايد تا مي تواند سفر كند !". از هند و فرهنگ فقر و رضاي هندي ها ، سخن مي گفت و به اشاراتي كوتاه . يك بار كه آثارش را در گالري سيحون نشسته بوديم و سهراب از آشفتگي جوامع غربي مي گفت و شور عارفانه مردم شرق را ميستود . دوستي شيفته غرب سعي داشت كه با دفاع از دموكراسي غرب چنان بنمايد كه انسان غربي دستكم حق و حقوق خود را مي شناسد و مثل انسان شرقي به فقر رضا نمي دهد . سهراب در پاسخ او گفت – و خيلي ساده – در آن فقر و رضا حكمتي است كه رازش بر من و تو آشكار نيست – البته نه دقيقا" با همين كلمات كه با اين مضمون .
    سهم الهي انسان بودنش بود كه به آن سهم الهي هنرش ارزش مي بخشيد . در تركيب اين دو سهم بود كه مي توانست خيلي بي ريا و ساده بگويد :
    اهل كاشانم .
    روزگارم بد نيست .
    تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .
    مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .
    دوستاني ، بهتر از آب روان .
     
    وضعیت سفید و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    من گمان میکردم
    دوستی همچو سروی سرسبز
    چهار فصلش همه آزادگی است
    من چه میدانستم ...
    هیبت باده زمستانی هست
    من چه میدانستم ...
    سبزه میپژمرد از بی آبی
    سبزه یخ میزند از سردی دی
    من چه میدانستم ، دل هر کس دل نیست ...
    قلبها صیقلی از آهن و سنگ
    قلبها بی خبر از عاطفه اند
    سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از
    متلاشی شدن دوستی است
    و عبث بودن پنداره سرور آور مهر.....
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏22/6/15
    ارسال ها:
    1,350
    تشکر شده:
    2,081
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    طراحی
    دوستی
    دوستی عشق و صفا و مستیست
    دوستی رسم خوشی در هستیست
    دوستی غرق در انواع خوشیست
    دوستی هدیه ای از عشق خودیست
    دوستی رمز صعود از پستیست
    دوستی سادگی و یکرنگیست
    دوستی منظری زیبا و بدیعست
    دوستی دوای درد عاشقیست
    دوستی آیینه ای پیش رخیست
    دوستی یک روحی و دو جسمیست
    دوستی زاده ی مهر مادریست
    دوستی ضربه به قاب بیکسیست
    دوستی مرهم هر عزلت کشیست
    دوستی مرحم هر محنت کشیست
    دوستی درّی گران و قیمتیست
    دوستی در یک کلام خوشبختیست
     
    سایه از این پست تشکر کرده است.