من مانند هر شخص دیگری زندگی عادیام را میگذراندم و به دینم هم زیاد ملتزم نبودم، اما همواره سؤالاتی ذهنم را به خود مشغول میکرد؛ از دین خودم و چیزهای که در اطراف من جریان داشت، زیاد راضی نبودم. به دنبال شناخت آفریدگار این جهان بودم. اما قصه اسلام آوردن من از کجا شروع شد؟ روزی برای عرض تبریک ازدواج به خانه دوستم رفتم. از اینکه او را محجبه دیدم، شگفتزده شدم. او مسلمان شده بود. شوهرش مردی متدین بود و با روشی بسیار زیبا و منطقی مرا با دین اسلام آشنا کرد. در آن جلسه برای من از دین اسلام و پیامبر اسلام، صلّیاللهعلیهوسلّم، سخن گفت. سخنان او مرا به اندیشه فرو برد و مسلمان شدم و اسمم را به «ایمان» تغییر دادم. شوهر دوستم به تدریج مرا با حقایق دین اسلام آشنا کرد. ابتدا به من نماز تعلیم داد و تأکید کرد که آن را سر وقت ادا کنم. از اهمیت حجاب گفت و اینکه حجاب تنها در نماز نیست بلکه در سایر اوقات در حضور نامحرم باید حجاب را رعایت کرد. من کمکم مسائل دین را فرا میگرفتم و بر آموختههایم عمل میکردم.