چون نارنج رسیده تکیده بر درخت دور از دسترس آن هنگام که دسته دسته بهار بر درخت جوانه می زند چون یک ماهی بی آب در تنگی به تنگی یک قفس آن هنگام که زمین و زمان از باران سیر می شود و من از تشنگی می میرم و فراموش می شوم چون دخترک جوان و شادابی با پوستی به رنگ شکلات در انتظار آخرین چهارشنبه سال که دلدار مِی آید و قلب او را هیمه می پندارد آتش می زند و می پرد و می رود در شب چهارشنبه سوری و چون ترکشی که هزار سال دیر به چشمم خورد که تو را نبینم و به قلبم اصابت کرد که ترا دوست نداشته باشم از دار سرگشتگی آونگم !؟