هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش؟ یا چشم مرا زجای برکن یا پرده ز روی خود فروکش یا باز گذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم؟ نه بختِ بدِ مراست سامان وای شب،نه تُراست هیچ پایان ...
شب است، شبی بس تیرگی دمساز با آن به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم شب است، جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور و من اندیشناکم باز: اگر باران کند سرریز از هر جای؟ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟ در این تاریکی آور شب چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟ چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
آشفته دلان را هوس خواب نباشد شوری که به دریاست به مرداب نباشد هرگز مژه بر هم ننهد عاشق صادق آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد
جای شب و روزمان عوض شده .....شبها بیدار ....و عجیب انکه روزها نیز به اجبار بیدار ... روزا میخوابم سردرد میشم ناجور...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد ان شالله همیشه سلامت و شاد عشق مهمان همیشگی قلبت و خدا همراه زندگیت(گل)