1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

✧ریزدونه✧

شروع موضوع توسط Tabassom ‏26/6/15 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/14
    ارسال ها:
    335
    تشکر شده:
    3,379
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ديگه فهميده بودم وقتي ناراحته ،! هوا كه روشنه ميره زير درخت كاج قديمي تو حياط ، وقتي هم كه هوا تاريك ميشه خير ميشه به آسمون !
    يه جوري كه انگار داره ستاره ميباره..
    وقتي ديد دارم انقدر عميق نگاش ميكنم يكم به خودش اومد و گفت :
    توي همه ي اين سالا با خيليا آشنا شدم ...
    خيلياشون هنوز هستن ... بقيه نه اينكه نباشن!
    دست كم يادشون كه هست...
    گاهي يه لحظه هايي مثه فيلم مياد جلوي نظرمو خيلي دلم براي تكرارشون تنگ ميشه...
    يعني حالا كجان ؟؟!!
    چكار ميكنن ؟
    اونام گاهي يادشون مياد اون لحظه هايي كه كنار هم بوديم ؟
    من كه تك تكِ حرفاييم كه ميزديم يادمه ...!

    پرسيدم: حالا چرا به آسمون خيره مي شي ؟
    گفت : ميشين يادم داد...
    وقتي هركدوم از اين ستاره هارو يكي از دوستام در نظر ميگيرم و خيره ميشم بهشون !..
    هرچي كه بگم مطمئنم هم ميشنون هم حس ميكنن*





    _________
    *ادامه دارد
     
    سایه های بیداری، mohana.، سایه و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/14
    ارسال ها:
    335
    تشکر شده:
    3,379
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ميدونستم اگه بهش بي توجهي بشه خيلي بهم ميريزه ..
    با اينكه ميفهميد دوستاش دستش ميندازن، اونم بخاطر اينكه دنياشو نميفهميدن ، نه اينكه ناراحت نشه ! ولي به روي خودش نمي آورد..
    حاضر بود هركاري كنه تا دست كم يه نفر خوشحال بشه .. گفته بودم دوستي نداشت !
    داشت ،! ولي جدا بود از همه ...
    كافي بود احساس كنه يكي ازش دلخوره ، آسمونو به زمين ميدوخت از دلش در بياره ..
    اگه از كسي هم دلخور ميشد ، بيشتر از ١ ساعت طول نميكشيد ناراحتيش ..
    دلش ميخواست همه از ته دل عاشق هم باشن ..
    هميشه مطمئن بود كه اونروز ميرسه ..
    منم بهش ايمان دارم ..
    دونه ي اميدي بود كه سبز شده بود ..
    همه نمي ديدنش ..
    ولي همه مي تونستن ببيننش!





    ___________
    *ادامه دارد



    @مـرجانه
     
    سایه های بیداری، mohana.، Mehrnu$h و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5/8/14
    ارسال ها:
    335
    تشکر شده:
    3,379
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    انقدر توي تصميمم پافشاري ميكردمو ميگفتم تنها راه ممكن واسه رسيدن به خواستم همينه كه توجهي به هيچ چيز نداشتم ..
    بقيه نميدونن چي تو سر منه .
    كاملاً اشتباه ميكنن .
    ريزدونه مشغول نقاشي بود طبق معمول . كارش كه تموم شد اومد سمتم .
    اينو ببين ..!
    كاغذو گرفتمو نگاه كردم ، چند تا پَر كشيده بود كه از آسمان در حال فرود اومدن بودن .
    گفتم آفرين .
    دروغ چرا اصلاً حوصلشو نداشتم و ميخواستم از سرم بازش كنم .
    گفت : قصشو ميدوني ؟
    گفتم نه ...
    گفت : يه كبك كه هميشه آرزوي پرواز داشت و به پرواز شاهين نگاه ميكرد يه تصميم ميگيره .
    يه روز وقتي شاهين در حال پروازه هي بالا و پايين پريد تا اينكه توجه شاهينو جلب خودش كرد .
    شاهين به سمتش فرود اومد ...
    بعد از كلي خواهش شاهين قبول كرد كه اونو با خودش به آسمون ببره .
    كبك ديگه به آرزوش رسيده بود و طعم پروازو چشيده بود . چند روزي به همين منوال گذشت .
    تا اينكه يه روز شاهين به خاطر گرسنگي زياد مي پره و كپكو ميخوره ..
    جا خوردم !، گفتم يعني چي ؟
    گفت : آخه كپك فقط به پرواز فكر ميكرد .
    اما به خطري كه ممكن بود از طرف شاهين تهديد بشه توجهي نمي كرد ..!! *


    __________

    *ادامه دارد
     
    سایه های بیداری، مـرجانه، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.