من تو این تاپیک فقط راوی ام . ریزدونه یه موجود خاکیه که ویژگی های مشابه زیاد داریم..! اگه نتونم ادعا کنم که کامل درکش میکنم ، حد اقل میتونم بگم حرفاشو میفهمم! امید وارم مفید باشه .. ______ اونقدر کوچیک بود که ریزدونه صداش میکردن..! ریزدونه !! راستی ببینم ، آدم ریزدونه باشه بده ؟؟! خودش که این طور فکر نمیکرد ! یعنی دوست داشت فکرشو برای کارایی که میخواد انجام بده مشغول کنه .. اینم بگم اون هیچ دوستی نداشت ، به جز میشین یعنی با کسی نمیتونست دوست بشه ، یه کم غد و مغرور بود!! ولی از چیزی بدش نمیومد..* ____ *ادامه دارد
راستش بعضی وقتا ، بعضی از آدما یه چیزاییو میبینن و میفهمن که بقیه نمیبنن.. ریزدونه هم از این قائله مستثنی نبود.. یاد گرفته بود " همه چیز رو به هرکس نمیشه گفت ! " چون میدونست همه همون کاریو میکنن که خودشون میخوان .. فقط تنها کاری که میکرد این بود که یه سری سوالای بی سر و تهی که فقط خودش میفهمید چیه رو از میشین میپرسید ! عصر همون روز کسل بار اومد و به میشین گفت : یعنی کی قرار بفهمن چه بلایی سر هم میارن ؟! اصلا قراره بفهمن یا نه ؟! پوز خندی زد و دوباره گفت : فکر نمیکنم ! اونی که وقتیی هوا ابری باشه نگران میشه و سرعتشو بیشتر میکنه ، محال حواسش به بوی برگا و گلا و خاک بارون خورده باشه .. اگه فقط یه نفر تمام این چیزارو حس کرده باشه بیشتر متوجه میشه من چی میگم..* ____________ * ریزدونه و میشین !
میشین همیشه همراه بود، یه رفیق شش دانگ ، انقدری که اگه ریزدونه چیزی میگفت،میشین بیشتر از اون جدی میشد روی حرفش، راستش گاهی فکر میکنم میشین یک بار کامل زندگی کرده بود. وقتی ریزدونه پای اون درخت کاج قدیمی توی حیاط مینشست، میشین از پشت پنجره اروم و ساکت نگاه میکرد. خیلی دلم میخواست بدونم به چی فکر میکنه .. ولی اینو خوب میدونم که هردوی اونا منتظرن یه چیزی یا یه روزی یا یه شبی بودن.. اخه هر وقت میگفتم :کاش.. ، ریز دونه محکم و مطمءن میگفت : حتما! و اگه بگم ته دلم همیشه از اطمینانی که این فسقلی بهم میداد راضی بود.. انتظار دارم بی انصافی نکنید و بادی به غبغب بیندازید و با همون لحن از خود مطمءن بهم بگید : تو چرا عقلتو میدی دست یه بچه ؟! ریز دونه بچه نبود.. باید باهاش زندگی کنید تا خوب منظورمو درک کنید ..* _______ *ادامه دارد
هر روز که میگذشت بیشتر باور میکردم که ریزدونه نباید اینجا باشه.. شاید بپرسید منظورم از اینجا چیه یا کجاست؟! بگذریم.. فهمیدم اومده بود خوب باشه.. اومده بود خوبی کنه.. اومده بود زندگی کنه.. اومده بود زندگی کردن یاد بگیره.. گله ای از کسی نداشت ولی توقع چرا..!! غمو بد ، شادیو خوب محض نمیدید.. نه این که اسمونی باشه.. ولی اینو میدونم یه جور غریبی بود با زمینیا.. یه روز که مثل همیشه مشغول جست و خیز و شیطنتش بود، حس کردم توجهش به یه چیزی جلب شده..درست پشت همون درخت کاج قدیمی توی حیاط.. بهش گفتم چیزی شده؟؟ نگاهم کرد و چیزی نگفت.. رفتم جلو ببینم چی شده ! گفت : جلو نیا ! .. لط فا ..! گفتم : آخه... -هیششششش بیدار میشه .. خب تصور کردم شاید گربه ای یا چیزی شبیه این اونجا خوابیده باشه. اروم و بی صدا رفتم جلو.. نزدیک درخت شدم و دیدم...!!!! -اینجا که چیزی نیست !! -کاش حرفمو باور میکردی.. خندیدمو گفتم : معذرت میخوام مثل اینکه بازیتو خراب کردم. یه نفس عمیقی کشید و انگار که سال هاست غم سنگینی و تحمل میکنه با یه لحن پر توقع در اومد که : بازی؟؟؟!! من هیچ وقت بازی نمیکنم !!! گفتم چرا؟بازی کردن برای شما بچه هاست دیگه ! گفت : اتفاقا بزرگا بیشتر بازی میکنن .. چون هیچ کسیو باور ندارن.. حتی خودشونو.. گفتم : تو چی میخوای بگی ؟! یهو دیدم از پشت درخت یه پروانه ی سفید پر زد و از جلوی صورت ریز دونه گذشت.. گفت :حالا باور کردی..؟؟ هاج و واج مونده بودمو نمیدونستم چی بگم.. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه دوید و مشغول جست و خیز و شیطنتش شد.. ریزدونه.. تو خیلی بزرگ تر از اونی هستی که فکر میکردم
کسی که نتونه واسه یه لحظه ام که شده خودشو جای دیگری تصور کنه ، چطور میتونه دم از بی معرفتی روزگار و رفیق و دوست و دیگری بزنه ؟! میگه واست شعر گفتم ، میگه واسن قصه نوشتم ، میگه واسن فلان کارو کردم ! میگه واست... چه قد به این فکر کردی که دوست داره چطور باهاش حرف بزنی ؟ چه قد به این فکر کردی که نگرانیاش چی هستن ؟ به این فکر کردی ؛ ممکنه ته ته ته ته ته ذهنش یه آشفتگی کمرنگ باشه که تاحالا نگفته ؟ اونم به این دلیل که نخواسته یه چیزایی مثل یه جمع ، یه حال خوبو خراب کنه یا اصن روش نشده باشه که بگه ؟!! مثل همیشه پشت کامپوتر نشسته بودم و داشتم کارامو انجام میدادم ولی این دفعه چون حتی حوصله موسیقی هم نداشتم ، هیچ صدایی نه از من نه از کامپوتر در نمیومد. خب طبیعیه که صدای ریزدونرو میشنیدم که از اتاق میومد.واسم جالب بود! اصلا یادم رفته بود که دارم چی کار میکنم ؟! همین طوریم تلفنم مدام زنگ میخورد.. میدونستم آقای فلانی منتظر کارشه و پیگیر..اما بی توجه بودم و دوست داشتم بدونم ریز دونه چی میخواد بگه ..؟! ریزدونه داشت ضبق معمول با میشین حرف میزد و میشین هم طبق معمول.. کاشکی این قدر لجباز نباشی ! منم دوست داشتم سوار اون سه چرخه بشم !اما مال ما نبود ! اگه میدید با چه ذوقی بازی میکنیم ازاینکه نمیتونه یکی مثل اونو واسمون بخره ناراحت میشد. تازه تو از کجا میدونی که یه بچه از دور مارو نگاه نمیکرد و بیشتر از ما دلش نمیخواست با اون سه چرخه بازی کنه؟! یا این که اگه آقایی مارو میدید که داریم قهقهه میزنیم از فرط خوشحالی تو دلش چی میگذشت ؟! از این که ممکن بود بچشو از دست داده باشه یا هر دلیلی که اونو ناراحت کنه..! میشین فقط اخم کرده بود و نگاه میکرد.. ریزدونه کلافه دوباره گفت : اصلا اون سه چرخه مال ما نبود ، صاحبشم دوست نداشت ما باهاش بازی کنیم ، بی خودیم با من لج نکن..* _____________ * ادامه دارد
واسه چی ساکتی ؟! اینو پرسید و زل زد تو چشام.. نمیدونستم چی بگم .. کاش مطمئن بودم نمیتونه حدس بزنه چی تو سرم میگذره ، از لحظه ای که سکوت کرد بیشتر افکارمو بهم ریخت.. گفتم تو چرا سکوت کردی؟! بعد یادم اومد که خب ریزدونس دیگه..نمیشه باهاش در افتاد.. تا دیدم داره ابروهاشو بالا پایین میکنه و اماده میشه واسه طوفانی شدن ، گفتم : هیچی .. یه کم خستم ، باید استراحت کنم.. فردا هم کلی ... پرید تو حرفمو گفت : تو میترسی از این که حرف بزنی ! می ترسی اعتراض کنی .. می ترسی .. - ریزدونه ! کافیه ! من از تو بزرگ ترم ! گفت : حتی میترسی من بدونم ! با یه لحنه محترمانه اما پر از گلایه و طعنه گفت : شما خیلی خسته اید ! لطفا برید استراحت کنید! رفت سمت میشین..طوری حرف میزد که من بشنوم : کاش میتونستم کمکش کنم.. کاش بره و حرفشو بزنه .. تو که میدونی اون از چی خستس..!برای میشین اخم کرد و دوباره در اومد که : این چه حرفیه ! معلومه که من همیشه باهاشم!! اون خودش با خودش نیست ! اون پیرمرده رو یادته ؟! توجهم جلب شد .. گوشامو تیز کردم ببنیم چی میخواد بگه.. اخه دیروز رفته بودیم یه کم خرت و پرت بخریم واسه شام، یه پیر مرد تقریبا هفتاد ساله ازم پرسید : پسرم این خیابون آخرش به کجا میرسه ؟ مِن مِن کردم.. گفت : اگه بگی نمیدونم بهتره.. پیرمرد عجیبی بود ! دوباره گفت : حتی نمیدونی از کجا شروع میشه؟! گفتم پدر جان دنبال ادرس میگردید؟! گفت میخوام بدونم چه قدر دیگه مونده برسم ! اصلا الان کجا وایسادم ؟! متوجه منظورش نشدم.. - پدر جان آدرس دارید ؟ -نه ! راهی که باید برم معلومه ! چون راهی که اومدم معلوم بود.. کاش نفسم دووم بیاره.. -پدر جان ؟ گم شدید ؟ جوابی نداد و به راهش ادامه داد .. صدای ریزدونه حواسمو دوباره جلب خودش کرد.. کاش بدونه چی میخواد .. کاش بدونه باید حرف بزنه .. کاش بدونه الان کجا وایساده.. کاش کاش کاش ..* ما آدما برای هرکاری مجازیم .محدودیت داریم اما ممنوعیت نداریم .. یا شاید ممنوعیت داشته باشم ولی محدودیت نه ! مهم اینجاس که از هر مرزی عبور کردیم فقط بدونیم داریم چی کار میکنیم _______ *ادامه دارد
خيلي كنجكاو بودم بدونم بعضي وقتا كه ريزدونه ميشينه يه گوشه و خيره ميشه به درخت كاج توي حياط كه يه نيمكت قديمي بهش تكيه داده بود ، به چي فكر ميكنه ... حالا اينكه چطور شد ، بماند . ولي بالاخره فهميدم . يه روز بهم گفت من ميخوام از اينجا برم ! بري ؟!!!!! كجا؟!!!! چرا ؟!!!!! آخه اون كجارو داشت كه بره ؟! نميدونم ، فقط برم يه جايي كه انقدر قضاوت كردن نباشه ... گفتم : قضاوت ؟!!! آهي كشيدو گفت : خود منم دارم اينكارو ميكنم ، ميخوام برم يه جايي كه هيچ آدمي نباشه كه مجبور نشم واسه اينكه هر چيزي ميبينم كه باب ميلم نيست كسي رو بخاطرش قضاوت كنم ! تو بگو من بايد چه كاري كنم ؟ گفتم : خب برو ازشون معذرت بخواه ... يهو دراومد كه : اگه نبخشيد چي ؟!!! خوب ميدونستم تا خودش آروم نگيره دنيا هم بهم بريزه هيچكس نميتونه آرومش كنه ... پرسيدم ؛ بيا باهم بريم پيشش ... با تعجب گفت : آدرسشو بلدي ؟!!! گفتم : تو بگو كيه ! يه كاغذ از تو جيبش دراوردو بهم داد . بازش كردم ، يه نقاشي بود . يه درخت كاج كشيده بود درست شبيه همين درختي كه كنارش ايستاده بوديم . واسش چشمو ابرو كشيده بود. حالتي كه واسه درخت كشيده بود يكم نا عادلانه بود ، حق داشت . اخمو و بداخلاق . پيش خودم فكر كردم بهترين راه براي همراهيش زبون خودشه . بدون اينكه تغيير حالت بدم گفتم : من از همين الآن بهت قول ميدم تو بخشيده شدي گفت : چطور ؟!!!! گفتم : صبر كن خودت ميفهمي ! چون ميدونستم به همه اتفاقات طبيعي واكنش نشون ميده گفتم نگاه كن به اين درخت . هر شاخش به يه سمت رفته ولي منظم . چي ميبيني ؟؟؟ چشماشو بست ...! گفت : دستاشو باز كرده ... چشماشو باز كردو با يه هيجان خاص كه خوشحالي دستمايش بود پريد درخت و بغل كرد . خنده هاش حياطو برداشته بود ...* _________ *ادامه دارد
بعضي وقتا آدم از يه چيزي نگران ميشه كه نميدونه چه كار كنه ... دلش ميخواد فقط زمين دهن باز كنه و اونو تو خودش ببلعه. امروز از اون روزا بود واسم ، داشتم با ظرافت كارامو انجام مي دادم و طبق معمول موسيقي ملايمي هم درحال پخش بود ، ضمن اينكه منتظر بودم ريزدونه بيادو بازم طبق معمول سوالاي عجيبشو بپرسه. حواسم گرم كارم بود كه متوجه شدم خبري از ريزدونه نشد . نگرانش شدم ، همينكه خواستم برم ببينم كجاست و چه ميكنه از در اومد تو . گفتم : كجايي تو ريزدونه ؟!!! گفت : همينجا بودم ... پرسيدم : تو حالت خوبه ،؟! اونم يه نگاه به ميشين كردو باز روبه من : آره ... نذاشت ادامه بدم و گفت : تو حالت خوب نيست . گفتم : من خوبم . واقعاً من يكي نميتونستم گولش بزنم . يعني هيچكي نميتونست ... گفتم : نه !... خوب نيستم . هوا كه ابري ميشه دلم ميگيره . گفت : هوا كه ابري نيست !!!. بي اونكه توجه كنم ممكنه چيزي از حرفام نفهمه ادامه دادم: هواي من ابريه !...انقدر ابريه كه منتظرم هر لحظه طوفاني شه و ... هه هيچ باد موافقي هم از هيچ سمتي نمي وزه كه شايد هواي منم صاف شه ... چندان از حرفم سر در نمي اورد ولي با اين حال گفت : دلت گرفته ... ولي باز ميترسي بگي . ميشينو محكم بغل كردو گفت ... من هيچوقت دلم نميگيره چون تورو دارم ، ميشينو دارم ,اگه هم دلم بگيره!!!.... خب هواي ابريم قشنگه ... من عاشق اينم كه توي هواي ابري بشينم فكر كنم ... خلوت كنم ... اگه بارونم بباره كه ديگه خيلي كِيف مي ده ... لااقل بعدش يه آرامش خيلي خوبه ...ولي تو اگه خلوت آرومت نميكنه ، ميتوني با ميشين حرف بزني ... خيلي خوب گوش ميده به حرفات ... من امروز با ميشين حرف زدم اونروزي كه دلم ميخواست برم پارك و وقتي رفتم و زود برگشتم يادته ،؟!!! يكي از اون بچه هايي كه خيلي دوست داشت ميشين ِ منو براي خودش برداره ، منتظر بود منو تنها ببينه ، وقتي ديدمش اول بي حركت نشسته بود ولي وقتي بهش نزديك تر شدم سعي كرد ميشينو بزور از دستم بگيره ، اما خب من فرار كردم ... ترسيدم بگم و بري دعواش كني ... اون ميشين ِ خودشو داره ولي نميبينش ! يا اينكه نميخواد ببينش ... اونروز اتفاقي نيفتاد ولي من همش ميترسيدم ديگه تنها برم پارك ... اون بيرون هزار جور اتفاق ممكنه بيفته ... اما اگه من بدونم از كجا برم و حواسم باشه جاهاي شلوغ بازي كنم ، هيچكس جرأت نميكنه بيادو ميشينو ازم بزور بگيره ... - راست ميگه خودمون باعث نگراني خودمون ميشيم ... خودمون خودمونو در معرض اتفاق قرار ميديم واسه نگران شدن ...* ________ *ادامه دارد
به اتاق نزديك شدم و شنيدم كه انگار داره با يكي حرف ميزنه ، اومد بيرون و با يه شوق عجيبي سلام كرد . سلام عزيز كوچولوي من ، با كي حرف ميزدي ؟!!! گفت : با ميشين گفتم : چي ميگفتي ؟!!! داشتم ازش تشكر ميكردم ... تشكر براي چي ؟!!! از يه عروسك ؟ (خب اينكه تو تخيل با ميشين حرف ميزديم قابل درك بود ، اما ...) يهو جا خوردو اخماش رفت تو هم و گفت : آخرين باري كه از كسي تشكر كردي يادت هست ؟!!! گفتم : خب !!! اممم ... (نه راستش واقعاً يادم نميومد ...) گفت : معلومه نكردي ... گفتم : خب بايد يه دليلي واسه تشكر باشه !!! گفت : آره خب ... ولي هيچ دليلي نداشتي و نداري ؟ گفتم : فكر نميكنم !... گفت : ميدونم ... چون توجهي نداري . گفتم : چيو ميدوني ؟ به چي توجه نداشتم ؟... آهان يادم اومد ... ديدم كه به گلا آب داده بودي ...من ازت ممنونم گفت : فراموش كن ... دوباره برگشت تو اتاق و با ميشين شروع كرد به حرف زدن .. ريزدونه : همه ي اون خاطراتو مرور كردم كه بگم ! ممنونم كه هستي . ممنونم كه هروقت باهات حرف مي زدم بهم گوش ميدادي ... ممنونم كه همه ي حرفامو ميشنوي ...* ______ *ادامه دارد
هميشه با خودم ميگفتم ؛ چطور ممكنه حواست نباشه و اشتباه كني ؟! خيلي طول نكشيد كه يه اشتباه بزرگ كردم . اما نه اينكه حواسم نبوده باشه ! فكر نميكردم كه اين اشتباه باشه ... مطمئنيم كاري كه ميكنيم يا حرفي كه ميزنيم درسته .. غافل از اينكه هيچوقت نمي فهميم درست كدومه ! اشتباه كدوم .. ريزدونه ي من هيچ واكنشي نشون نمي داد به حرفام .. فقط مي گفت خودتو يه لحظه بذار جاي ديگري ، اگه تنهايي فكر كن چرا تنهايي ؟!!! حرفشو قبول داشتم ! اما ... چه فايده ؟؟ همه ي اين سالها فقط به اين فكر كرديم فلاني اينجوري رفتار كرد ؛ پس مام اينجوري رفتار كنيم يه وقت پيش خودش فكر نكنه كه مثلاً فلان منظورو داشتيم ، يا نهايت تفاوت تفكرمون اين بود كه فلان كارو بكنيم تا بفهمه جواب اون كار يا اون رفتارشو ... با يه دنيا حاضريم بجنگيم اما بازم غافل از اينكه با خودمون داريم مي جنگيم .. ريزدونه مدام ميگفت گوش كن !.. ميشنوي ؟!! با خودم مي گفتم : چيو بايد شنيد ؟! صداي گنجشكارو ميگفت .. دراومد كه : ميدوني چي دارن ميگن ؟! واقعاً حوصلشو نداشتم .. گفتم : حتماً راجع به بچه هاشونه يا هرچيز ديگه اي .. گفت : نه !... اگه واقعاً بخواي بدوني چي مي گن ..خوب مي فهمي ..هه .. كاش فقط نشنويم .. كاش بفهميم كي چي ميگه* ______ *ادامه دارد