یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار شعری برای بختک ، شعری برای آوار! تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار! چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است گمراهه های باطل ،بن بست های انکار تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را تکرار می کنند این ، آیینه های بیمار عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار! از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز حل می شوم در اینان این جرم های بیزار بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار...
دلم به بوی تو آغشته است سپیده دمان کلمات سرگردان برمی خیزند و خواب آلوده دهان مرا میجویند تا از تــــــو سخن بگویم کجای جهان رفتهای نشان قدم هایت چون دان پرندگان همه سویی ریخته است باز نمیگردی، میدانم و شعر چون گنجشک بخارآلودی بر بام زمستانی به پاره یخی بدل خواهد شد
انجا که اسمان تو هم ابی ست نمیتوان به کوچ اندیشید انجا که در سرزمین تو هم ابرهای افکار بکر راه دارد نمیتوان از دیوانگی سرود باید ماند در یگانگی خویش اما چه موافق مینوازد بوی گیسوانت در باد...
بوی مهربانی با پیچش باد در میان طره گیسوانت مشامم را می نوازد چه عطری...... چه بوی دلنشینی! زیباست صدای باد در میان موهای پریشانت دلم را می رباید چه نغمه ای....... چه نوای دل انگیزی! بوی مهربانی می رسد باصدای قدمهایت...