سلام به پوست سبز آب ، به پوست سبزه ی تو که زیر پوست سفید روز می گردد به دست تو ، که ازمیان آن همه سبزی مانند ساقه ی تر در می آید و ساقه ی گل سرخی در شعر می گذارد... بالای شعر خسته ی من نازنین غمگین منشین در زیر این کتیبه ی فرسوده من خفته ام محتاج دست سبز تو محتاج سبزه ی روح تو... بنشین دامن کنار دماغم بگستر طنین خنده بیفکن درسنگ طنین خنده بیفکن در واژه بخوان بخوان چنان که خون سبز رقص فوارع وا کند از سنگ استخوان... سلام به پوست سبزه ی تو که زیر پوست قهوه ای پائیز مانند آب می رود... از هفت بند ِ نی استخوان من به هفت حلقه ی گیسوی تو سلام .