آسمان لاجوردی، باغچهی سبز و گلهای روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا میآورد. ولی چه فایده؟؟ من دیگر از چیزی نمیتوانم كیف بكنم، همه اینها برای شاعرها و بچهها و كسانیكه تا آخر عمرشان بچه میمانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجرهی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعتهای ترسناكی كه اینجا گذرانیدهام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع میشویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی میكنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی نالهها، سكوتها، فحشها، گریهها و خندههای این آدمها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد. [صادق هدايت]
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید . نزد بهترین و قشنگ ترین و باهوش ترین انسان, همیشه نقص دیده می شود . حق به جانب آنهایی است که می گویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است . چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند . آنها به من می خندند ، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم . کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند ، تنها آنان می توانند کارهای بزرگ انجام دهند . برای من بزرگترین معجزه همین است که من وجود دارم . اگر بشر دست از کشتن حیوانات بردارد ، آدم هم نخواهد کشت . انسان نه فقط احمق ترین حیوانات است ، بلکه درنده ترین و شریر ترین آنهاست تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفته ام که بنویسم ، فقط برای اینست که خوم را به سایه ام معرفی کنم . خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این توده نرم و خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده بیندازم دور ، بیندازم جلو سگ . در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . از روشنایی خوشم نمی یاد ، جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی میشه . زر پرستی و شکم پروری همه احساسات عالیه انسان را خفه می کند . آنها به من می خندند ، نمی دانند كه من بیشتر به آنها می خندم . مرگ ، همه هستی ها را به یك چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یكسان می كند ، نه توانگر می شناسد و نه گدا "حیوانات بر ما برتری دارند زیرا كه انسان محتاج وجود آنهاست در صورتیكه آنها احتیاجی به ما ندارند ." انسان خودش از مرگ می ترسد ، ولی سبب مرگ دیگران را فراهم می آورد. این سرنوشت است كه فرمانروایی دارد ، ولی در همین حالا این من هستم كه سرنوشت خودم را درست كرده ام . [صادق هدايت]
و بعد از آنكه من رفتم، به درك ميخواهد كسي كاغذ پاره هاي مرا بخواند ، ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند . من فقط براي اين احتياج به نوشتن كه عجالتاً برايم ضروري شده است، مي نويسم . من محتاجم ، بيش از پيش محتاجم كه افكار خودم را به موجود خيالي خودم ، به سايه ي خودم ارتباط بدهم ، اين سايه ي شومي كه جلوي روشنائي پيه سوز روي ديوار خم شده و مثل اين است كه آنچه كه مي نويسم به دقت ميخواند و مي بلعد ، اين سايه حتماً بهتر از من ميفهمد ! فقط با سايه ي خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ، اوست كه مرا وادار به حرف زدن مي كند ، فقط او ميتواند مرا بشناسد ، او حتماً مي فهمد ... مي خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگي خودم را چكه چكه در گلوي خشك سايه ام چكانيده به او بگويم: \" ايــن زنـــــدگــــي ِ مـن اســت ! \" [صادق هدايت]
سابق او با جرأت ، بي باک ، تميز و سر زنده بود، ولي حالا ترسو و تو سري خور شده بود هر صدائي که ميشنيد، و يا هر چيزي نزديک او تکان ميخورد، بخودش ميلرزيد، حتي از صداي خودش وحشت ميکرد ... همه محض رضاي خدا او را ميزدند و بنظرشان خيلي طبيعي بود سگ نجسي را كه مذهب نفرين كرده و هفتا جان دارد براي ثواب بـچـزانند... ( سگ ولگرد اثر استاد صادق هدایت )
مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند .. [صادق هدایت]
مرگ چه لغت بیمناک و شورانگیز است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشههای پریشان از جلو چشم میگذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند. آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند… . مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنجها و بیدادگریهای زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگیها کشمکشها و خودستانیهای آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد. اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامیکه آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغهای فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری… - صادق هدایت