او روزی با بذر یک گل به دنیا آمدبا قرآن و آینه دوست شد و تنها سهم او از زمین کوچ بودگلها به چشمانش سوگند می خوردند و به دستش، آبـ ها و همچنان قطره قطره میچکند بر مساحت نبودنش . حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود خبري از يک زن بيمار شود ميميرم مادري دست به ديوار شود ميميرم با زمين خوردن تو ...بال و پرم ميريزد چادرت را نتکان ...عرش به هم ميريزد زهرا شدي که نام علي را علم کني پنهان شدي که هر دو جهان را حرم کني