صدا كن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد و خاصيت عشق اين است ... كسي نيست بيا زندگي را بدزديم ، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم بيا زودتر چيزها را ببينيم ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض زمان را به گردي بدل مي كنند بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را ... مرا گرم كن ... در اين كوچه هايي كه تاريك هستند من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم من از سطح سيماني قرن مي ترسم بيا تا نترسم از شهرهايي كه خاك سياهشان چراگاه جرثقيل است مرا باز كن مثل يك در رو به هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات اگر كاشف معدن صبح آمد ، صدا كن مرا و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشتان تو ، بيدار خواهم شد و آن وقت حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد ... و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش استوا گرم تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد
صدایم کن صدای تو به شب پروانه می دوزد نگاهم کن نگاه تو برایم خانه می سازد بخند ای صبح نورانی پس از شب های طولانی که هر اعجاز لبخندت مرا بیگانه می سازد ببار ای آبی آرام بر صحرای خشک من سحر باغم درختانم برایت لانه می سازد بریز ای شوق پی در پی به صحراهای آبادم خرابم کن خراب تو مرا دیوانه می سازد تو آتش باش و برپا شو به سر تا پای شعر من من آوازم که از عشقی کهن افسانه می سازد پریشان شو پریشان تر از آن شب های طوفانی نسیم از شهر ویرانم برایت شانه می سازد صدایم کن صدای تو به شب پروانه می دوزد نگاهم کن نگاه تو برایم خانه می سازد ببار ای آبی آرام بر صحرای خشک من سحر باغم درختانم برایت لانه می سازد بریز ای شوق پی در پی به صحراهای آبادم خرابم کن خراب تو مرا دیوانه میسازد تو آتش باش و برپا شو به سر تا پای شعر من من آوازم که از عشقی کهن افسانه می سازد پریشان شو پریشان تر از آن شب های طوفانی نسیم از شهر ویرانم برایت شانه می سازد
میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای میرفت ..ستاره ای میمرد ! تو را صدا کردم تورا صدا کردم تمام هستی من ... چو یک پیاله شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها میخورد ترانه ای غمناک چو دود بر می خواست ز شهر زنجره ها چو دود میلغزید به روی پنجره ها تمام شب آنجا میان سینه ی من کسی ز نو میدی نفس نفس میزد کسی به پا می خواست کسی تو را میخواست دو دست سرد اورا دوباره پس میزد تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو میریخت کسی ز خود میماند کسی تو را میخواند هوا چو آواری به روی او می ریخت درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانه ی باد؟ کجاست خانه ی باد؟ "فروغ فرخزاد"
اگر میشد صدا را دید چه گلهایی... چه گلهایی! که از باغ ِ صدای تو به هر آواز میشد چید. اگر میشد صدا را دید. "شفیعی کدکنی"