رفتن که بهانه نمي خواهد يک چمدان مي خواهد از دلخوري هاي تلنبار شده گاهي حتي دلخوشي هاي انکار شده ....رفتن که بهانه نمي خواهد وقتي که نخواهي بماني با چمدان که هيچ بي چمدان هم ميروي ماندن : ماندن اما بهانه مي خواهددستي گرم نگاهي مهربان دروغ هاي دوست داشتني دوستت دارم هايي که ميشنوي اما باور نمي کني يک فنجان چاي بوي عود يک آهنگ مشترک خاطرات تلخ و شيرين وقتي بخواهي بماني حتي اگر چمدانت پر از دلخوري باشد خالي اش مي کني و باز هم مي ماني و وقتي بخواهي بماني نم باران را رگبار مي بيني و بهانه اش مي کني براي نرفتنت آمدن دليل مي خواهد ماندن بهانه و رفتن هيچ کدام....
رفتن گاهی هیچ چمدان و بقچه ای نمیطلبد رفتن گاهی بی خداحافظی مردن در لحظه ها را میطلبد یک جفت پا میخواهد و یک جاده و سواری که خودت باشی و بس وقتی در جمعیت ادمکهای چوبین محو شده باشی بی انکه بخواهی نمی مانی بیخداحافظی نمی ،مانی،کوله بار نمیبندی،فقط دلت را منگنه میکنی به شیب تند جاده،ولج بازیهای کودکانه ی ثانیه ها وسفرچنین اغاز میشود انیتا