1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان های آموزنده و اخلاقی

شروع موضوع توسط atefeh_jooon ‏2/9/14 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار




    داستان شماره یک






    [​IMG]



    من در اتاق یک رئیسی رفتم، کار داشتم.


    تا در را باز کردم دیدم



    یک دختری حالا یا دختر یا خانم، خیلی زیبا است.



    داخل اتاق رئیس رفتم گفتم:



    شما با این خانم محرم هستی؟ گفت: نه!



    گفتم: چطور با یک دختر به این زیبایی تو در یک اتاق هستی و در هم بسته است.






    گفت: آخر ما حزب اللهی هستیم.

    گفتم: خوشا به حالت که اینقدر به خودت خاطرت جمع است.

    حضرت امیر به زن‌های جوان سلام نمی‌کرد.

    گفتند: یا علی رسول خدا سلام می‌کند تو چرا سلام نمی‌کنی؟

    گفت: رسول خدا سی سال از من بزرگتر بود. من سی سال جوان هستم.





    می‌ترسم به یک زن جوان سلام کنم یک جواب گرمی به من بدهد، دل علی بلرزد.


    گفتم: دل علی می‌لرزد، تو خاطرت جمع است.



    بعضی‌ها خودشان را از امیرالمؤمنین حزب اللهی‌تر می‌دانند.




    [HR][/HR][HR][/HR]

    داستان شماره دو





    پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.
    هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.


    از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

    پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
    نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.


    صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...



    پی نوشت :

    انتظار...[​IMG]