1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان کوتاه”طلعت بانو”

شروع موضوع توسط B a R a N ‏29/8/14 در انجمن داستان

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/8/14
    ارسال ها:
    50
    تشکر شده:
    33
    امتیاز دستاورد:
    0
    ه جلوی در که می رسم، دست دخترم را رها می کنم، خم می شوم و موهایش را که فر خورده دور صورت گرد و سفیدش مرتب می کنم.
    پرنیان چشمان سیاه و بزرگی که شادی کودکانه ای در آن برق می زند را بمن می دوزد. پاهای بازیگوشش لحظه ای آرام نمی گیرندو هی بالا و پایین می پرد.
    دوباره دستش را می گیرم و وارد می شوم.
    پیرزن فرتوتی که هیچ وقت حرف نمیزند همان جای همیشگی اش نزدیک در ورودی نشسته و زل زده است به پنجره ی حیاط.
    خانم زری از ته راهرو خودش را لخان لخان روی زمین می کشد و وقتی به جلوی من می رسد می گوید: نوه ی طلعت بانوست!؟آوردی اش؟! !!!!!!وبعد دو دستی می زند توی سرش!
    خواستم بپرسم که چرا اینقدر ناراحت است که صدای فریاد مشهدی خانم از اتاقش بلند می شود.
    به سمت صدا می روم. پرنیان تلاش می کند خودش را از من جدا کند.محکم تر از قبل دستش را فشار می دهم و مجبورش می کنم همراهم بیاید.
    نزدیکی اتاق که می رسم،
    طوبا گلی با صندلی چرخ دارش روبه رویم ظاهر می شود.
    دستش را می گیرد کنار دهانش، نگاهش را به اطراف می دواند و انگار بخواهد یواشکی حرف بزند می گوید: بدبخت بیچاره مرد! و بعد کمی فکر می کند و ادامه می دهد: امروز برایمان میوه نیاورده ای؟؟
    صدای مشهدی خانم آرام تر شده. از لای در نگاهش می کنم،
    چمپاته زده روی موزاییک های کف اتاق و سرش را به اطراف تکان می دهد زیر لب تند تند چیزی می گوید.
    کنارش می نشینم. با چشمانی که از قرمزی و گریه به سختی باز شده نگاهم می کند. پرنیان خودش را میچسباند توی بغلم.همینکه رد نگاهش به پرنیان می رسد چنگ می اندازد توی صورتش و دوباره فریاد می زند :همه ی ما می میریم! ما را آورده اند اینجا که بمیریم!و هق هق گریه هاش اتاق را پر می کند.
    خانم زری چهار دست و پا خودش را به کنارم می کشاند و با صدایی بریده و نفس زنان می گوید:
    طلعت بانو را بردند! دیشب حالش بد شد! چشمانش مثل آدم هایی بود که می خواهند بمیرند. هی می گفت قرار است نوه اش را بیاورند ببیند!
    نگاهم را از دهان کف کرده ی خانم زری برداشتم و خیره ماندم به تخت خالی طلعت بانو!
    اشک روی گونه هایم سرخوردو حسرتی در تمام تنم شعله کشید. بغضی راه نفسم را گرفته بود.
    اگر چه هیج نسبتی با او نداشتم اما دخترم را آورده بودم تا به طلعت بانو به دروغ بگویم نوه اش است.
    پرنیان انگار از چیزی ترسیده باشد شروع کرد به جیغ زدن و محکم چادرم را چسبید. بغلش کردم و مثل بهت زده ها از آسایشگاه سالمندان بیرون آمدم و بی هدف خیابان های شهری بی عاطفه را زیر گام هایم گرفتم و تنها به این فکر می کردم
    کاش یک روز زودتر می آمدم…
    فرزانه بارانی
     
    یک شخص از این تشکر کرد.