1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شعر || این طبس اندر دلش جایی برای داغ نیست

شروع موضوع توسط bargezard ‏20/8/14 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/11
    ارسال ها:
    4,580
    تشکر شده:
    9,041
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    Student
    در صباحِ دومین روزِ یکی از هفته‌ها؛ جمله‌ی همشهریانم از جوان و بچه‌ها
    با نگاهی بر فراز آسمان بی‌کران؛ پای بنهاده به بالا و به روی پله‌ها
    هرکدام اندر دلش امّیدی و اندیشه‌ای؛ تا که بتواند ز روی آسمان یابد صفا
    آسمان آن‌روز بخلش را به شهرم هدیه کرد؛ کز صفایش هیچ کس آن‌روز نگرفته وفا
    لیک تقدیر همه خوبانِ من در آن زمان؛ کرده بود اندر هوا با آسمان پیوندها
    گریه داریم و گله از هرچه که در آسمان؛ وصل کرد دل‌های ما را با تمام غصه‌ها
    چون‌که آمد بر زمین ناگه هواپیما و باز؛ با ورودش بر زمین بگرفت خیل بچه‌ها
    باز هم گشته طبس پرداغ و پرزجر و فراغ؛ جملگی شهرم همه گشتند چون سیلاب‌ها
    چند روزی بر کنار پیکر فرزندها؛ کز برای آشنایان هم نبودند آشنا
    هر کدام از ما ز پشت پرده‌های اشکمان؛ با خدای خود نمودیم درد دل با رازها
    گفتیم از سختی و دردی کز برای هر نفر؛ بر تن و بر دل همه آمد هزاران آه‌ها
    بهر آن کس که بوَد مسئول بر این جایگاه؛ یک به یک خواهیم ما در دل ز درگاه خدا
    چون که امروز از دل ما گردد او هم با خبر؛ کاش اما با غم ما او نگردد آشنا
    لیک در حد کمی همدردی و هم، مرحمی؛ کاش بگذارد دلش را جای این دل‌های ما
    جای دل‌هایی که بهر دوستان هم سوخته؛ باز خورشید خدا هم در تمام لحظه‌ها
    بر تن پر درد ما و یک یک گل‌های ما؛ تابشش همراه گرما کرده افزون داغ‌ها
    ذکر لب‌های همه خورشید تو رحمی بکن؛ داغی تو بهر ما باشد هم‌اکنون یک جفا
    با تمام تابش خورشید در هنگام دفن؛ قلب‌های تک تک ما نیز گردیده فدا
    داغ یاران هم ز داغیِّ تو ای خورشید بود؛ چون‌که ما را باز هم با داغ کردی آشنا
    روی صحبت را کنیم اکنون به‌سوی آن کسی؛ می‌کند بهر همه با یک قلم تصمیم‌ها
    این طبس اندر دلش جایی برای داغ نیست؛ خوب بنشین و مداوا کن از این پس داغ‌ها


    شاعر: فاطمه سادات حجتیان، خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی گلشن