خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران ؛میگفت : زن زیباست ... چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است ... چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش ... چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت ... و تو فقط حرکت زیبای لب هایش را میبینی ... چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده است ؛ و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند ... زن زیباست ... آن زمانی که خسته از همه ی تهمت ها و نا برابری ها باز فراموشش نمیشود که ؛ مادر است ، همسر است ،راحت جان است ... زن زیباست ... زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ... زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ... زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ... آری زن زیباست ...