برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردم پس از یک عمر خاموشی صدایش را درآوردم کلیم قصه هایم دست خالی مانده بود اما زدم بر نیل و آخر سر عصایش را درآوردم دلم پر بود از دستش ولی با زور خندیدم و با دست خودم رخت عزایش را درآوردم سپس با بوسه ای زیر زبانش را کشیدم تا _ _ته و تووی تمام ماجرایش را درآوردم میان ماندن و رفتن مردد بود پاهایش نشستم، کفشهای تا به تایش را درآوردم و او از خانه رفت و من برای رفع دلتنگی نشستم رو به آیینه ادایش را درآوردم
پاسخ : رفتـــ .. زیبا بود مخصوصا بیت اولش برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردم... خوشم اومد حس خوبی بهش پیدا کردم مخصوصا به این بیت آخرش : و او از خانه رفت و من برای رفع دلتنگی نشستم رو به آیینه ادایش را درآوردم واقعا حسش کردم عالی بود