تو همیشه نیمه ی پر لیوان را می دیدی و من نیمه ی خالی آن را و هیچ وقت نفهمیدی از پشت نیمه ی خالی چشم هایت چقدر قشنگتر دیده می شوند! محسن حسینخانی
برای مشق چشم هایت دود چراغ ماه می خورم هر شب میان پچ پچ شب بوها که پشت سرت از خودشان رؤیا در می آورند و من با دست های جوهری از مهتاب در عطر عمیق تو خوابم می برد تا هیچ وقت قرار نباشد به آخر برسی
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم ای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینم وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم ای شش جهت ز نورت چون آینهست شش رو وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را از دل نهای گسسته از تو کجا گریزم
چشمانَ ت را میان کدام یک از ستارگان جا گذاشته ای که هر شب می درخشند بی پروا میان حجمِ خالی ِ تنهایی ِ شب کمی مرا ببین..
من عادت کرده ام هر صبح قبل از باز شدن چشم هایم دوستت داشته باشم و برایم مهم نباشد که تو در کجای این شهر شلوغ به فراموش کردنم مشغول هستی..!
« اعترافی » بکنم ؟ .... بین این « پنجره ها » که « تمنای گشودن » دارند ! من به آن « پنجرهٔ بسته ٔ چشمان تو؟....» عادت دارم ! « بامدادان » که من از کوچه تو می گذرم به « نسیم گل نیلوفر » آن باغچه عادت دارم ! ... و چه شبها پر از زمزمه ی بی وزنم که به دیدار مَه روی تو در « قافیه » عادت دارم ! گر « خیانت در امانت » بکنم ، می بخشی ؟؟ من به دزدی ز غزلها ی « دو چشم تَرَت» عادت دارم . . . !
چشمانت در خیالم چون پیامبری مهر بان هر روز از راه می رسند و به ایمانم می افزایند در عجبم از آن پلک ها! که روزی هزار بار باز و بسته می شوند روزی هزار بار معجزه ... ولی قادر نیستند فقط یک شب مرا به خواب های تو ببرند "سمیه طهماسب"