نزدیکت می شوم بوی دریا میآید دور که می شوم صدای باران! بگو تکلیف ام با چشمهایت چیست؟ لنگر بیاندازم عاشقی کنم یا چتر بردارم و دلبری کنم؟
نفهمید و نمیفهمد چه با من کرده چشمانش غزالی که مرا کشته قدمهای خرامانش چه جادویی نهان کرده درون سرمه ی چشمش "چه شور افتاده در دلها ز شیرین لعل خندانش" من آن یعقوبِ تنهایم که پیراهن که نه....حتی نمی افتد گذار بوی یوسف سمتِ کنعانش و فرعونی ترین دل را مسلمان میکند آخر اگر موسای من دستی بَرد سمت گریبانش عبادت های چندین ساله ام را میزند آتش اگر او دختر ترسا شود،من شیخِ صنعانش
زیتون را دوست می دارم که چشمهای تو، سوگندِ اوست و در تَه لهجه لبخندِ نمکینش همان تلخیِ اَزلی است که گونه های ترا زیبا می کند. سید علی میرافضلی