کاش میدیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را میتابانی بال مژگان بلندت را میخوابانی آه وقتی که توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوی این تشنه جان سوخته میگردانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد روح گلرنگ شراب در تنم میگردد دست ویرانگر شوق پرپرم میکند ای غنچه رنگین، پرپر من در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد رقص شیطان خواهش را در آتش سبز نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابدیت را میبینم بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است فریدون مشیری
روزهای تازه و جسارتهای تازه تر و سایه کم رنگ آبی پشت پلکهای خمار و گونههایی که روز به روز سرخ تر میشد و چشمهایی که دیگر زمین را و تکرار را جستجو نمیکرد چشمهایی که نیازش نوازشهای گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود زیر لب تکرار میکرد: آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
مشکلِ اصلیِ من با نقد و نقادی این است: هرگاه شعری را با رنگِ سیاه نوشتهام گفتهاند: اقتباسیست از چشمهای تو! نزار قبانی