... نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم... فقط بگو لقب "شاعری" به من ندهند بگو که من دل خونی از این لقب دارم ! ... و بی تو اینهمه شعری که هیچ می ارزند ... و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم تو چند ساله شدی؟ آه! چند ساله شدم؟ کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟ بیا و این دم آخر کنار چشمم باش مباد بی تو بمیرم... چقدر تب دارم!
خدایا... نشسته ام صبور.... به تو سپرده ام لحظه لحظه های زندگیم را... میخواهم در سکوت و تسلیم باشم..... وقتهایی ناگهان ترس پر میشود در وجودم.... وقتهایی ناگهان ذهنم از اینجا و اکنون میگریزد.... وقتهایی که دل آشوبم..... در این وقتها دریاب دلم را و مرا بازگردان به حریم امن خودت.... خدایا یک لحظه هم رهایم مکن..... و تحملم را افزون کن.... خدایا امشب آغوشت را به من قرض بده ... میخواهم در آغوشت گریه کنم ...
♫♫ ♫♫ تنها ؛ تویی تو که می تپی به نبض این رهایی تو فارق از وفور سایه هایی باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد تو می روی که ابر غم ببارد به سمت ماندن ات راهی نمیشوی چرا آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی سحر اضافه کن به فهم آسمانم آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی بیا که بی تو من غم تو صد خزانم *** بگذار بگویم که از سراب این آب بریدم من از عطش ترانه آفریدم به سمت ماندنت راهی نمی شوی چرا گاهی ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب ها شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی سحر اضافه کن به فهم آسمانم آشوبم آرامشم تویی به هر ترانه ای سر میکشم تویی بیا که بی تو من غم تو صد خزانم
شازده کوچولو گفت : . بعضی کارا بعضی حرفا . بدجور دل آدمو آشوب میکنه . گل گفت مث چی !؟ . شازده کوچولو گفت : . مث وقتی که میدونی دلم برات بی قراره . و کاری نمیکنی..