گاهــی حجـم دلــــتنـگی هایــم آن قــــــدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام وسعتش برایـَم تنگ میشود … دلتنــگـم … دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد … دلتنگ خودم … خودی که مدتهــــــــاست گم کـر د ه ام … گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم ! حالا یک بار از شهر می رویم یک بـــار از دیار … یک بـــار از یاد … یک بـــار از دل … و یک بــــار از دســــت…
دلتنگم... مثل خیلی از روزهای زندگانی ام. این روزها هیچ کس شریک غم و دلتنگی آدمها نیست؛ تنها همدم تنهایی ها و بی کسی هایم، یک قلم و چند ورق کاغذ تا نخورده است. اگر روزی کاغذهایم تمام شوند چه کنم؟!!!
هرچقدر که سرتو گرم کنی هرچقدر که حواستو پرت کنی هر چقدر که دور و برتو شلوغ کنی باز تو یه لحظه میاد و مچتو میگیره دلتنگیتو می گم!!!!!