نسیم ملایم مهربانيت روح بی تابم را نوازش می دهد با تو پنهانی ترين عمق وجودم نورباران مي شود باران رحمت بودنت ترس از با خود بودن را می شوید کویر هستی ام را آبیاري می کند و نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد چه زیباست با تو بودن چه زیباست زندگي را با تو پرواز کردن چه زیباست شوق هستی را با تو سر دادن و چون مرغ خوش آهنگي بر شاخه لرزان حيات آشیان ساختن چه زیباست هستي را از نگاه تو ديدن و چون نیایش از لبان تو جاری شدن در موسيقی آب با تو نواختن در چشمه با تو جوشیدن ترس ها را شستن در پی محو نقش ها و بی رنگي رنگ ها رفتن و زندگی را چون شعری نو دوباره سرودن
سكوتت را همين حالاي شب بشكن! همين حالا كه چشمانم سياهي را نمي فهمد، و الّا ساعتي ديگر من و اين آسمان خسته و فانوس چشمانت به آرامی - ازاين تاريكتر- در دستهاي باد مي ميريم... همين حالا نگاهم كن! همين حالا كه من در پيش چشمانت نشستم خسته و تنها و مي خواهم كسي باشد كه ناگه بشكند اين بغضِ مانده در گلويم را و ميخواهم كنارم باشد از اين لحظه تا فرداي فرداها... همين حالا صدايم كن! همين حالا، همين حالا...