حسدونیام از کار افتاده... مدتهاست کسی را خیلی دوست نداشتهام. حتی از کسی خیلی بدم نیامده. دلم برای کسی تنگ نمیشود. آرزو نمیکنم کسی برود بمیرد. نسبت به آدمها یک جور خوبی بی تفاوت شدهام. نه برای دیدن و هم صحبت شدن با کسی اشتیاق دارم، نه انزجار. زن و مرد و پیر و جوان و کوچک و بزرگ و دوست و آشنا هم ندارد. کلا انگار دیگر حسم را درگیر آدمها نمیکنم. نه تعمدا. خودش اینطوری شده. من کاری نکردهام. اگر هم از کسی خبری میگیرم یا حالی میپرسم، حسب وظیفۀ اخلاقی این کار را میکنم وگرنه با خودم و حسم اگر باشد تا صد سال هم میتوانم از آدمها و دوستانم بیخبر بمانم و اصلا هم دلم هوایشان را نکند. اگر هم از کسی خوشم بیاید و حس کنم دوستش دارم، همان وقتی که پیشش هستم این علاقه را حس میکنم. آن هم نه به صورت شدید. حداقل نه آنطوری که قبلا آدمها متاثرم میکردند. بعد هم که از آدمها جدا میشوم، میگذارمشان توی فولدر ِ «یه باری دوسش داشتم. دلیلی نداره الان دلم براش تنگ شه». تا چند سال قبل آدمهای این شکلی را نمیفهمیدم. به نظرم یک جای کارشان ایراد داشت. بهشان میگفتم دیوار یا بِتُن و به خاطر بیحسی و بیتفاوتی عاطفیشان سرزنششان میکردم. اما حالا خودم هم انگاری دارم میشوم بِتُن یا دیوار یا نمیدانم چی... پ. ن : به خودم یادآوری میکنم هر روز که در هر تغییر حالت و راه پر پیچ و خمِ ناخواستهای، خیری هست. مشروط بر اینکه صبور باشی و آنقدر باهوش باشی که وقتِ مواجهه با خیر، بتوانی شناساییاش کنی و بهش سلام بدهی...