اشک ها مثل قلم قلمی سرگردان در میان کاغذ می سرایند سرودی دیگر عشق را پنجره را خاطره را برگی از خنده پائیز زمین افتادست و تو گوئی که زمان همه را با خود برد حوض نقاشی دل بی رنگ است و شقائق ها باز در میان قفسی افتادست ناگهان شعرم سوخت آتش افتاد به کاغذهایم باز هم من ماندم یه طبق تنهائی با خیالی دیگر نیمه شعری از دود که تمنا می کرد شعله یک احساس پیچش یک آوا که به هم خورد قلم و ترنم هایم همه با یاد تو بود همه با نام تو هست شعله احساسم نفس یک آهم آتش شمع دلم من تنها همه را آوردم باش تا پرهایم مثل یک پروانه پر بگیرد شاید من دل خسته بسی سرد و خاموش نباشم امروز دل نوشته های خودم