افتاده دو چشمان تو در مردمک من انگار اثر کرده دوباره کَلَک من تو ؛ کودک گستاخ و منم ظرف سفالی هِی لج نکن و سنگ نزن بر تَرَک من صد مرتبه در آبی چشمت شده ام غرق افسوس که یک بار نکردی کمک من رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگَت در ساده ترین مرحله های محک من گفتی که به جز شمع تَنَت شعله ندارم با شعله ی کی سوخته ای؟ شاپرک من طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده یک خاطره در زندگی مشترک من رفتیّ و من بی خاطره در خویش شکستم در نامه نوشتم : نگَزیده ست کَک من باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته آهنگ جدایی نزنی نی لبک من !! پ.ن : م . خ :)