کم دعا کن که مـرا از سر تو وا بکند او خودش خواست تو را در دل من جا بکند او که خوش داشت دلم را به تو بسپارد و بعد بنشیند عقب و ... سیر ، تماشا بکند ! عاشقـم کرد که دست از سـر او بـردارم که مگر درد ِ مـرا درد ، مــداوا بکند خــواست تا هـر که به غیر ـ تو ... دلم را بزند و هــوای تــو مــرا این همـه تنها بکند مثل ماهـی که بیفتد وسط خشکی و آب تشنه لب باشد و دور از تـو تـقلّا بکند آه ... ! حسرت به دلـم ماند که یک بار شده کوچه ی خواب ِ مـرا خواب ِ تــو پیدا بکند و سـراسیمه ترین صحنه ی کابـوس ِ مـرا تا خـود صبح ، در آغـوش تو رویـا بکند بی تو ام ... بی تو ! و تنهایی ِ بی حوصله ام با خیـال تو محال است مـدارا بکند طـاقت ِ طاق ِ من انگار مـرا مـی شکند وای اگـر این در و دیـوار دهن وا بکـند ! در مـن آشوب ِ تــو افتاده که دنیای مـرا بعـد از این رنگ ِ پــریشانی ِ دریا بکند