دلم همیشه پر است از زمانه ی تلخ که لحظه لحظه می دهدم یک نشانه ی تلخ دلم همیشه پر است از غمی که می آید شبیه بغض گلوگیر، در بهانه ی تلخ تب و تباهی و حس قریب تنهایی عجب ضیافت شومی در این شبانه ی تلخ“ چقدر حس بدی است حس تنهایی” دوباره زمزمه ی زیر لب، ترانه ی تلخ کبوتری که جدا مانده از جفتش چگونه پر بزند رو به آشیانه ی تلخ؟ قلم به دست من هر شب به گریه می گوید: چرا دوباره شروعِ شعرِ عاشقانه ی تلخ؟ تمام قصه همین بود: اینکه تو بروی ومن به انتظار تو خیره، به بی کرانه ی تلخ