باران کم کم از نفس افتاده ی بهار! بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟ حسی برای تازه شدن نیست در دلم از آسمان ساکت شعرم برو کنار از دست های خشک تو آبی نمی چکد بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبار *** باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ « بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال پاییز باش و بعد زمستان، چرا بهار؟ دیگر کسی به باغ توجه نمی کند وقتی نداده میوه به جز نیش های خار با مردم همان طرف شهر باش و بس بُغضی گرفته راه گلو را به اختیار دارد بهار می گذرد با گلوی خشک چشمان من قرار ندارند از قرار