کم به دست آوردم ات ، افزون ولی انگاشتم بیش از این ها از دعای خود توقع داشتم آهِ من دیشب به تنگ آمد ، دوید از سینه ام داشت می آمد بسوزاند تو را ، نگذاشتم !
@سایه های بیداری سلام دوست عزیز. دلم تنگ شده براتون خصوصن واسه مواردی که اشتباهات من رو در مشاعره به من می گفتید.
گاهی موسیقی و ترانه ها ادم رو میبرن تو اعماق وجودش !!! اونجا که کسری زاهدی داره از ترس رفتن تو میگه نمیدونه جمله جمله ترانه اش برای من اتفاق افتاده است ... میترسم از این راه از درد بی درمان تو میروی یک روز با آخرین باران در خواب خود دیدم این لحظه را صد بار رفتی و باران زد در آخرین دیدار پس از تو زندگی جایی برای من نخواهد داشت مرا با خاطرات آخرین باران خلاصم کن نفسم رفته دلم تاب ندارد بی عشق آسمان که نور مهتاب ندارد بی عشق جان من جان تو جان چشمان تو من بریدم به خدا در غم پنهان تو من خرابم بی عشق در عذابم بی عشق من اسیری شده ام عاشق زندان تو اره بعد از اخرین دیدار باران امد .... و من صد بار این اخرین دیدار رو در خواب دیدم ... فک نکنم اصلا من رو یادت مونده باشه ولی من لحظه لحظه اش یادمه خرید دونه دونه محتوای اون جعبه ... سوپرایزی که اشتباها به دوستت تحویل داد ... لحظه لحظه حرف زدنات ها رو ... هنوز خودکارت تو کشوی میزه ،باور کنی یا نکنی هنوز جعبه ای که خودکار توشه باز نکردم ، حتی یک خط باهاش نکشیدم . گاهی هر ثانیه مثل یک سال میگذره و مرورش سال ها ... تقصیر تو نیست ... دل من بال گشود ... نمیدونم الان کجا و چطوری داری زندگی میکنی و امیدی به دیدنت ندارم ، شاید کفر باشه ولی شاید اعتقادم به خدا بخاطر وجود دنیای دیگر است ، شاید ببینمت .، قولش رو بهم دادی ها ... داشتم برمیگشتم بهت گفتم این اخرین دیداره ... چون بارون رو دیدم هم تو جاده هم تو چشم هایم ... و هنوزم هر روز بارون رو میبینم ، تو چشمهایم ... شاعر از قلبش داره میگه : کاش میدیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست.... من میگم کاش میدانستی چیست ... الان داره بارون می باره ، چترت رو باز کن ...
نبودنت مثل تمام کردن سیگار است در نیمه شبی برفی وقتی دکههای شهر بستهاند دلتنگ یارم و هیچ چیزی درمان من نیست
امروز داشتم سیو مسیجم رو آب و جارو میکردم که رسیدم به این پیام یادم نمیاد کی نوشته بودمش و چرا و در چه حالی فقط میدونم برای چه کسی نوشتم. برای اویی که دوستش دارم.