زمستان بود. برف همه جا را سفيد كرده بود.بعد از انجام كارها و بستن در حرم مشغول استراحت شدم. خوابم برد.در عالم رويا حضرت معصومه(س) را ديدم كه امر كردند: «بلند شو و چراغ گلدسته هاى حرم را روشن كن» با اضطراب از خواب پريدم. با خود مىگفتم نكند كه موقع اذان صبح است و من خواب ماندهام. به ساعت نگاه كردم. چهار ساعت به اذان صبح مانده بود. خيالم راحت شد .دوباره خوابيدم. باز هم همان خواب را ديدم. اهميتى ندادم. بار سوم بى بى در خواب به من نهيب زد و فرمود: مگر به تو نگفتم كه بلند شود و چراغ گلدستهها را روشن كن؟!» به سرعت از رختخواب خارج شدم و خودم را به حرم رساندم. گلدستهها را روشن كردم. تعبير اين خواب و اينكه چرا بى بى اين طور دستور دادند فكر مرا به خود مشغول كرده بود تا اينكه صبح وقتى وارد حرم شدم ديدم گروهى از زائران با يكديگر صحبت مىكنند.دقت كردم و ديدم كه باهم مىگويند: «ما چقدر بايد از اين خانم (حضرت معصومه(س)) تشكر كنيم!؟ اگر چند دقيقه گلدستهها ديرتر روشن مىشد از سرما يخ مىزديم»باعجله خود را به آنها رساندم و ماجرا را پرسيدم. گفتند دراثر بارش شديد برف راه را گم كرده بوديم و نمىدانستيم از كدام طرف بايد برويم؛ بدون وسيله در وسط بيابان. هيچ راه چارهاى نداشتيم و اميدمان از بين رفته بود .تا اينكه گلدستههاى حرم روشن شد و ما راهمان را پيدا كرديم و از سرماى شديد نجات پيدا كرديم.تازه فهميديم كه خوب جايى براى زيارت آمدهايم.(1)(1)اين كرامت براى سالهاى بسيار پيش است كه به صورت متواتر با اسناد مورد اعتماد از يكى از خدام حرم مطهر به نام مرحوم سيد محمد رضوى نقل شده است.