اداى دينتازه به قم رسيده بودم. دينى بر گردن داشتم كه حسابى فكرم را به خود مشغول كرده بود. راه چارهاى هم براى خود تصور نمىكردم.به حرم مشرف شدم. يكى از خدام را كه از دوستان بود ديدم. بعد از احوالپرسى به او گفتم كه حاجتى دارم. بدون مكث گفت: بى بى آن را روا مىكند. گفتم: از كجا مىدانى؟ اين بار سريعتر از قبل گفت: به گردن من! من كه در دل از سادگى او تعجب كرده بودم به او گفتم: تعهد هم مىكنى؟!گفت: بله!به صحن كوچك رفتم. همين كه مقابل ايوان طلا رسيدم حاجتم به يادم آمد .در دل گفتم: بى بى! يكى از خدام شما تضمين داده كه شما حاجت مرا پاسخ مىدهى.يكى دو ساعت نگذشته بود كه يكى از رفقا را ديدم. تا مراديد با حالتى خاص پرسيد: آخه كجا بودى تو؟ يك ساعته هر جايى رو كه فكر مىكردم اونجايى گشتم. پس كجايى؟!گفتم كه در حرم بودم. بعد به همان مقدار دينى كه برگردنم بودبه من پول داد و رفت.تازه فهميدم چقدر سادهام كه از سادگى آن خادم تعجب كردم!(كرامات معصوميه)