بشنو از نی مشفق کاشانی **** بهمن آمد و گل ریخت، باغبان به دامانش چلچراغ مهر افروخت، لاله در خیابانش سرزمین ایران را، با ستاره آذین بست چون درخت فروردین، از شکوفه بارانش فجر صادق است آنک، کز فروغ یزدانی در طلوع آزادی، سر زد از گریبانش پرده ی شفق گلگون، دامن فلق،در خون بر سپهر نیلی فام، شاهد شهیدانش زآستین ابراهیم، دست حق برون آمد در نبرد تنگاتنگ، بت شکست و بنیانش شور او خدایی بود، نغمه آسمانی بود کز سروش غیب آمد، آفرین ز یزدانش هم زمین به تکریمش، هم زمان به آیینش هم فلک ثناگویش، هم ملک ثنا خوانش
پاسخ : اشعار انقلابی ... کسی که ماه شب تار بی قراران شد انیس جان و شفابخش قلب یاران شد نفوذ چشم و پیامش به جان اثر می کرد همان که دلبر و دلدار رهسپاران شد نه قلب پیر و جوان پر شد از محبت او صمیم قلب مصفای نو نهالان شد به سردی دی و بهمن که ناله یخ میزد صفای آمدنش گرمی بهـاران شد وجود مردم ایران ز دوریش غمناک حبیب اهل دل و پیر این جماران شد در آن زمان که ستم پرده سیاهی بود امید بخش قلوب امید واران شد خوشا صفای زمانی که ماه بهمن بود تو آمدی و دل انقلاب خندان شد
پاسخ : اشعار انقلابی ... زهرا آراسته نیا : شب رستم و سیاوش با بغض سرودم این غزل را ..... سرمان به سبزی دشت، دلمان به آبی رود به شکوه کوه رفته تن غیرتی که ما بود به گلی که بانگ تکبیر به سرای لب نشانده که شعار مرگ دشمن برساندم به معبود اگر آتش رفیقان جگر وجودمان سوخت سر ناله برنداریم که به گرگ ها رسد دود شب قصه های عشق است شب رستم و سیاوش به خدا قسم که دیوی به دیار ما نیاسود قدمی به راه و چشمی به چراغ راه سالار غم گم شدن نداریم به دل شب مه آلود
پاسخ : اشعار انقلابی ... عباس خوش عمل کاشانی: در آستانه ی فجر... (1) رسته از غرفه های سنگی شب شب پایا شب سیاه پلید آمد آن بازتاب وسعت درد تا که همراه نورجویان باز برود تا صباح روشن عشق همنوا با پرنده های سپید *** بوی نان بوی عطر دهقان داشت پونه ها در تنفّس گرمش عطر خود را ز یاد می بردند او بزرگ قبیله ی صحرا به صفای کویر ایمان داشت *** دم دروازه ی تبسّم شعر دیدمش با شکوه می آمد کاکلش بوی آشتی می داد نفسش بوی ناب شالیزار کوله بارش پر از تفاهم بود *** لحظه ای ایستاد و هیچ نگفت لحظه ای ایستادم و گفتم: ای تمامی سخاوت باران جاری روحبخش جوباران آمده از دیارسنگی شب تا به آبشخور طلائی روز سربه سر داغ و درد و ناله و سوز روشنی زاد آفتاب نژاد «زندگی نامه ی شقایق چیست؟*» نفسی تازه کرد مردسفر مرد اندیشه های زخمی گل آن خطیر همیشه پوی خطر گفت آنگاه ای همیشه سئوال «زندگی نامه ی شقایق چیست؟ رایت خون به دوش وقت سحر زندگی را سپرده در ره عشق به کف باد و هرچه بادا باد» *** او سراپا گل شقایق بود از کلامش بهار می تابید رهنورد همیشه عاشق بود که چنین صادقانه در غم دوست شعر زیبای داغ را می خواند شرح تاریخ عشق را می داد.
پاسخ : اشعار انقلابی ... عباس خوش عمل کاشانی: ای آمده از کرانه های شب تار همراه پرنده باز جویای بهار مضمون رسای عشق را زمزمه کن تا خاطره ها به خنده ها زنده شوند بی دغدغه باش و باز آواز بخوان آواز غریب عشق را باز بخوان *** بی گریه ی ابر بی شیون باد با نی لبک شبان آزاده ی دشت بی واهمه از شبان رسوای پلشت اکنون که دمیده باز خورشید امید اکنون که سپیده داده از عید نوید سرمست نسیم ناب با نغمه ی آب با سوته دلان گلنفس راز بگو با قمری پر شکسته از اوج و عروج وز نشوه ی جاودان پرواز بگو پایان شب سیاه را جار بزن تصنیف طلوع فصل آغاز بخوان *** آزادی ما نوشته ای بی ورق است رنگ شفق است پس به ایجاز بخوان
پاسخ : اشعار انقلابی ... عباس خوش عمل کاشانی: ای غزالی که به گلگشت چمن آمده ای همچو روحی که دگرباره به تن آمده ای یوسف مصر ملاحت به خدا غیر تونیست ز وطن رفته و باری به وطن آمده ای زنده ام زنده به دیدارتوای خسرو حسن که نکوخوی و نکوروی و حسن آمده ای دم جانبخش نسیمی کـــــه به همراه بهار پی احیای گل و ســــرو و سمن آمده ای رهزن شیردلانی کـــــه به دام سر زلف به شکار دل دیـــــــــوانه ی من آمده ای دهنت غنچه و رویت گل و حرفت شیرین مگر ای رشک بهاران ز ختن آمده ای مرغ دل نغمه ز اشعــــار کهن ساز کند که تو نوخاسته بــــــــا درد کهن آمده ای
پاسخ : اشعار انقلابی ... عباس خوش عمل کاشانی: تو آن روزی که از راه آمدی من عید را دیدم به جان عاشقان نــــوری که می تابید را دیدم ز لوح سینه ها مضمون بکر عشق را خواندم بـــــــــه دلها چلوه ی پاینده ی امید را دیدم ســر هر کوچه ای هر رهگذاری هر خیابانی جوانی کودکی پیری کــــه می خندید را دیدم سرور کاکلی ها در سمـــــاع و وجد روحانی نشاط لاله های ســـــرخ و رقص بید را دیدم سر هر چار راهی پیر از کف داده فرزندی که گل بر مـــفرش راه تو می پاشید را دیدم پس ازعمری به ظلمت خوگرفتن ناله سرکردن تبسمهای زیبای گل خـــــــــورشید را دیدم اماما! جــــــاودانی جاودان ، کایمن ز آفتها ره آورد تو این آزادی جـــــــــاوید را دیدم.
پاسخ : اشعار انقلابی ... امرالله عظیمی عطر بهمن شهرِ من ،شهری زمستانی، کبود وه که سرمایش چه بی اندازه بود شهرِ من یک آسمانِ تیره داشت سر به روی کوهِ ماتم می گذاشت سالهایش در شمارش بی شمار لیک اما صد دریغ از یک بهار هرگلویی ُپر ِزصد فریاد بود ناله وشیون طنین باد بود خوابهای مردمش مجروح بود نیمه شبهایی که قبض روح بود هر نسیمش ازعطش لبریز بود کوچه هایش معبرِ پاییز بود باغهایش پرزِتشویشِ بهار از توالیِ زمستان، داغدار روز و شب داغ دل آیینه بود حسرتی را که کویرِ سینه بود حسرت روییدنِ یک ارغوان در دلِ سردِ زمستان،آن زمان در شبی سرما ز شهرم پرگرفت یک شرر چون در هوایش در گرفت عاقبت هر ناله ای فریاد شد سردی و سرما همه بر باد شد عِطر بهمن در هوایش تازه گشت بهمنی که در زمان آوازه گشت شد تمامِ آسمانِ شهرِ من پر زبویِ لاله وعِطرِ چمن سبزه ها سبزیِ خود را یافتند بر زمین فرشی زگل انداختند لاله ویاس وسپیده، ارغوان بود گلهای قشنگِ باغبان باغبان آمد سُراغِ باغِ خویش با دلی زخمی، زداغِ باغِ خویش داغِ باغی که برای این بهار لاله َپر َپر کرده و گل بی شمار بعد از آن باغ و بهار و باغبان جلوه گر گشتند در صحنِ زمان حسرتِ ماندنِ کنارِ باغبان شد تمنایِ زمین تا آسمان رفت در صبحی که رنگِ غُصه داشت باغِ خود را باغبان تنها گذاشت