پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت چند سال بعد سوار تاكسي كه شدم، خشكم زد. راننده تاكسي آقاي رضايي معلم كلا س دوم دبستانم بود. آقاي رضايي پير و فرتوت شده بود و صورت لاغر و استخوانياش حالا پر از چين و چروك هم بود. نميتوانستم چشم از آقاي رضايي بردارم . آقاي رضايي كه سنگيني نگاه من را حس كرده بود نگاهم كرد. گفتم: «سلام» ، گفت: «سلام عليكم»، گفتم: «آقاي رضايي منو نشناختيد؟» ؛گفت: «نخير... شما؟»، گفتم: «من كلاس دوم دبستان شاگردتون بودم.» اينبار دقيقتر نگاهم كرد و شناخت. ميدانستم آقاي رضايي هركس را فراموش كند من را نميتواند فراموش كند چون من علت اخراجش از آموزش و پرورش شدم... سر كلاس، جباري كه بغلدست من مينشست صداي گربه درآورد، آقاي رضايي فكر كرد من بودم و كشيده آبداري توي گوشم زد كه جاي پنجههايش چند روزي روي صورتم بود. پدر و مادرم از رضايي شكايت كردند و اينقدر دنبال ماجرا را گرفتند تا حكم انفصال خدمت رضايي را گرفتند. زن آقاي رضايي چندباري آمد و با مادرم صحبت كرد ولي مادرم رضايت نداد و پدرم هم ول نكرد... آقاي رضايي گفت: «خوبي؟» گفتم: «بله... شما چي؟» گفت: «نه، من مريضم... زانوهام كه داغونه»، گفتم: «يواش يواش بايد كارو كمش كنيد.» آقاي رضايي نگاهم كرد و چيزي نگفت. گفتم: «خانمتون حالش چطوره؟»، آقاي رضايي گفت: «فوت كرد»، گفتم: «خدا رحمتشون كنه» ، آقاي رضايي پرسيد: «شما پدر و مادرت خوبن؟»، گفتم: «اونا هم فوت كردن»، رضايي گفت: «اي بابا»، مدتي سكوت شد. آقاي رضايي مستقيم جلو را نگاه ميكرد و چروكهاي دور چشمش عميقتر شده بود. گفتم: «آقاي رضايي» ،گفت «بله؟» گفتم: «ببخشيد... همهچيزو» ،آقاي رضايي جوابي نداد ولي بعد از چند ثانيه گفت: «تو هم ببخش.» زن آقاي رضايي و پدر و مادر من مرده بودند و من و آقاي رضايي همديگر را بخشيده بوديم و ديگر هيچ كداممان حرفي نزديم.
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت شجاعت گوينده راديو داشت درباره مفهوم شجاعت صحبت مي کرد؛ «اقرار و اعتراف يک نوع شجاعت است. مثلاً زماني که خطايي مرتکب مي شويم اگر به خطاي خود اعتراف کنيم، اين نشان دهنده شجاعت ماست يا اگر وظيفه يي بر عهده ما بگذارند و قادر به انجام آن نباشيم بهترين کار اين است که شجاعانه از قبول آن وظيفه امتناع کنيم.» گفتم؛ «اين هم دلش خوش ً ها... اگر اين جور شجاعت ها تو آدما پيدا مي شد که وضعمون بهتر از اين بود.» راننده تاکسي نگاهي به من کرد و لبخند زد. احساس کردم در خنده اش مايه يي از تمسخر بود. پرسيدم؛ «به من خنديديد؟» راننده گفت؛ «تقريباً.» گفتم؛ «چرا؟» گفت؛ «آخه شما خودت هم که...» گفتم؛ «خودم چي؟» راننده گفت؛ «اگه شجاع بودي نصف پنجشنبه ها به جاي اين چيزايي که تو روزنامه مي نويسي بايد هيچي نمي نوشتي.» گفتم؛ «شما اين يادداشت ها رو دوست نداريد؟» گفت؛ «بيشترش را نه. شجاعت شما هم اينه که وقتي حرف حساب نداري بيخود وقت ما رو نگيري.» گفتم؛ «يعني گاهي ستون را تعطيلش کنم؟» گفت؛ «آي بارک الله پسر شجاع.» مردي پهلويم نشسته بود و به رو به رو نگاه مي کرد. از مرد پرسيدم «شما تا حالا اين يادداشت هاي پنجشنبه ها را خوانده ايد؟» مرد گفت؛ «بعضي هايش را.» گفتم؛ «نظرتون چيه؟» مرد گفت؛ «به نظر من کلاً، شجاع باش.»
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت کو آن بازوها؟ کو آن همه عشق؟ راننده پير تاکسي، آرام و بي عجله در خيابان هاي خلوت آخر شب مي راند. هر بار که تاکسي از زير نور چراغي رد مي شد، چشم هاي مردي که عکس اش کنار شيشه چسبانده شده بود صاف توي چشمم نگاه مي کرد و لحظه يي بعد چشم و نگاهش توي تاريکي گم مي شد. چشم ها نافذ و نگاه، خيره بود. از راننده پرسيدم؛ «فوت شدن؟» راننده گفت؛ «بله.» گفتم چقدر مرگ و مير زياد شده. راننده گفت؛ «شما داره سن ات ميره بالا، مرگ بيشتر مي بيني.» گفتم؛ «ايشون کي فوت کردن؟» گفت؛ «9 سال پيش.» گفتم؛ «9 سال پيش مردن، هنوز عکسشون به شيشه است؟» راننده گفت؛ «بله... ورزشکار بود، بازو داشت دو تاي بازوي شما، دعوا که مي کرد پنج نفر هم حريفش نبودن... خيلي هم عاشق مي شد، عشق الکي نه ها، عشق واقعي... ولي حالا کو؟ کو اون همه ورزش؟ کو اون بازوها؟ کو اون دعواها؟ کو اون عشق ها؟... هيچ کس يادش نيست. دلم نمياد اين عکس را بکنم، مي ترسم يه روز خودم هم شک کنم که اصلاً بوده يا نبوده.» به عکس نگاه کردم. چشم هاي مرد دوباره به چشمم افتاد و لحظه يي بعد تاريک شد. وقتي دوباره نور آمد چشم هاي عکس من از کنار شيشه داشت به چشم هاي جواني که جلوي تاکسي نشسته بود، نگاه مي کرد و بعد دوباره تاريک شد.
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت فکر و خيال مرد چهل و سه، چهار ساله يي که موهايش همه سفيد شده بود عقب تاکسي کنار پنجره نشسته بود و بيرون را نگاه مي کرد. کفش و کت اسپورت قهوه يي رنگ مرد به پوست آفتاب سوخته اش مي آمد. من وسط نشسته بودم و روزنامه ورق مي زدم و مرد ميانسالي که کلي ميوه و سبزي خريده بود هم آن طرف من نشسته بود. مرد ميانسال که دائم زيرچشمي به مرد موسفيد نگاه مي کرد پس از مدتي پرسيد؛ «شما خودتي؟» مرد موسفيد گفت؛ «چي؟» مرد ميانسال پرسيد؛ «ما جايي با هم نبوديم؟» مرد موسفيد گفت؛ «نه» و دوباره به بيرون خيره شد... مرد موسفيد که پياده شد، مرد ميانسال گفت؛ «شش سال پيش يک دوره يي ما افسرده شده بوديم، خانواده مون ما را بردن ديوانه خانه، اين بابا هم اونجا بود... اونجا هم همين جوري صبح تا شب مي نشست از پنجره بيرون را نگاه مي کرد.» راننده گفت؛ «قيافه اش مثل ديوانه ها نبود.» مرد ميانسال گفت؛ «ديوانه ها بيشترشون مثل ديوانه ها نيستن... بعضي هاشون قيافه شون از من و شما هم عاقل تره.» راننده پرسيد؛ «اين چرا ديوانه شده بود؟» مرد گفت؛ «فکر و خيال... اين دوتاس که آدم رو ديوانه مي کنه. هم فکر بده، هم خيال. ديوانه هم که بشي ديگر عاقل شدن يا نشدن ات با خداس.» راننده گفت؛ «شما عاقل شدي؟» مرد گفت؛ «من ديوانه نبودم. افسرده بودم.» راننده گفت؛ «ديوانه ها به چي فکر مي کنن؟» مرد گفت؛ «به همان چيزهايي که عاقل ها فکر نمي کنن.» همه خنديديم. من دوباره مشغول روزنامه خواندن شدم. مرد ميانسال موزي پوست کند و خورد. راننده يک مسافر ديگر سوار کرد.
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت ابر و امير خسرو دهلوي راديوي تاکسي روشن بود و خوانندهيي ميخواند: «ابر ميبارد و من ميشوم از يار جدا / چون كنم دل به چنين روز ز دلدار جــدا / ابر و باران و من و يار ستاده به وداع / من جدا گريه كنان، ابر جدا، يار جدا...» آواز که تمام شد راننده دکمهيي را زد و خواننده از اول شروع به خواندن کرد... راديو نبود، راننده سيدي پليري را به باندهاي ماشين وصل کرده بود و مدام اين آواز را گوش ميداد و هنوز تمام نشده از اول و دوباره و دوباره و دوباره... مردي که عقب تاکسي نشسته بود به راننده گفت: «داداش بسه ديگه... کف کرديم بس که اين آهنگو گذاشتي. يا عوضش کن يا ببندش.» راننده دستگاه را خاموش کرد و ديگر در تاکسي هيچ صدايي نبود. دو زن و يک مرد عقب تاکسي نشسته بودند و من و راننده جلو... هيچ کس حرف نميزد. سکوت مطلق. بعد يک دفعه رعد و برق زد و باران شديدي شروع به باريدن کرد. به راننده نگاه کردم، صورتش خيس خيس بود. شيشه پنجره سمت راننده پايين بود و نميفهميدم خيسي صورت راننده مال باران است يا نه. مردي که عقب نشسته بود، گفت: «آقاي راننده ميخواي آهنگتو بذار.» راننده جوابي نداد و آهنگش را هم نگذاشت. تاکسي در سکوت ميرفت و باران به شدت ميباريد و شيشه پايين بود و باران به صورت راننده ميخورد و صورت راننده خيس ميشد.
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت حسرت جلوي تاكسي كنار راننده نشسته بودم. راننده پرسيد: «شما پنجشنبهها تو روزنامه مينويسي؟» گفتم: «بله.» راننده گفت: «داستانه يا واقعيه؟» گفتم: «واقعيه.» راننده گفت: «اون وقت خانومت ناراحت نميشه؟» پرسيدم: «از چي؟» راننده گفت: «همين كه تو روزنامه چيز مينويسي.» گفتم: «نه، چرا بايد ناراحت بشه؟» راننده گفت: «چه ميدونم... اون وقت اين داستانها رو به زنت تقديم ميكني؟» گفتم: «نه بابا... نوشته توي روزنامه رو كه كسي به زنش تقديم نميكنه.» راننده گفت: «قدر زنت رو بدون... زن خوبيه.» پرسيدم: «شما زن دارين؟» راننده گفت: «داشتم... خدا بيامرزدش.» به راننده نگاه كردم، به غمي كه در چهرهاش بود. معلوم بود كه زنش را خيلي دوست داشته است. گفتم: «خدا همه رفتگان را بيامرزه.» سكوت شد. سكوتي طولاني. بعد يكدفعه راننده گفت: «نمرده... ولم كرد رفت.»
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت سفر راننده تاكسي پكر بود. بارها توي خط سوار ماشينش شده بودم. هميشه شوخ و خوشصحبت بود ولي امروز دل و دماغ نداشت و حرف نميزد. به راننده گفتم: «طوري شده؟» راننده گفت: «برادرم از آلمان برام دعوتنامه فرستاده قراره يه ماه برم آلمان.» گفتم: «اينكه خيلي خوبه.» راننده گفت: «نه، دوست ندارم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «برم اونجا چي كار كنم؟» پسر جواني كه عقب تاكسي نشسته بود گفت: «برو اونجا سوسيس بخور... بهترين سوسيسها مال آلمانه... سوسيس آلماني.» راننده گفت: «سوسيس چيه؟... نميخوام برم.» گفتم: «سفره ديگه... تنوعه.» راننده گفت: «داداشمم همينو ميگه... ولي رفتن برام سخته.. من اينجا رو دوست دارم، اين خيابونارو، اين تاكسي رو، اين ترافيك لاكردار را.» پسر جوان گفت: «اشتباه نكن... بهترين سوسيسها مال آلمانه.... برو بخور كيف كن.» راننده گفت: «بدبختي اينه كه داداشم اينقدر منتظره كه نميتونم نرم.» پسر جوان گفت: «آقا برو... بهترين سوسيسها مال آلمانه، خوردي ياد ما هم باش.» راننده به پسر جوان نگاه كرد و چيزي نگفت. كمي سكوت شد. راننده گفت: «اقلا كاشكي يه هفته بود. يه ماه خيلي زياده.» به راننده گفتم: «اينجا چيزي هست كه نميخواين برين؟» راننده گفت: «آره گرما، ترافيك، بوق» گفتم: «ديگه چي؟» راننده نگاهم كرد لبخندي زد و بعد آهي كشيد. پسر جوان گفت: «آهان... پس بگو حق داري نخواي بري آلمان سوسيس بخوري.»
پاسخ : تاکسی نوشته های سروش صحــــــــت ساده به محض اينكه سوار تاكسي شدم راننده گفت: «يه موقعي نوشتههات بد نبود ولي تازگيها خيلي مزخرف شده.» من كه اصلا انتظار چنين اظهارنظر صريح و سريع را نداشتم، پرسيدم: «چرا؟» راننده گفت: «اولا طولاني مينويسي اينقدر رودهدرازي نكن...» گفتم: «نوشتههاي من كه كلش چهار خط بيشتر نيست » گفت : «باشه همونم دو خطش اضافهست...الان ديگه كسي وقت نداره، زود برو سر اصل مطلب... بعدشم قر و فرش نده. ساده بنويس، حرفو نپيچون.» گفتم: «مگه من پيچيده مينويسم؟» همان موقع يك كلاغ از مقابل شيشه تاكسي رد شد. راننده نيشترمزي زد ولي كلاغ به شيشه خورد و گوشه خيابان افتاد. راننده گفت: «اَه.» به راننده نگاه كردم و گفتم: «چرا اينجوري شد؟» راننده گفت: «همينه ديگه... همه چي يه لحظهست.» بعد گفت: «ميدوني اگه قرار بود همينو من بنويسم چي مينوشتم؟» گفتم: «چي مينوشتي؟» گفت: «مينوشتم: [«سوار تاكسي بودم كه كلاغي به شيشه ماشين خورد و مُرد. به راننده گفتم: «چرا اينجوري شد؟» راننده گفت: «همينه ديگه.» همه چي يه لحظهست.»]