شعر منم که راه می رود . . سید محمد مرکبیان، شاعر دوست داشتنی.. چندماهی می شه که بعد از سال ها از کانادا به وطن برگشتِ.. از وبلاگشون نوشته هایشون رو خواهیم گذاشت ... :gol:
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن نمی دانم سایه اش بود یا او خود سایه ای بود که از خوابم جدا نمی شد نمی دانم با این همه سخت قلمم را می فشارم باید تا می توانم بنویسم معجزه ای می شود آخر !
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن پشت سوالهای بی جواب ِ من من بودم که هیچ بزرگی را بغل گرفته بودم !
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن نمی دانم کجا بود و کی پی کدام حادثه و تصادف تنها می دانم در این سفر دلم لرزیددلم لرزید و تنگ شد تنگ آن کسانی که رفتند تنگ آن کسانی که تنها ماندند تنگ آن کسانی که به چیزی و آن کسی که می خواستند نرسیدند تنگ آن نگاهایی که پشت دیواره های نازک اشک پنهان شدند تنگ آن خنده هایی که پرده ای برای غم ها شدند این بار ؛ در این سفردلم لرزید ... دلم لرزید و تنگ شد تنگ شد و گرفت دلم از آدم های بی معرفت گرفت دلم از نگاهای غلط گرفت دلم از نوازش های پُر ترحم گرفت دلم از رفتن عزیزانم گرفت دلم از تنهایی آدم گرفت دلم از بی کسی گرفت در این سفر که شروعی بود و هست برای سفرها و رفتن ها و آمدن های آینده ام از خیلی چیزها و کس ها دلم لرزید ؛ لرزید و تنگ شد ؛ تنگ شد وگرفت خدایا نه من در دل دیگرانم نه دیگران در دل من نه غم دیگران می دانم نه دیگران غم من تنها قسم ات می دهم به نام محمد و علی ات که عزیزان ما را برای ما حفظ کن بگم آمین؟ آمین
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن دومین روز از روز فراق ! . . . ابرها هنوز در آسمان اند فرسنگها فاصله بین دو انسان شاید بین یک فرشته و شاید یک انسان گوش کن . . . صدای موسیقی متن نمایش سرنوشت ما را می شنوی ؟ می شنوم می شنوی دلم آرام نمی گیرد کاش یقین داشتم که آسمان آنجا هم همین رنگ است اما همین رنگ نیست این را هزاران بار می دانم و احساس می کنم که این روزها . . . آسمان هیچ کجا یک رنگ نیست
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن نیمه های شب بود ترانه های دلنشین جیرجیرک های باغ همسایه به صدای هیجان انگیز سگ های کوچه گره می خورد . . . اگر امروز را هم به روزهای غیبت ات اضافه کنم هزار و سیصد و هشتاد و هفت روز است که نیستی . . ! در این روزهای سیاه و سفید ؛ در نبودت ؛ با توام در نبودم ؛ با کی ای ؟ . . . از روی صندلی ام بلند می شوم پاکت های سیگار روز میز را دانه به دانه تکان می دهم تمامشان خالی اند ! در دلم می گویم : " امان از بی سیگاری ! " سرم را می چرخانم به کنار پنجره می روم پشت دیوار شیشه ای پنجره می ایستم ؛ رو در روی شاخه های درخت بلوط که ماه در پشت آنها با ابرها عشق بازی می کند ! برای هزار وسیصد و هشتاد و هفتمین بار خاطرات گذشته را به یاد می آورم یک روز آمدی مرا با خود بردی و یک روز رهایم کردی ؛ در جایی که من متعلق به آنجا نبود .. احساس می کنم در هیاهوی این شهر غریب گم شده ام در این صداهای بی مفهوم در این نگاهای خبیث در این دست های خونین در این سلام های بی عشق آری ؛ من گم شده ام ! .. کاش یکی پیدا شود از جنس انسان ؛ از جنس ایمان ؛ از جنس خاک وطنم و من را دریابد و مرا بگوید که کجا گمگشته ام ! دیگر گذشت اما کاش می دانستی آن غم های آمده و رفته در قلب تو درد های همیشگی قلبم بودند و هستند و من آنها را بی بهانه یا شاید به بهانه ای سالهاست که در دالان متروکه ی قلبم حبس کرده ام . . .
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن در اتاق انتظار منتظر خبری یا کسی هستم تا خبر رهایی ام را بیاورد . . . و صبوری مرا میزها و صندلی های اتاق تحسین می کنند . . . از به انتظار نشستن بی زارم از به انتظار کسی ماندن به انتظار نامه ای نشستن به انتظار خنده ای مُردن به انتظار . . . ماندن ؛ ماندن ؛ بودن بودن ، مردن مُردن . . . گاهی فکر می کنم ما مردمان ساده ی این شهر غریب هیچگاه حقمان را نمی توانیم از زندگی ؛ از سرنوشت ؛ از حادثه ؛ از مردان قوی تر از خودمان بگیریم نمی توانیم ؛ نمی توانیم نمی توانیم . . . حقمان را حقمان . . . در وطن هرچه که بود همزبانی بود تا دست یاری به سویمان دراز کند اما در اینجا . . . اینجا . . . چرا حقمان را نمی توانیم بگیریم ؟ حتی از کوچکترین ابلیسان بشری !
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن من پسری هستم از آبادی غربت و آمده از سرزمینی که اجدادم آن را به نام وطن می شناسند وطنی که دیگر بوی آرامش در آن جاری نیست و در آن دیگر دست یاری نیست کوله بارم چمدانی ست پر از نماز پر از دعا و نیاز پر از شعر و آواز پر ازبی بالی و پرواز این روزها به هرکجا که رسیدم ؛ دیر رسیدم جایم همیشه خالی بود و اما صدایم بود که نفس می کشید صدایم نفس می کشید در میان کوچه های کودکی و باد و طوفان در میان بنفشه های رنگین و شاعران بی دیوان دیروزها وقتی به اوج رسیدم من آدم بودم و جای حوّا خالی بود و تنها سیبی به جا مانده بود که هر ثانیه جای دندانهای حوّا بر روی آن تیره تیره تر می شد و من به عشق دیدن حوّا گازی به جای دندانهای او زدم و من هبوط کردم از آن اوج اگر بار دیگر او را ببینم به او می گویم : سالها من تورا بر روی دیواره ی سفید ابرهای بی پروا کشیدم و نگاهت کردم تو من را نکش؛ اما کاش گاهی ؛ هر از گاهی ؛ من را تنها نگاه می کردی .. تنها نگاه بگذار این گونه بگویم ات من پسری هستم آمده از زمینی که آسمان نام داشت همراه با کبوترانی که هدیه ی مادران بی فرزند بودند و همسفر با کودکانی که پیراهن پدران رفته شان را در دست داشتند روزگاری در دست راستم سیب سرخی بود و در دست چپم خنجر سرخی وقتی بی دلیل قد کشیدم و لباس کودکی برایم تنگ شد مادرم به خاطره ای تبدیل شده بود و پدرم به جانمازی خونین حال هر کجای این زمین بی کران هستی اگر صدای من را می شنوی به سراغم بیا به سراغم بیا پیش از آنکه باران دلم بر روی ایوان ذهنم بخشکد
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن هیچ فرقی نمی کند چه زیر آبی آسمان چه زیر این سقف آهنین قلب من به سوی تو پر می زند و افکار من به سوی تاریکی می روند ! این روزها خستگی را بهتر از گذشته هایم می شناسم سنگ فرشهای خیابان ذهنم دیگر بوی کفش هیچ آشنایی را تشخیص نمی دهند گویا که همه غریبه اند با این کوچه های تاریک و باریک ! تو کجایی ؟ تو کجایی تا بار دیگر باران ببارد ...
پاسخ : دلـنـوشـتـه هـاي مــحـمـد مـرکــبـیـآن همه ی کوچه های قدیمی و خاکی دنیا من را یاد رفاقت های قدیمی و کهنه می اندازند ... . . بوی تو را گرفته ام ای رفیقی که همسایه ی تنهایی هایم بودی من تو را می بخشم و تو نیز من را ببخش ! بگذار از یاد ببریم که رفیقیم و دیگر به هیچ چیز قدیمی فکر نکنیم !